.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? يه روز صبح...

 

صبح، به خودم پنج دقیقه به پنج دقیقه، فرصت خوابیدن می دادم.
- پنچ دقیقه دیگه بلند می شم!
 دی‌شب هم دیر نخوابیدم. فکر کنم حدود ساعت یک بود. حالم خوب نبود. بی‌حوصله بودم. آخر شب چشم‌هام درد گرفت. نفهمیدم سردرد بود یا چشم‌درد.با فکر به یک جاده خوابم برد.
وقتی بیدار شدم، بابا صبح زود رفته بود اداره و محسن هم مدرسه، خانم گل خواب بود. هرچند موقع نماز صبح همه‌ی اهل خانه را دیده بودم. خانم گل این چند وقته احساس درد داره ولی بروز نمی‌ده. چند روز پیش هم دکتر بوده که برایش آزمایش نوشته بود. شاید دوباره همون کمردرد قدیمی باشه که چند سال پیش خیلی اذیتش کرد و هنوز هم اثراتش مونده. خانم گل تو درد صبوره، اما از لحاظ روحی اهل فکر و خیال!  چندبار خواستم از بعضی از این فکرو خیال ها دورش کنم. نتونستم.
حوصله‌ی صبحونه خوردن نداشتم. دیر هم شده بود.  جزوه‌ها و یکی دوتا مجله رو از روی میز٬ تو کیف خالی کردم. خانم گل همیشه از سنگین بودن کیف دوشی‌ام شکایت داره.
خداحافظی کردم. صدقه‌ی اول هفته را دادم. صدای دوست داشتنی محمدحسین در راه پله بلند بود. حرف «ر» را در بیان کلماتش نمی‌گوید. تکه کلامش هم حرف نزنه که با بیان خاص خودش می‌شود:«حف نزن!» با کشیدگی خاصی که روی حرف «ز» می آورد. احتمالا مادرش امروز کلاس نداشته وگرنه محمد حسین صبح‌ها که مادرش می رود سر کلاس، تا ظهر مهمان خانم گل است. به هم خیلی عادت کردن. آن چنان قربون صدقه‌ی هم می روند که بعضی وقتا حسودیم می‌شه. محمدحسین چهارسالشه اما فهمش و حرفاش خیلی بیشتر از سنشه. همیشه‌ی خدا هم تو خونه با محسن درگیرند. اما قهرشون بیشتر از چند دقیقه نیست. بعدش ماچ و بوس و آشتی.
صبح، هوا شده بود مثل هوای شمال.دم عجیبی داشت. تا مترو سوار تاکسی شدم. ترانه‌‌ي «جونی جونوم بیا دردت به جونوم...» گذاشته بود. نزدیک بود که 50 تومن هم اضافه بگیردکه نگذاشتم. قطار داخل ایستگاه پر بود. یکی از درها رو نشون کردم و ایستادم تا قطار بعدی.
در ضمن حرکت قطار چند یادداشت خواندم راجع به اولین خاطره‌های عاشقانه‌ی کیومرث پوراحمد، فریدون صدیقی و پرویز دوایی. یک گزارش هم که امید نوشته بود راجع به جوون بیست و شش ساله‌ای که عشق فردین و بهروز وثوقی وبیک و این‌ها را داشت و حتی رفته بود به اسم بهروز وثوقی برای خودش شناسنامه گرفته بود. از شهرستان اومده بود تهران و دربه‌در دفتر فیلمسازی ایرج قادری و مسعود کیمیایی شده که بهش نقش بدن واسه بازی. هیچ کدوم تحویلش نگرفته بودند.
هیچ کدوم از مسافرهای تکراری و هر روزه مترو رو ندیدم. حواسم به یادداشت‌ها و گزارش و کارهای روزانه‌ی امروزم بود که کار پایان‌نامه هیچ سهمی در آن نداشت ظاهرا.
موقع خارج شدن از ایستگاه مترو وقتی که حس می کردم نفسم بالا نمی‌آید، یک قطره باران روی صورتم بارید. به چیزی که از ذهنم گذشت٬ اهمیت ندادم و از خیابان که تازه چراغش سبز شده بود، گذشتم.

