.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? يک پيام خصوصی...

 

نمی‌توني٬ نمی‌ذارم...!


 
۱۳۸٥/۱۱/۳٠ :: ٩:٤۸ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? روز سوم...

قرار بود فیلم رییس نمایش داده شود. درجدول نمایش آمده بود. ظاهرا آن روز رییس نرسید. شد نمایش فیلم"روز سوم" از محمد حسین لطیفی. پنج نفر بودیم و پنج تاهم بلیط. سینما عصر جدید. رفتیم سراغ صندلی‌های ردیف و شماره‌دار، دیدیم چندتا خانم نشستند. اینجا جای ماست. بلند نشدند. مسوول سالن آمد و گفت بیایید من پنچ تا صندلی دیگه به شما می‌دهم. داد. چند دقیقه بعد دو نفر آمدند که اینجا جای ماست. گفتم بروید سراغ مسوول سالن. مسوول سالن آمد گفت شما بلند شید من همان صندلی‌های خودتان را می دهم . ما هم اعتماد کردیم و بلند شدیم. فیلم هم شروع شد. مسوول سالن گفت به من مربوط نیست .خودتان بروید بلندشان کنید. چقدر دلم می خواست یه کف گرگی حواله‌اش کنم. به جامعه مدنی احترام گذاشتم و رفتم پیش رییس سالن. عذرخواهی کرد. آمد که صندلی‌های دیگری بدهد. وارد سالن که شدم . دیدم بچه‌ها با حامد بهداد که از بازیگران فیلم هم بود درگیری لفظی پیدا کردند. ظاهرا بلند شده بود و به اعتراض بچه‌ها به مسوول سالن٬ توپیده بود که بسه دیگه تمومش کنید، برید یه گوشه بشینید... یکی از بچه‌ها هم جواب داده بود که تو یکی دیگه بشین سرجات! درگیری را چندتا از تماشاگرها ختم کرده بودند.
خلاصه در اقصی نقاط سالن به صورت پرت و پلا به ما صندلی دادند. چه صندلی‌ای! از این تاشوهای سفت که برای عذاب کشیدن دو ساعت بس بود و مکفی.  ای کاش فقط صندلی بود که مشکل داشت. کنارم دختری نشسته بود که با خاموش شدن برق‌های سالن به بهانه‌ی گرمی هوا، کشف حجاب کرد. بعد هم دکمه‌های مانتویش را باز کرد. خدا رو شکر فیلم یک ساعت و نیم بود.... یک لحظه نگاه کردم دیدم این قدر از صندلی کناری فاصله گرفتم که چسبیدم به دیوار کناری سینما و حدود یک سوم پرده‌ی نمایش فیلم را می بینم. آن قدر خاطره از این و آن شنیده بودم که به جای صندلی کناری سفت به دیوار بچسبم. الحمدالله.

فیلم تمام شد. علی رغم پرداخت مناسب ، ضعف فیلمنامه و بازیگری زیادی داشت. چراغ‌ها را که روشن کردند دیدم اکثر بازیگرها و عوامل فیلم در سالن هستند. تماشاگرها هم دست می‌زدند و بازیگرها هم. بازیگرها آن قدر شوق و شعف داشتند که حامد بهداد و باران کوثری همدیگر را بغل کردند. تماشاگرها هم دست می زدند. چند نفری هم از شوق فیلم گریه می‌کردند. هیچ احساس خاصی نداشتم. فقط دلم می‌خواست یک حال درست و حسابی  از مسوول سالن بگیرم. حیف که تو شلوغی سالن ندیدمش....


 
۱۳۸٥/۱۱/٢۳ :: ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? دل کوه ...

 

هفته‌ی گذشته، همین روزا بود که وقتی پنجره رو باز می کردم انگار يه پارچه سیاه کشیده بودن روی کوه‌های شمرون. اصلا انگار نه انگار که کوه وجود داره.
اما امروز به برکت باد و بارون دیروز٬ یک لایه تمیزی و خلوص کشیدن روی شهر....پنجره را که باز کردم کوه رو دیدم. حتی نوک قله هم معلوم بود...
دلم می خواد حتی برای چن ساعت هم که شده ، همین امروز، بی خیال کار و درس و پایان‌نامه و تو و اون و تمام زنگ خطرایی بشم که چند وقته یکی‌شو رو کنار گوشم آویزون کردن. بعدش بزنم به دل کوه. از یه ارتفاع بلند زل بزنم به این شهر و مردمش. بعد رومو را به طرف آبی آسمون بگیرم و سیر دلم! داد بزنم که رنگین کمون، ماه آسمون، با نام و نشون، گریه کنون... دلم تنگ شده برات بی انصاف!
طاقباز روی به آسمون بخوابم و بذارم آفتاب و یه باد سرد بهم هجوم بیارن و منو بپیچن تو یه هاله‌ی آرامش و بهم بگن بلند شو از همون جایی که اومدی برگرد....
  


 
۱۳۸٥/۱۱/۱٦ :: ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? بی‌قراری...

 

  تو هم مثل من بی‌قراری ....

 نگاه کن به اين همه کتاب‌های ترانه! که برای من و تو سروده‌اند...


 
۱۳۸٥/۱۱/۱٤ :: ٤:٢٢ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

 

 

 

 

    ? شب نهم عاشقی...

 

فاطمه٬ فاطمه٬ فاطمه...


 
۱۳۸٥/۱۱/٩ :: ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? شب هشتم عاشقی...

 

چشم‌های سرخ عباس ...


 
۱۳۸٥/۱۱/۸ :: ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? شب هفتم عاشقی...

 

ادب٬ شناخت٬ برادر...


 
۱۳۸٥/۱۱/٧ :: ٢:٠۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? شب ششم عاشقی...

 

جمال٬ انتظار٬ حق...


 
۱۳۸٥/۱۱/٦ :: ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? شب پنجم عاشقی...

 

ساقي٬ معشوق٬ نينوا...


 
۱۳۸٥/۱۱/٥ :: ٤:٢٥ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? شب چهارم عاشقی...

 

يقين٬ مسير٬ ناصر...


 
۱۳۸٥/۱۱/٤ :: ۱:٢٧ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? شب سوم عاشقی...

 

ايمان٬ عشق٬ مراد...


 
۱۳۸٥/۱۱/۳ :: ۱:٠۳ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? شب دوم عاشقی...

 

خدا٬ سفر٬ هم‌سفر...


 
۱۳۸٥/۱۱/٢ :: ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? شب اول عاشقی ...

 

ستاره‌٬ مهتاب٬ معرفت...


 
۱۳۸٥/۱۱/۱ :: ۳:٢۳ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()