.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

سنگک

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

مثقال

دیجی‌کالا

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

فتیان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

رضای صبور من

طعم عسل

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

بابا لنگ‌دراز

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای چیپس خوردن

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? ...

والله اگر نبود دغدغه‌ی معیشت...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


 
۱۳٩۱/٢/٢٦ :: ٢:٥٤ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? پدرانگی...

با احترام برای ستاره‏‏‏، عیال محترم‏ و مادر ستاره که بسیار مدیون اویم و وامدار مهربانی و لطف بی دریغش...


پدرانگی می‌کنم. حظ می‌کنم. در خانه را باز می‌کنم. چشمهایم می‌چرخد. بو می‌کشم ببینم کجایی؟ رخ می‌نمایی. ضعف می‌کنم. جانم می‌شود عسل خالص بدون موم. چشم در چشم می‌شویم. بلند و بی اختیار با صدای بلند می‌گویم:“سلام بابایی‏! سلام اوشگله...”
صدا را می‌شناسی و می‌خندی. خنده که چه بگویم، نسیم اردی‌بهشتی در خانه راه می‌اندازی؟... اون قدر دوست دارم که نگران خودمم... تجربه می‌کنم بابایی بودن را. دختری داشتن و به عشقش زندگی کردن را.


ستاره‌ی من، ترانه‌ی بابا!
سعی کرده‌ام {و می‌کنم} نان حلال بر سر سفره‌ای بیاورم که حضور و وجودت برکت آن است تا خیالم راحت شود از رعایت حلال و حرام در زندگی‌ات ... از آخر و عاقبت به خیری‌ات.
می‌دانی بابا! دارم تمرین می‌کنم برای روزهای بزرگتر. برای جواب به سوال‌هایت، برای آنکه برایت بگویم از حرمت پنجره‌ای که قاب می‌شود برای ماه.
خدا کند آن زمان که لایق عاشقی شدی، بعد از صحن و سرای امام‌زاده،‌گوش و آغوش من ماوا و محرمت باشد که دل بدهم به دلت و راه به راهت. تا با هم گریه کنیم. سبک شویم، تو عاشقی کنی و من از عاشقی تو صفا!


 
۱۳٩۱/٢/٢ :: ٢:٤٩ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? ورود به دهه چهارم زندگی...

نیم نگاهی به ساعت می‌کنم. هنوز وقت دارم. یه‌ور می‌شوم و روانداز ستاره را تا زیر گردنش بالا می‌کشم لبه‌اش را هم تا می‌زنم. نگاهش می‌کنم. حرکات ریزی در خواب برای خودش دارد. کتاب‌ها و مجله‌هایی که آخر شب روی کلماتشان به خواب رفتم را به همراه بطری آب جمع می‌کنم. آماده می‌شوم. صدقه می‌اندازم و به ماه و ستاره‌ی خانه‌ام نگاه می‌کنم. از خانه می‌زنم بیرون و خودم را می‌اندازم در دل اجتماع. اجتماعی که از امروز شاهد ورود رسمی من{بنده} به دهه چهارم زندگی است. زمان زیادی از سی سالگی تا سی و یک سالگی گذشت.

