e

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

همشهری آنلاين

سفیرلینک

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

سنگک

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

جامعه اطلاعاتی

یونس شکرخواه

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

دکتر صدیق

فتیان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

طعم عسل

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

این راه بی نهایت

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای چیپس خوردن

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مردم معمولی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? بغضی به اندازه‌ی یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده عمر...

بغض دارم. به اندازه یک‌سال و حسرت سال‌های باقی‌مانده از عمرم، چه کوتاه و چه دراز. بغضم بیشتر می‌شود که به ضرورت کاری و واماندگی مجبورم آدم‌هایی را ببینم که بزرگترین افتخارا‌ت‌شان کارهای نکرده‌ای است که دوست داشتند بکنند. اما هیچ‌وقت توفیق‌شان نشده. به اندازه یک‌سال بغض رفتن آدمی را دارم که خوب می‌فهمید، می‌نوشت، می‌خواند، می‌دانست، اما بی‌ادعا بود.

شیفته‌اش شدیم و شدم. اصلا مگر می‌توانستی با او هم‌صحبت شوی و چیزی یاد نگیری و شیفته‌اش نشوی. مگر ما که بودیم که این طوری تحویلمان می‌گرفت. چندتا دانشجوی یک لا قبا که تازه می‌خواستند تو فضای ادبی و رسانه‌ای این مملکت، نوک پایی به آب بزنند و او پیرمرد سرد و گرم چشیده دنیایی مطبوعات و رسانه که هرچند نمی‌گفت اما ردپایش در خیلی جاها بود. می‌گفت: «اگر من مجموعه شعرهایی که برای خنده و اذیت کردن مجلات شعر می‌فرستادم به نام‌های مستعار و چاپ هم می‌شد، جمع می‌کردم، الان یک شاعر معروف معاصر بودم!» پایه پیاده‌روی بود اساسی. چندین بار از حوزه هنری روان شدیم در خیابان انقلاب و تا دروازه دولت که مترو مبدا ما بود پیاده‌روی کردیم و او تا خیابان سوم نیروی هوایی پیاده می‌رفت. زندگی را آورده بود پیش میرزا والده‌اش. میرزا والده زمین‌گیر بود از بعد فوت برادر بزرگتر استاد، فراموشی گرفته بود و با هیچ پرستاری کنار نمی‌آمد. از همان زمان‌ها بود که استاد به هیبت برادر بزرگتر درآمد و ظاهرش را تا می‌توانست به برادر بزرگتر نزدیک کرد که گاهگداری در زمان فراموشی حافظه مادر پیرش، آرامشی باشد برای دل مادر که حس کند برادر بزرگتر هنوز هست و از دست نرفته است. قید ازدواج را دقیقا نمی‌دانم به همین خاطر زد یا تجربه‌ای و خاطره‌ای .... هیچ وقت جرات نکردم بپرسم که چرا. فقط یک‌بار پرسیدم چطور با تنهایی کنار آمدید که آن چشم‌های قشنگش پر از اشک شد و گفت تنهایی اصلا خوب نیست. فقط مال خداست. همیشه دغدغه تنها ماندن ما را داشت و سفارش به دو تا شدن می‌کرد. می گفت: «بیایید، آش‌بار می‌گذاریم، زنها بروند برای خودشان حرف بزنند و غیبت کنند و ما هم به کار خودمان مشغول.» قرار بود برای 7سنگ تاریخ طنز در مطبوعات ایران را بررسی کنیم. فکر کنم حدود 7 دوره یا کمتر برنامه گفت‌‍وگو می‌شد که فقط یکی از آنها انجام شد. افسوس!

