.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? سبحان الله...

صفحه پیام خطا می‌دهد. می‌گویند یک پست که بگذاری، نمایشت می‌دهیم. به احترام خاطرات قدیمی.

اما ترجیح می‌دهم اینجا باشم:

برای چشمهایش...


 
۱۳٩٤/٧/٦ :: ۸:٤۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? تقدیر از مجموعه‌ای فوق‌العاده/ عاشقی‎ات مستدام جواد قارایی!

بعد از مدت‌ها، چند شب است که با غرور و عطش چشم‌هایم را مهمان کادرهایی می‌کنم که جوانی ایرانی به نام جواد قارایی روانه آنتن کرده است.

مجموعه با کیفیت و به غایت خوش آب و رنگی به نام مستند "ایرانگرد"که حدود ساعت 11 شب از شبکه اول سیما پخش می‌شود و چه محجور است و مظلوم. تلویزیونی که در 24 ساعت چند ده بار آنونس و تبلیغ مجموعه "شمعدونی" را برای نشان دادن تسلیمش در برابر منتقدین پزشک و وکیل و بالابردن دست‎هایش به خاطر تولید "در حاشیه" پخش می‌کند، ای کاش قدر این مجموعه را بهتر بداند و باکس ویژه تبلیغی برایش در نظر بگیرد.

 این مجموعه، به بهترین شکل، زیبایی و آرامش طبیعت و طبیعت‌نشینان ایرانِ عزیز را به هموطنان خسته از ناملایمات، منتقل می‌کند. همچنین فرهنگ‌سازی برای حفظ طبیعت و فرهنگ و سنن اقوام مختلف، و آشنایی بیشتر با زیبایی‎های بکر ایران را استادانه به نمایش می‌گذارد.

جواد قارایی و همراهانش بی محابا و جسورانه به دل طبیعت ایران می‎رنند و با آن همراه می‌شود بدون آن که آزاری به آن برسانند و حتی رد لاستیک خودرو بر آن بنشانند. پیاده‌روی در طبیعت برای مسافت‎های طولانی و حتی شنا کردن در مسیرهای صعب العبور حسی قوی و حضوری مستقیم به مخاطب عرضه می‌کند. و چه شکوهمندانه است این نمایش از طبیعت بکر ایران.

امید، زندگی در لحظه، صدای گرم ، استفاده از کادرهای درست و تصاویر هنرمندانه، استفاده عالی از موسیقی‌های نواحی ایران. شور و زندگی آدم‎های دور از دسترس ما آدم‌های گرفتار شهری، تنها گوشه‌ای از هنرمندی این مستند است.

آقای قارایی و تیم همراه تولید کننده مستند ایرانگرد،  وظیفه‎ام است به عنوان یک ایرانی سپاسگذار باشم از این عاشقی شما. عاشقی‌تان مستدام.

جواب جواد قارایی عزیز:

درود بر جناب آقای امیر اسماعیلی عزیز و همه هموطنانِ عزیز و جانم. سپاس بیکران از همه شما خوبان که تنها انگیزه بنده برای تولید مجدد مجموعه مستند ایرانگرد برای شبکه یک سیما بودید. سپاس بیکران از حضور و حمایت همه شما سروران عزیز که نگاه پر مهر و مثبتِ وجودتان جانی دوباره به گروه تولید ایرانگرد دمید. زمان و بودجه اندک بود و بی شک کاستی ها بسیار . به بزرگواری ببخشایید. اما در حد توان انشالله مجموعه ای با کاستی های کمتر ارائه خواهد شد. انشالله . این انرژی مثبت و قلب بزرگتان برای من بزرگترین هدیه بود. خستگی ها و تلخی ها در شد. امیدوارم همواره سلامت و سبز باشید و آفتابی. کوچک همه شما بزرگان . جواد قارایی.

لینک این صفحه را اینجا ببینید.


 
۱۳٩٤/٢/۱٥ :: ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? زادروز

دوره کودکی و نوجوانی فکرها و ایده‎های مختص آن دوران را اغلب روی آیینه بخارگرفته حمام می‌نوشتمشان و بعد هم کاسه‎ی آب داغ حواله‎ی آیینه می‌کردم که همه‎اش پاک می‌شد.

