.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? چقدر...

 

«کاشکی می‌شد بهت بگم چقدر صدات‌و دوست دارم ...»


 
۱۳۸٥/۱٢/٢٥ :: ٩:۳٧ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? ...

اصلا انگاری ذهن قفل می‌شود. حساب و کتاب‌ها جور نمی‌شود. می‌مانی در یک معلقی. می‌ترسی آرزویی کنی که گرفتارت کند.
شهرام رفت. خب آقایان رفتند آن روحانی سیرجانی که به مبارزه با زمین خواری بلند شده بود را گرفتند. بخواهی عادل باشی. آن چنان مودبانه زیرآبت را می زنند که خودت هم می دانی از کجا خورده ای...

لعنت به هرچه اندیشه بد است. 
شما دعا کنید که حال همه‌مان خوب بشه... همه عاشق بشن. همه بزرگ بشن. همه عاقل بشن. هیچ کس هم شرمنده‌ی داشتن و نداشتن نباشه....   شما دعا کنید. خدا شما را دوست داره.
                                                                   


 
۱۳۸٥/۱٢/٢٢ :: ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? برای تعطيلی سوره ....

راننده‌ی تاکسی "سوره" را نمی‌شناخت، اما اسم "شهید آوینی" برایش آشنا بود. "وحید جلیلی" را نمی‌شناخت، اما یکی دوبار تا داخل حوزه هنری مسافر برده بود ...

 

شاید سوره را چشم زدیم. شماره‌ی مربوط به دینداری و تلویزیون را که دیدم ، گفتم: چه عجب جلد سوره هم تکانی خورد و برای عکس روی جلد هم مقاله‌ای نوشت!

 

 

سوره تلخ بود! اما این تلخی کام همه را آزار نمی‌داد. تریبونی بود برای حرف‌های انتقادی، از لسان و قلم بچه‌های آگاهی که درد دین دارند در واقعیت و نه در افه‌های روشنفکری. اما دوره‌ی ما، دوره‌ای است که نقد و انتقاد از هزار فحش و ناسزا بدتر است.

سوره هم موافق داشت و هم مخالف. موافقان که راضی بودند از روند نشریه، مخالفان هم که همیشه دعوت به گفتگو و مناظره می‌شدند. اما گفتگو زمانی جواب می داد که دو ایدئولوژی مختلف به پشتوانه‌ی عقیده با هم به بحث می‌نشستند. حالا ایدئولوژی ها فرق کرده است چون پشتوانه اش سود است و منفعت. اگر در گفتگو و مناظره کم بیاورند، چه باک. زحمتش سفارشی است و تلفنی که خدای نکرده ارزش‌ها آسیبی نبینند. پاک کردن صورت مساله، هزینه و زحمت کمتری دارد.

 

این دوره‌ی سوره هم رفت در میان خاطره‌های مطبوعاتی. چندوقت دیگر دوره‌ای جدید با تیم و گروهی تازه راه می‌افتد و این بار به جای کالبدشکافی و نقد جریان‌های فرهنگی جامعه، راه بی خطری پیش گرفته می شود و خیلی پیشرفت باشد، چند پیشنهاد و راهکار برای پیشبرد جریانات فرهنگی، تا نه زانوی آهو بلرزد و نه خدای ناکرده شوری به دل کسی بیفتد که «... بعضي از افراد با روش‌هاي نادرست و پرخاشگرانه با قلب واقعيت و جعل موضوعات بي‌اساس از مقدسات و اعتقادات مردم سوء استفاده كنند.»!

 

اگر دسترسی به آرشیو سوره در دوره ی آخر را داشتید. با مطالعه اش کمی نگاه انتقادی با هدف اصلاح را تمرین کنید.

 

***

 

کاش می‌توانستم بگویم اگر سوره نیست، کیوسک‌های مطبوعاتی ما پر است از نشریات فرهنگی با نگاه دلسوزانه و دغدغه‌ی دینی. اما حیف، نمی‌توانم بگویم....  


 
۱۳۸٥/۱٢/۱٤ :: ٢:۱۳ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? روزی...

حسی به من می‌گويد: روزی خواهد رسيد که به تمام دغدغه‌ها و گرفتاری‌های امروزم می‌خندم.


 
۱۳۸٥/۱٢/۱٢ :: ۱:٠٥ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? زمینه‌خوان قديمی...

چند روز قبل می‌رود عکاسی و می گوید: برای اعلامیه‌ام عکس می‌خواهم. تمام کتاب‌هایش را وقف می‌کند. چندتا عکس سیاه و سفید هم کپی کرده بود، که تا چاپ شدن اعلامیه بقیه لنگ نمانند.
وصیت کرده بود جنازه‌اش را در حرم حضرت عبدالعظیم طواف دهند. در مسجدی هم که خودش حدود چهل و سه چهارسال پیش، بانی ساختنش شده بود، زیارت عاشورا بخوانند.
حاج آقا مرتضوی می‌گفت: ما به همه پیرمردهایی که می‌میرند نمی گوییم پیرغلام اباعبدالله. اما این آقا واقعا پیرغلام بود. و عجب مردنی کرد. شب جمعه بیشتر دعای کمیل را در مسجد می‌خواند، صبح هم دعای ندبه را. بعدظهر جمعه هم غزل رفتن را. راحت و باعزت. بدون این که زمین‌گیر شود. آقابزرگ می‌گفت از آن مداح‌ها و زمینه‌خوان‌های قدیمی بود. از پنجاه سال پیش برای امام حسین می‌خوند.
در حرم وقتی جنازه‌اش را طواف می‌دادیم دایم به این کلمه‌ها فکر می‌کردم. به این که چه سعادتی است در تشیع جنازه یک نفر "شیعتی..." خوانده شود.


 
۱۳۸٥/۱٢/٧ :: ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? باران و پوريا...

اين چند وقته هرچی فيلم ديديم باران توش بازی کرده بود. ما هم که طرفدار پوريا پورسرخ .... اين جمله می‌تواند همين جا تمام شود. بی‌هيچ حاشيه‌ای.


 
۱۳۸٥/۱٢/٥ :: ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()