دو اتفاق مهم داشتم که اولین و مهمترین‌ش آمدن و چراغان شدن دلم با حضور ستاره بود و دومین‌ش هجرتی خودخواسته از جایی و کاری که چهار سال تمام برای به ثمر نشستن و ادامه‌اش رنج بردم. دیگر طاقتم تمام شد. از حساب و کتاب خدا ترسیدم و هجرت کردم. ثمره‌ تحملم سفیدی محاسنم بود و دیدن بی‌کفایتی افرادی که ادعایشان سجاده را می‌سوزاند.
بزرگترین حسرت شخصی‌ام (سوای خانواده‌ام و تلاش برای معاش بهترشان) کلمه‌هایی هستند که نخواندمشان و حسرت بیشترم کلمه‌هایی که ننوشتمشان.
کلمه و حرف‌ها و فهمیدن‌ها جان آدم را را ‌می‌سوزاند. صداقت و حقیقت در جایی که باید سیاستمدار دروغ‌گو و مدعی پوشالی باشی یعنی از بین رفتن تدریجی نفس . با افتخار و تمام توانم فریاد می‌زنم که به این ریاکاری‌ها، رابطه‌بازی‌ها و دروغ‌گویی‌ها مومن نیستم. از خدا و حق او و حق الناس هم که به گردنم باشد می‌ترسم. امام حسین را دوست دارم اما نه فقط در محرم و مشکی پوشیدن‌های اداره‌جاتی. امام رضا را دوست دارم که حس می‌کنم پشت و پناهی محکم است. با اصول و عقایدی که برای به دست آوردنشان جان کندم، صفا می‌کنم. زندگی می‌کنم. تلاشم برای بهتر شدن است.
زندگی را با تمام الزاماتش باید قبول کرد. چاره‌ای نیست... خدایا! الحمدالله...
 

عکس: محمدرضا اکبری آرمند

یادداشت سال قبل

یادداشت دوسال قبل


 
۱۳٩۱/۱/۱٥ :: ٥:٠٦ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? 7سین صورتی...

 

چشمهایت را باز کن بابا و رنگ شادی به زندگی‌مان بپاش. اگر بدانی چقدر سخت بود روی تخت بیمارستان دیدنت. چشم‌هایم را از سرمی که روی پایت زده بودند می‌دزدیدم. فقط به چشم‍‌های بی‍حالت نگاه می‌کردم. بغض، آن وقتی بود که شب می‌آمدم خانه و جای خالی‌تان را می‌دیدم. خوش به سعادتت ستاره که چه دست‌های خوبی برای بهبودیت رو به آسمان بلند شده بود و چه خاطرخواه‌هایی داری دختر. قشنگ‌ترینش این پیامکی بود که شب سال تحویل یکی از عموها برایت فرستاد: «پارسال در این لحظات مشغول آب و جارو کردن صحن حرم ابالفضل العباس بودم. خدایا آن نوکری را وقف شفای ستاره‌ام کردم...»سال تحویل کنار تختت در بیمارستان بودیم با یک سفره 7سین صورتی، تلویزیون رفت حرم امام رضا. مادرت طاقت نیاورد و با صدای بلند....

بابا ستاره! سال خوبی داشته باشی. الله حافظ والکافی الوحده...


 
۱۳٩۱/۱/٤ :: ۳:٠٠ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری این‌قدر خوشگل باشی!

روایت سیمین دانشور از دیدار با امام موسی صدر

 مجله گوهران در سال 85 مصاحبه‌ای پیرامون نیما یوشیج با سیمین دانشور کرده بود که او در این مصاحبه خاطراتی را از موسی صدر و نیما و جلال بیان کرده بود.

بخشی از حرف های سیمین دانشور بدین شرح است:

«موسی صدر خیلی خوش تیپ بود. حالا لیبی (قذافی) یا گمش کرده یا کشتدش، نمی‌دونم. غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. اون یکی از زیباترین مردهای دنیا بود. چشم‌های خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری‌ها. من در رو باز کردم.
گفتم: ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری این‌قدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست؟گفتم: آره، بیا تو. اومد تو. نیمام که همیشه این‌جا بود……. دیگه من نرسیدم چایی به نیما بدم.
نیما تو خاطراتش نوشته که: سیمین محو جلال امام موسی صدر شد و چایی ما رو خودش نداد و منم چایی نخوردم.
موسی صدر سه چهار روز این‌جا موند. نیما خیلی حسودیش شد. نیما خیلی وسواسی بود. باید چایی رو خودم می‌ریختم. تفاله نداشته باشه. سرش هم این‌قد خالی باشه. خودمم می‌دادم بهش.من محو جمال صدر شدم. خیلی زیبا بود. بعد سه چهار روز موند و بعد ما رفتیم قم. او رئیس نهضت امل در لبنان بود. «سووشون» رو او به عربی ترجمه کرد. آورده بود برامون. بعد ما رو به قم دعوت کرد که دیگه بیرونی و اندرونی بود. ولی می‌دیدمش. شام و نهار اینا می‌دیدیمش.»