 حالا هم روال همان است با این تفاوت که زندگی واقعیت‎هایش را با همه قدرت در هر جایی که امکان داشته باشد فرو می‎کند.

33 رهایم کرد. پرتاب شدم به عالم 34. عددی خاص و شکیل. این یعنی آن که امسال باید کاری کنم که تا به حال انجام ندادمش. که بعدها اگر بودم و خواستم مرور کنم، آهسته زیر لب بگویم این کار رو 34 سالگی انجام دادم.

خدا را شکر 4 ساله‌ای و ستاره‎ای هست که در تعالی 34 سالگی اساسی به دادم می‎رسد.


 
۱۳٩٤/۱/۱٥ :: ۱:٢٩ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? قد بکش بلندبالای من!

منتظر بودم. دانه تسبیح انداختم. لاحول ولاقوه الا باالله العلی العظیم. دلم شور می‌زد. دانه‌ی تسبیح دیگری انداختم. یا اله الاولین و الاخرین...!

-«آقا مشتلق بدید ... چشمتان روشن، به سلامتی بفرمایید این هم خانم خانما!» چشم‌هایت را باز کردی، نگاهت رفت نشست آن جایی که باید!

فرشته زیبای من!

خاطرت جمع و دلت قرص. قد بکش بلندبالای من! نگران چیزی نباش. همیشه تمام قد به حمایتت ایستاده‌ام.

بدون ترس و واهمه تجربه کن، این دنیا برای همه جا دارد، بگرد و صفا کن. دنیا مهیای این است که کشفش کنی. پایه‌ی شیطنت هم خواستی، هستمت. دارمت...

نفسم، آیه‌ام، آرامم!

همین حالا هم کلی عوالم پدر و دختری داریم. وجود من و مادرت برای بالیدن و سوال‌هایت. شانه‌هایم  برای رازها و خدای ناکرده غم‌ها و دل‌گرفتگی‌هایت...

ثمره‌ی عشقم‌! ستاره بانویم! تولدت مبارک.


 
۱۳٩۳/۱۱/۱ :: ٢:٢۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? هفتم محرم . . .

سلام. به رسم معهود  و به شکرانه‌ی وقت و فرصتی که حق متعال بر حقیر، من‌باب حضور و درک نعمات اعطا نموده... با این کلمه‌ها از سرشار از خاکساری، بندگی و ناچیزی در بارگاه الهی است، از تمامی استادان، دوستان، همکاران و آشنایان معظم، از باب خطاهای و اشتباه‌های عمدی و سهوی، عذرخواهم و تقاضای عفو و طلب حلالیت دارم.

اگر دل‌خوری را از کرم بخشیدید که خوشا به سعادتم وگرنه امر نمایید تا تلاش نمایم جهت تامین رضایت خاطر شما بزرگواران.

دعایم کنید که از آبروی شما، توفیق پیدا کنم و بتوانم بگذرم از آنانی که خیرخواه نبودند و دل‌ها آزردند و دلم را.

 بعون الله تعالی

حقیر، امیر


 
۱۳٩۳/۸/۱٠ :: ٩:۳٠ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? دنیا عجب جایی شده!

دیدید بعضی وقت‌ها چند ثانیه هیچ چیز معنا ندارد. اصلا انگاری مغز تعامد دارد که چند ثانیه آن هم شاید صوری خودش را ببرد مرخصی و از محاسبه و حساب و کتاب خلاص شود. هر روز هزار فکر در سرمان است. هزار حساب و کتاب. باسرانجام و بی سرانجام. هزار درگیری ذهنی برای کارهایی که پوست خودمان را می‌کنیم که منصفانه است یا غیر منصفانه و آخر هم برای کارهای غیرمنصفانه‌مان هم توجیه می‌آوریم ... خرده نگیرید. دارم بلند بلند فکر می‌کنم.