با آرمین سنقری و جلال سمیعی و عبدالله مقدمی و امید مهدی‌نژاد رفتیم خدمتش برای تبریک گویی عید. عبدالله و امید رفتند. به ما گفت: «کجا می خواهید بروید الان بعدظهره همه خیابونا شلوغه. بمانید با هم گپ می‌زنیم. زمان نزدیک وعده‌ی شام بود که عزم جزم کردیم برای مرخص شدن. گفت: «کجا؟ بمانید نزدیک خانه‌مان آشپزخانه است. زنگ می‌زنیم. اگر غذا نداشت که بروید، اگر داشت و گفت با سرویس نمی‌یاریم بازم برید، اما اگه غذا داشت و می یاورد بمونید.»
زنگ زد.
- سلام غذا دارید؟
: بله.
- با سرویس می یارید؟
- بله
پس پنچ تا لقمه مخصوص بیارید برای کد 467. ممنون.
زد روی دستش و گفت: «دیدی چی شد؟ هم غذا داشت و هم می‌آورد.»
تازه فهمیدیم که از قبل می‌دانست که آشپزخانه، هم غذا دارد و هم می‌آورد. موقع خداحافظی هم چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت باز هم به من سر بزنید... که دلم ریخت و ترسیدم که نکند دفعه بعدی نباشد...

هرچندماه یک‌بار فهرست شماره‌های ذخیره شده موبایل را بازنمایی(رفرش) می‌کنم. به شماره منوچهر احترامی که می‌رسم. بغضم می‌گیرد. به اندازه یک سال و سال‌های باقیمانده از عمرم.

 

یادداشت کامل را در ٧سنگ بخوانید.


 
۱۳۸۸/۱۱/٢٠ :: ۸:۱٦ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()

 

 

 

 

    ? متن بدون نقطه...

نشسته‌ای به پای هزار سفره افتاده که سر و تهش معلومت نمی‌کند که کجاست و کیست و چرا این چنین می‌تازد هم‌چو موج وحشی بی‌سر و تهی که خنده‌ات را می‌خشکاند و سیب گلویت را آبلمبو می‌کند به خیالت رسیده هوای بالاسر را داری و نمی‌دانی چه کرده‌ای که این چنین لنگ‌هایت را هوا کردند دعا کنی بلکم چشم‌هایت را باز بگذاری که تجسم نکنی این‌جا کجاست و چه به روزت آمده نمی‌خواهد از اول بخوانی که خوانده‌هاش یا برگشته‌اند سرخط یا لالمونی گرفته‌اند و شده‌اند به مثابه تکه گوشتی کنارخانه این کلمه‌ها مثل طناب محرک ازت بالا می‌آید و دور گردنت را می‌گیرد حالا صد سال خودت را بگذار جای او که فقط صدا شنید و دلش غنج می‌زد رنگ چشمهایش را ببیند تو که دست به فحش دادنت ملس است پس بنواز خنیاگر! که کسی از این دور و بر نمی‌گذرد بگذرد هم خیالی نیست کسی را چه به جماعت دیوانه زیپت را بکش بالا و آجرها را بگذار روی دیوار تا سیمانش کنند به تو چه که نما را چه می‌خواهند بکنند؟  سروقت کتاب‌هایت را خوانده‌ای؟ شب و ظهر و صبح هر وعده هشت ساعت کنار پنچره هر وقت هم که خوابت گرفت خودت که اوستایی در کپه گذاشتن عرض خیابان را گذشتی تازه می‌رسی به طولش عقب را نگاه کنی باختی بد باختی منتظری به کجا برسد ته فیلم باز است مثل ته خیار فکر می‌کنی که فهمیدی؟ بلند شو برو ته صف


 
۱۳۸۸/۱۱/۱٤ :: ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()

 

 

   

 

 

    ? به این‌که...

