.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? نکته ....

 

 "آره عزیزم... جهان، مجموعه‌ای از زوج مرتب‌های پت و مته!"


 
۱۳۸٥/۱٠/٢٧ :: ۳:۱۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? هم بغض...

سعید از دوستان خوب من است. در یک سفر همدیگر را پیدا کردیم. من با سعید شباهت‌های بسیار زیادی داریم. یک جورهایی هم حس و حالیم و هم بغضيم. چند وقت است علاوه بر وبلاگ‌های مختلف وبلاگ پایین را به طور منظم و روزانه می‌نویسد. شاید کمی حرفم دخترانه باشد، اما نوشته‌های پایین را به شدت دوست دارم. راجع به نوشته‌هایش در آینده مفصل می نویسم. این کلمات را بگذارید به حساب همان حس و حال و بغض مشترک.

« نشانه‌هاي دوست‌داشتن همه وجودت را گرفته. دوست داري. دوست داريَش. با بغضَش بغض مي‌كني، با خنده‌اش مي‌خندي و با گريه‌اش اشك مي‌ريزي. نَفَس به نَفَسَش، نفس مي‌كشي. قدم به قدمش راه.
شانه‌هايت را بالا نينداز. اشك‌هايت را پنهان نكن. بيني‌ات قرمز شده، و اين نشانه‌ خوبي است براي فهميدن اشك‌هاي چند روزه‌ات كه هنوز ادامه دارد. لرزش شانه‌هايت و خيره نگاه كردن‌ات را چكار مي‌خواهي بكني؟
باد تند نمي‌آيد اما انگار مي‌خواهد تو را از روي نيمكتي كه نشسته‌اي بلند كند. بلند شو و راه برو. بلند شو، همه مسير را راه برو و بخند. و گره كن. و همه آن قدم‌هايي كه باهم برداشته‌ايد را بردار. قدم‌هايت را به يادگار بردار. اين حس را خيلي‌ها داشته و دارند. خيلي‌ها اين حس را هنوز دارند. خيال مي‌كني، همه آنها كه روزهاي باراني در بلوار كشاورز قدم مي‌زنند و از ميدان وليعصر تا پارك لاله را 20 دقيقه‌اي مي‌روند و بعد به سمت ديگري خيابان را و راهشان را ادامه مي‌دهند، براي كاري يا انگيزه‌اي غير از تو اينكار را مي‌كنند؟ خيال مي‌كني كسي جز تو نيست كه بداند مسير پارك لاله تا ميدان هفت تير 40 دقيقه است؟
بلند مي‌شوي. من مي‌دانم. اين نيمكت روبروي خيابان فلسطين هميشه براي تو نمي‌ماند. تو يكي از آنها هستي كه از آن خاطره داري. تو يكي از آنها هستي كه هميشه قرارهايت را با خلوتي آن هماهنگ مي‌كردي.
نشانه‌هاي دوست داشتن همين‌ها هستند. همين‌ها هستند كه تو را ساخته‌اند. هم‌پاي او و هم‌گام او. همين شانه بالا انداختن‌ات. همين كه موقع گريه چند روزه دماغ‌ات قرمز مي‌شود. همين كه وقتي دلت تنگ مي‌شود، موهاي سرت را از فرق وسط باز مي‌كني؛‌ كه مدل قرار گرفتن روسري روي سرت عوض مي‌شود. همه اينها نشانه‌هاي دوست داشتن است.
باد تند نمي‌آيد، اما مي‌تواند تو را بلند كند. بلند شو و اشك‌هايت را زود پاك كن.»


 
۱۳۸٥/۱٠/٢٤ :: ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? خيابانی با درخت‌هايش...

 

اینجا یک خیابان است. یک خیابان طولانی.هردو طرف خیابان پر است از درخت.درخت‌های بلند. آنها برای خیابان سقف ساخته‌اند. مثل جاده‌ی ساحلی گیسوم. تو جایی در همین خیابان ایستاده‌ای...
اینجا دیگر کلمه به کار نمی یاید. درخت‌ها موسیقی خدادادی می زنند برای این لحظات دوری به وصل نزدیک....ترانه‌ای به دادم می‌رسد و مرا می برد به انتهای این خیابان که به دریا می رسد. از آن دریاهایی که باید کنارش ایستاد و زمزمه کرد: "الهی عظم البلاء..."
صبر می‌کنم.تا شاید...


 
۱۳۸٥/۱٠/٢٠ :: ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? بارِ « دار »

مي خندم

نه به كسي 

نه به چيزي

 همينطور بي هيچ دليلي
 تا حد مرگ
 كه سگش مي ارزد به اين زندگي
 ـ زير دم گربه اي
 كه هفته به هفته
 پا به ماه است
 مي خندم
 وقتي كرمي سرش مي جنبد
 و ميوه اي دل درد مي گيرد
 ـ بر درختي كه نامش « كنده » است
 مي خندم
 وقتي كلاغي روي كلاغي قرار مي گيرد
 و آشيانه اي روي آشيانه اي مي نشيند
 و درختي روي درختي مي افتد  
 و كفشي روي كفشي
 و پايي روي پايي
 و دستي روي دستي
 و خستگي روي خستگي
 و همه چيز روي همه چيز
 كه چيز تازه اي نيست
 مي خندم
 نه به كسي
 نه به چيزي
 نه به ريش چوپاني كه بز آورده است
 نه به گوزني زخمي كه اشك تمساح را در ...
 در سرزمين گربه هاي باردار
 سگ صاحبش را نمي شناسد
 بايد بار كليت اين متن را
 تنهايي به دوش بكشم
 روز به روز
 « فضا » هاي جديد تر را تجربه كنم
 هفته به هفته
 در مرگ عزيزانم ريسه بروم
 و با خيالي آسوده
 « پا به ماه » بگذارم
 مي خندم
 نه به كسي
 نه به چيزي
 همينطوري بي هيچ دليلي
 اما آنها معني خنده هاي مرا مي دانند
 و از همين ناراحتند .
 
                                                                                                    عمران صلاحی

 
۱۳۸٥/۱٠/۱٢ :: ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? چشماش....

يا حق

به زودی شاهد تحولی در اين فضا خواهيد بود...


 
۱۳۸٥/۱٠/٦ :: ٩:٤٩ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()