خبر می‌خوانیم. هر روز بی‌آب‌تر از دیروز. بارانی که نمی‌بارد. زمینی که خسته است. داعشی که سرمی‌برد و با آن عکس سلفی می‎اندازد و روی پرچم‌شان هم نوشته لااله الاالله. محمد رسول الله. نگرانی من باب آن که زبانم لال قصد کربلا و حرم عباس کنند. اما آرامش آن که که نگران نباش! حاج قاسم هست. بچه‌های هیات هستند. سینه‌زن‌ها می‌آیند وسط... آن وقت است که اهل کوفه بودن نمایانمان می‌شود. دختر 19 ساله‌ی کرد کوبانی که مانند شیر می‌غرد و سینه تکفیری‌ها می‌درد و شهید می‌شود. گلوله آخر را برای خودش گذاشته بود. بورسیه‌های غیرقانونی مشغول تحصیل در دوره دکترا که می‌خواهند به کشور خدمت کنند و هر روز تایید و تکذیبیه‌ی تازه‎ای. عکس‌های بچه مایه‌دارها که شاید دیگر چیزی نباشد که تجربه نکرده باشند جز مرگ. خطر بیمارهای واگیردار. سونامی بی همه چیز سرطان که یک روز داریمش و روز دیگر نداریمش. روغن غیر مجاز پالم. گران شدن شیرهای کم چرب یک هویی! واسطه‌گری یک آموزش دیده موساد برای بازی رئال مادرید و پرسپولیس در تابستان 94. آدم‌هایی که یک دفعه وسط جاهای مهم سبز می‌شوند. سربازهایی که در سراوان برایشان تله می‌گذارند و شهیدشان می‌کنند. بازی مثلا سرگرم کننده‌ی معراجی‌ها که حتی ارزش بحث و نقد هم ندارد و هر شب روی آنتن می‌رود و ما مجبوریم به ده دو گفتن‌ها بخندیم. تمایل احمدی‌نژاد برای بازگشت به قدرت. حلقه بهار. شهرام و بابک و بچه‌ها. وایبر و واتس‌آپ که باید فیلتر شوند و نباید فیلتر شوند. عکس مهمانی افتتاح فست فودی در تهران پارس که برای آن خداد تومان به گلزار و شاکردوست و ... می‌دهند و خیابان‌ها بند می‌آید و ترافیک می‌شود. مزخرف‌ها و بی حیایی‌هایی که در شبکه‌های اجتماعی و ... پخش می‌شود و ما به آن می‌خندیم. ‌لامپ، سایزی خاص. یه لره... یه ترکه... یه قزوینیه... نداشتن هیچ حریم و حرمتی. چون این طوری بلدیم فقط. حضور خانوادگی فرزاد حسنی و رونمایی از عروس تازه خانواده‌شان و این که چقدر خوشیم و جایی هیچ کسی هم خالی نیست، روی آنتن زنده تلویزیونی. وجود چند دندان خراب و 10 سال یک آزمایش پزشکی نرفتن، آن وقت در صف سفارش آیفون 6 ایستادند. حذف تمام تیم‌های پایه فوتبال در رقابت‌های آسیایی و لبخند کفاشیان. سری دوم سبد کالا. برکناری مدیر سازمان بازنشتگی با فیش حقوق 12 میلیونی. شرایط وام 2 میلیونی برای بازنشستگان. حق‌خوری حق سعید عبدولی بعد از چهار پنچ فیتوی مسلم و صحیح. دور جدید مذاکرات. مریضی رهبر کره شمالی. حمایت ترکیه از داعش. جایزه نوبل برای ملاله که طالبان سه بار به سرش شلیک کردند. رنگ سرمه‌ای با خط‌های سفیدگرمکن مربی. پیچاندن سربازی توسط فوتبالیست‌ها. اردوی پرتغال تیم ملی. حرکت غیر اخلاقی یکی از اعضای کادر فنی تیم فوتبال در اینچئون. عیدی امسال کارگران و کارمندان دولت. مسکن نیمه کاره مهر. ماشین‌های از کارخانه بیرون نیامده، معیوب. پرونده محکومیت م.ر و هزار هزار فکر دیگر.

چقدر مانده تا محرم؟

 

 


 
۱۳٩۳/٧/٢٠ :: ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? من با رخ چون خزان ...