صفحه ورد را که بازمی‌کنم زمینه‌ی سفیدش می‌زند تو چشمم. لج می‌کنم و با این‌که می‌دونم بهتره زمینه را عوض کنم تا بیشتر بنویسم، این کار رو نمی‌کنم. به لجم لج می‌کنم. چندتا زمینه انتخاب می‌کنم، به دلم نمی‌شینه. زمینه‌ی قهوه ای می‌ذارم. دلم غنج می‌رود برای کاغذای کاهی‌ام. یادش به خیر. یه روز سرد تو بهمن(سالش را یادم نیست)بود. رفتم یه وانت گرفتم که از رانندش ترک بودن و جوش سرسفید درشت روی دماغش یادمه، رفتم 100 بسته کاغذ کاهی گرفتم. 50 تاش را دادم یه دبیرستان و 50 تایش را نگه داشتم. چندتایی دادم دوست و رفقا و باچند بسته‌اش هم، شماره آخر مجله آویژه رو در آوردیم ... تو جزیره می‌ذاشتمشان زیر تخت که انباری‌ای بود برای خودش. این کاغذا از همون اول رو اعصاب بابا بود. هم برای جای که می‌گرفتن و هم برای این‌که به تدریج پودر می‌شدن و می‌ریختن. حالا که فکر نمی‌کنم بیشتر از دو سه تا بسته‌اش مانده باشه.
امروز یاد دوران بی‌دغدغه کاغذ کاهی‌ها کردم. خیلیه‌ها. سال‌های اول دانشگاه از هیچ کدام از این فکر و ذکرهایی که امروز، هر روز با خودم این ور و آن ور می‌کشمشان خبری نبود. بزرگترین لذت، پرسه زدن تو کتابای دست دوم فروشی انقلاب بود و کتاب رو ارزون‌تر خریدن. بعدش هم تو دانشگاه دل می دل دادن به دل عاشقیت رفقا که الحمدالله دو روز عاشق بودند و چند روزی فارغ و دوباره از نو.
حالا باید حواسم به خیلی چیزها باشد، به حساب و کتاب، به مدیریت برخوردی و رفتاری، به چرک کف دست که برای هیچ کسی خوشبختی نمی آورد اما خیلی چیزها را وابسته به خودش می‌کند، به این که خیلی جاها باید از نظر و عقیده‌ات کوتاه بیایی با این که می‌دانی درست است، به این که سنگ زیر آسیاب باشی، به این که دیگر مثل قبل نمی‌توانی چیزهایی را زیرسیبیلی رد کنی، اما یه چیزهایی را باید زیر سبیلی رد کنی، به این‌که با تمام خستگی باید حواست باشد که حق هرچیزی سرجای خودش محفوظ است، به این که بپا و حواست باشد.


 
۱۳۸۸/۱٠/٢٢ :: ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()

 

 

 

 

    ? آسمان خجالت نکشیدی...؟

"زمانی که در بیابان‌ها ساکن بودم، هنگام توسل کلمه شریفه (یاحسین) را با انگشت روی خاک می‌نوشتم و آنقدر می‌گریستم تا این‌که کلمه یا حسین که بر روی خاک نوشته بودم تبدیل به گل می‌شد و محو می‌گشت، مجدداً آن نام مقدس را روی گلها می‌نوشتم و به حدی گریه می‌کردم که بی‌تاب گشته و از هوش می‌رفتم.
یک روز عاشورا که در بیابان بودم بسیار منقلب گشتم در این هنگام خطاب به آسمان کرده و گفتم؛
آسمان خجالت نکشیدی ناظر کشته شدن حضرت اباعبدالله (علیه‌السلام) بودی؟! سپس خطاب به زمین نموده و گفتم؛ ای زمین خجالت نکشیدی که حسین فاطمه (علیهما السلام) را بر روی تو سر بریدند؟! و متصل یک خطاب به آسمان و یک خطاب به زمین می‌کردم که ناگهان ندایی آمد. جعفر از اینجا دور شو.
وقتی از آن مکان فاصله گرفتم، آسمان درهم ریخت و صاعقه‌ای آتشبار به قطعه زمینی که به آن خطاب می‌نمودم اصابت کرد و آنجا را شکافت."

آقا شیخ جعفرمجتهدی


 
۱۳۸۸/۱٠/۱٢ :: ٥:٢۸ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()

 

 

 

 

    ? به بهانه هفتم محرم و عهدی دیرین...