 
۱۳٩٠/۱٢/٢٠ :: ٩:٤۱ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? برای ستاره مادر ستاره...

به نماز اول وقت حرم نرسیدیم. باران می‌آمد. صحن‌هایی را که صف نماز برقرار بود را بسته بودند. رقتیم در یکی از حجره‌های صحن قدس ایستادیم. چشم‌هایت یادی از گذشته کرد و گوشه‌ای را نشان دادی که خاطره‌ای خاص داشتی... از خوابی خوب برایم تعریف کردی. نگاهم به گنبد طلایی بود و گوشم با حرف‌هایت. خوابت آن قدر خوب بود که دلم قرص و محکم شد. هدیه داده بودند. هدیه‌ای که اول بهمن تجلی یافت. حالا علاوه بر دل‌هایمان، نگاه‌هایمان، همدیگر را خواستنمان، دارای یک اشتراک وجودی هستیم. نقطه پیوندی که محبت را در دلم صدها برابر کرده و ثانیه شماری می‌کنم لحظه‌هایی که دور هستم سریع‌تر بگذرد.
این روزها، موعد تجربه کردن حس‌های جدید و تازه است. که بسیاری‌اش را مدیون توام بانوی مهر و ماه! برقرار باشی و پایدار.
روزهای زیادی پیش رو داریم که در آن ستاره باران است. مادر ستاره و دختر ستاره. دلم پر ستاره. کنار و همراه تمام دغدغه‌ها، دل‌شوره‌ها و نگرانی‌ها و امیدهایت هستم.
دعا کن مادر تازه، که خدا دعایت را دوست دارد. دعا کن همه‌مان آخر و عاقبت به‌خیر شویم و دل‌هایمان آرام بگیرد.   


 
۱۳٩٠/۱۱/٢٦ :: ٤:٤۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? سلام ستاره‌ام. خوش آمدی بابا...

وقتی در آغوشت می‌گیرم و سر کوچولویت را روی شانه‌هایم می‌گذاری، سبک می‌شوم. انگاری اصلا در قید و بند این دنیا نیستم. بابایی در آغوشت که می‌گیرم همه غصه‌ها و نگرانی‌هایم می‌رود جایی دور. با هم یکی می‌شویم و حظ می‌کنم. دلم می‌شود اندازه دل کوچکت.
ستاره بانو!
چقدر با هم حرف داریم. بابا باید کلی حدیث مظلومی و  روایت تشنگی را برایت بگویم. باید یادت دهم که جز زیبایی ندیدن یعنی چه؟
دخترم!
خوش آمدی به این دنیا. دنیایی که ما ساخته‌ایم. ببخش بابا که بعضی چیزها سر جای خودش نیست.
ستاره جانم!
از حالا به بعد که دوستی‌مان شروع شده تا هر کجا، حتی آن دور دورها، تمام قد، همراه و پشتت ایستاده‌ام که مبادا دلت بلرزد یا بگیرد. بابایی، آغوشم همیشه برایت گشوده است.
زیر لب برایت "الله حافظ والکافی الوحده" می‌خوانم. ما هرچه داریم از توسل و توجه آقا امام رضا است.
خدایا شکرت که لایقم دانستی...

 


 
۱۳٩٠/۱۱/٧ :: ۸:٥۸ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? حلال و حرام ...

 بابایی! اگر بتوانم حلال و حرام را یادت دهم، هم تو آخر و عاقبت به‌خیر می‌شوی و هم من!


 
۱۳٩٠/۱٠/٦ :: ٥:٠۳ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 
 

 

 
 

<-persianstat-