صدای پای او اگر به جاده‌ها نمی‌زند

گمان نکن بریده او، فقط کمی نشسته است

 

خوب می‌دانی که هرچه دارم از برکت نگاهت و چشمانت است. دل‌م آب می‌شود وقتی در خیالم می‌آیی. بال درمی‌‌آورم. زبان می‎چرخانم که صدایت کنم. آرام زیر لب می‌گویم. سبک می‌شوم. می‎روم بالا. آسان رد می‌شوم. مهر تو دلیل حضورم است.

قدر نمک می‌دانم و حرمت دور سفره نشستن می‌فهمم. اگرنمی‌گویم دلیل گم کردن نیست. صیقلش می‌دهم. اگر نیستم، آرام نشسته‌ام گوشه. که هرچه بیش ز تو می‌دانم بیش‌تر فرو می‌روم.

مصلحت می‌دانی زائر شدنم را؟ 

 


 
۱۳٩۳/٦/۱٧ :: ٢:٥٥ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? عروج ناگهانی مرحوم مغفور...

دوستی تعریف می‌کرد که در شهرشان دوبرادر بودند که با خلاف پیوندی داشتند دیرینه. مست کردن و عربده کشیدن و راه بر عابران و زن و بچه مردم بستن جزو عادات روزانه و عادی‌شان بود.

روزی، دیگر، صبر و مدارای همه تمام شد و زمانی که مستی این دوبرادر به شکل کنترل ناپذیری با قمه روی کاپوت ماشین‌ها و سروصورت مردم پایین می‌آمد مسوولی از نیروی انتظامی آن شهر، کت‌شان را بست و روانه محکمه‌شان کرد. آمار خلاف‌هایشان تصور حکم‌ نهایی‌شان را راحت می‌کرد. تنها یکی‌شان به 94 مورد تجاوز و لواط اعتراف کرد و چه آمار دقیقی هم داشت! حکم، حکم مفسد فی الارض بود و مجازات معلوم. . . جنازه‌هاشان در محلی از قبرستان آن شهر موسوم به لعنت آباد دفن شد. 

 

دوستمان ادامه می‌داد که چند وقت پیش که از محله‌ی این دوبرادر شرور در شهرشان می‌گذشته، تصاویرشان را روی دیوار داخلی مغازه‌های محل  دیده. جایی که تصویر شمایل و شهدای محل را نصب می‌کردند. مغازه دارها می‌گفتند: اینها پهلوان‌های محلمان بودند...

سه هزار میلیارد تومان آن قدر گنده بود که در زندگی همه تاثیر گذاشت. چه معنوی و چه مادی. حالا بنا بر تمام آگاهی‌ها و مستندات و بررسی چندین هزار صفحه قاضی دادگاه اسلامی، حکم بر مفسد فی الارض بودن متهم ردیف اول پرونده داد و حکم هم بعد از طی مراحل دادرسی و قضایی به اجرا درآمد.

 

اعلامیه ترحیم مه‌آفرید امیرخسروی را در سایت‌های مختلف دیدم. عنوان «عروج ناگهانی مرحوم مغفور» توی چشم می‌زد و پشت بندش دو مجلس ختم جهت شادی روح درگذشته‌ی مفسد فی الارض! نمی‌دانم اگر به رسم مجالس ختم، منبری‌ای، بخواهد سخنرانی کند چه می‎گوید و مداح، کدام روضه را می‌خواند؟

 

پیدا کردن و دیدن عکس‌های کوچه ششم خیابان ششم بخارست که دفتر مرکزی گروه امیرمنصور آریا در آن است زیاد سخت نیست. کوچه پر است از اعلان‌های تسلیت از عروج ناگهانی مرحوم مغفور و تسلیت به بازماندگان و درخواست صبر از خدا... انگاری که بنده‌ای از بندگان نیک خدا و پهلوانی دست‍‌گیر و نان‌رسان از بین جماعت رفته است.(البته در نان‌رسانی آن هم به شکل حرام به دوستان و آشنایان و کارمندان سینه چاک‍‌شان شکی نیست).

 

حیرتا! سری که از شرم باید پایین باشد چه بالا گرفته شده است و چشمانی که باید فقط زمین را ببیند چه گستاخانه در چشم دیگران دوخته شده است.

 

پناه بر خدا از شر شیطان رجیم!


 
۱۳٩۳/۳/۱۸ :: ٩:٠٠ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()