سلام. به رسم معهود هر ساله و به شکرانه‌ی وقت و فرصتی که نازنین خدا بر حقیر، من باب حضور و درک نعمات اعطا نموده... با این پیغام از تمامی استادان، دوستان و سروران معظم، من باب خطاهای و اشتباهات عمدی و سهوی، پوزش می‌طلبم و تقاضای عفو و طلب حلالیت دارم. اگر دلخوری را از کرم بخشیدید که خوشا به سعادت من وگرنه امر نمایید تا حرکتی نمایم جهت تامین رضایت خاطر شما بزرگواران.

 بعون الله تعالی
حقیر، امیر


 
۱۳۸۸/۱٠/٢ :: ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()

 

 

 

 

    ? حاجی‌ها که از مکه اومدن، هیات راه می‌افته...

سرک می‌کشیدم از پنجره‌ی به قول عزیز "پنجره مهندسی" طبقه دوم خانه‌ی حاجی و ته کوچه را نگاه می‌کردم که کی سیاه می‌زنند و هیات قدیمی ته کوچه راه می‌افتد. وقتی انتظارم خیلی طول می‌کشید از عزیز می‌پرسیدم:«پس هیات کی راه می‌افته؟» عزیز نگاهی می‌کرد و می‌گفت: «چند روز بعد از این که حاجی‌ها از مکه اومدن، هیات راه می‌افته...»
هیات راه می‌افتاد و ثانیه‌شماری می‌کردیم که کی شب عاشورا می‌رسد که دسته‌ی زنجیرزنی حرکت کند سمت حرم. دو سه سالی علم میله‌ای هیات را از ظهر می‌رفتم و به نام خودم می‌زدم و شب با همین علم که رویش یا حسین و یا ابوالفضل نوشته بود، جلوی دسته حرکت می‌کردم. نمی‌گذاشتم دسته‌هایی که از کوچه فرعی‌ها می‌آمدند بپیچند جلوی دسته ما. برای این که زودتر برسیم حرم آقا سیدالکریم. دست گرفتن علم در حیاط حرم و جلوداری دسته را باید تجربه کنی تا بفهمی. فکر می‌کردم همه آدم‌هایی که در حرم ایستاده‌اند، دارند مرا نگاه می‌کنند. جرات نگاه کردن به هیچ کدامشان را نداشتم. علمدار هیات امام حسین که نباید حواسش پی نگاه مردم باشه...

آقا بدجور شده‌ایم آدم حساب و کتاب. فقط منتظریم یکی بپرسد دودوتا؟ ما هم بپریم وسط و بگوییم چهارتا! حساب بعضی چیزها جداست. چهارتا مال من و امثال منه که... وگرنه من چه می‌فهمم که حاجی (آقابزرگ) با این که می‌تواند خانه بزرگتری داشته باشد دلبسته به خانه 50 متری‌اش که 40 ساله در آن هیات امام حسین برقراره... مگر راحت است  که اسمشان در خانه ای برده شود. همین طوری که نمی‌شود.
آقاجان، کولی هیات‌هایت شده‌ام. پام‌ بند نیست دایم در یک هیات. هرکجا مهیا شود می‌روم می‌گردم دنبال خودم. دعا کنید که پیدایم کنم.

 

اول باید ملتفت بشوی...

شب اول عاشقی...

شب دوم عاشقی...

شب سوم عاشقی...

شب چهارم عاشقی...

شب پنجم عاشقی...

شب ششم عاشقی...

شب هفتم عاشقی...

شب هشتم عاشقی...

شب نهم عاشقی...

شب دهم عاشقی...


 
۱۳۸۸/٩/۳٠ :: ۸:٢٧ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()

 

 
   
 

 

زمزمه‌ام شعر سایه:

... می‌کنم جامه به تن، می‌روم از خانه برون
می‌روم در پی او با دل دیوانه‌ی خویش
پی آن گمشده می‌گردم و می‌آیم؛ باز...