 


 
۱۳۸٦/۱/٢٥ :: ٢:٠٧ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? آرزو...

 

غير «تو» تو دنيا، آرزو ندارم....


 
۱۳۸٦/۱/۱٩ :: ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? پناه...

تا چند ساعت دیگر ربع قرن را پر خواهم کرد. 25سال تمام اکسیژن آسمان خدا را مصرف کردم!
در این 25 سال چه چیزهایی که یاد گرفتم و چه چیزهایی که یادنگرفته از دستم رفت. اصلا بگذار باهم راحت باشیم الان چیزهای زیادی از این ربع قرن زندگی در ذهنم است. بد، خوب، زشت، زیبا... اما از همه‌چیز اگر بگذرم از گریه‌ی آن بعدازظهر زمستانی، که دل آسمان هم بد گرفته و ضبط جزیره راوی موسیقی متن فیلم مرسدس بود، نخواهم گذشت. یک نفرکلی گریه بابت آن روزبدهکاراست....
می دانی سخت است که کلمه‌ها یاری‌ات نکنند. اما اعتراف می کنم که به خیلی چیزها احساسی سطحی دارم. اقیانوسی کم عمق!

هرچند راحت نیست گفتنش اما در عنفوان جوانی احساس پیری می کنم و اکراه دارم از تمام انگاره‌های برچسب زن! که خیلی راحت به بازی می گیرند هرآنچه با زحمت به دست آمده است.
بی اغراق بگویم که ناشکر نبوده و نیستم، اما خسته‌ام. خسته از تمام دردهایی که روز به روز چهره‌ی مردم را تکیده‌تر می‌کند. خسته از تمام رابطه‌ها و رانت‌ها وبی شرمی‌ها ... 
حاصل این ربع قرن زندگی در یک جمله‌ی سه، چهار کلمه‌ای خلاصه می‌شود:

«پناه برده‌ام به چشمهایش...»

 



 
۱۳۸٦/۱/۱٥ :: ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? خاطره...

 

شايد بچه های ارتباطات ورودی ۷۹ دانشگاه تهران يادشان باشد. قبل از کلاس استاد قاضی زاده...


 
۱۳۸٦/۱/٦ :: ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? کلمه...!

می‌خواهم نوشته‌ی اول امسال اين باشد...(هرچند تکراری!)

نقطه‌ای می‌گذارم. نقطه‌ای دیگر. تو می‌آیی و بین نقطه‌ها می‌نشینی. شرم می‌کنم و نگاهم را به زمین می‌دوزم. خودش شاهد است که دلم می‌خواهد یک لحظه از تو چشم بر ندارم. آرام زیر لب می‌گویم: «شما که کلمه‌اید! میان نقطه‌ها چه می‌کنید؟» دلبری می‌کنی و جواب می‌دهی: «من هم نقطه بودم، توجه شما کلمه‌ام کرد.» دلم می‌شود قند و عسل. می‌گویم:«الحمدالله» ...
نشسته‌ای میان نقطه‌‌ها با آن چشم‌های سبزت. می پرسم:«تو پاداش کدام عمل نیکی؟» دستهایم را باز می کنم رو به آسمان: خدایا باران...! طنازی می کنی و می‌گویی:«می خواهید باران ببارد که اشک‌هایتان معلوم نباشد...؟» حظ می کنم. می شوم قند مکرر.می گویم:« شما که بانوی بارانی؛ چه باک از ریختن اشک پیش شما...» ریز می خندی و دعا می‌کنی از آن دعاهای خوب:«الهم صل علی آیینه و آل آیینه».
آرامش یعنی بودن تو که بی حب و بغض با وجود کلمه بودنت میان نقطه‌های من نقاش می نشینی. با آن چشم‌هایت.حالی دست می دهد وصف ناشدنی....پنجره‌ای که رو به نور است و روشنایی ...
بی بهانه و با بهانه، دوستتان دارم. حکایتی که تا به حال با کسی در میان نگذاشته‌ام...
ارزانی شما باد اندیشه‌هایم....دارم جلا می گیرم.من هم دارم آیینه می شوم...


 
۱۳۸٦/۱/٤ :: ٢:٠٦ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()