.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? عالم همه ديوانه‌ی اوست...

لبه‌ي پله نشسته‌ام. عزيز صدا می‌زند:«امير...اميرآقا! بيا بالا عزيز... ما قدمون نمی‌رسه... اين گيره‌ی پارچه سياه‌ها رو بزن به گوشه‌ي ديوار...» پارچه‌ي سياه را نصب می‌كنم. پارسال يكي از خانم‌هاي هيئتي كه رفته بود كربلا؛ از آنجا يك پرچم براي هياتِ عزيز آورده بود. يا‌ابالفضل زيبايي روي آن نوشته است. 
نزديك چهل سال شايد هم بيشتر هست كه هر سال از هفت محرم تا هفت امام؛ خانه‌ي عزيز هيئت است. غذاي روز عاشورا را هم آقابزرگ می‌پزد به رسم هرساله قيمه...قيمه‌ي امام حسين.
پارچه‌هاي سياه را به ديوار می‌زنم. تابلوي حضرت علي اصغرِ استاد فرشچيان را هم. خانه سياهپوش می‌شود.
دلم می‌گيرد و هواي دوركعت نماز می‌كنم. از نام آقام ابالفضل خجالت می‌كشم.

سلام را كه می‌دهم، می‌آيي. لبخند محوي داري و آرام می‌گويي:«قبول باشه.» پيراهن مشكی‌ام را آورده‌اي... دوباره به سجده می‌روم. گريه امان نمی‌دهد...


 
۱۳۸٦/۱٠/٢٢ :: ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

   

 

 

    ? برف...

 

اين مدل باريدن برف جان می‌دهد برای کلی حرف عاشقانه...پايه‌ای؟

 


 
۱۳۸٦/۱٠/۱٢ :: ٢:۳٦ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? تقسيم عادلانه...

من هم‌سن و سال پسر تو هستم،
تو هم‌سن و سال پدر من هستي.
پسر تو درس می‌خواند و كار نمی‌كند،
من كار می‌كنم و درس نمی‌خوانم.
پدر من نه كار دارد، نه خانه،
تو هم كار داري، هم خانه، هم كارخانه؛
من در كارخانه‌ي تو كار می‌كنم.
و در اين كارخانه همه چيز عادلانه تقسيم شده است:
سود آن براي تو، دود آن براي من.
من كار می‌كنم، تو احتكار می‌كني.
من بار می‌كنم، تو انبار می‌كني.
من رنج می‌برم، تو گنج می‌بري.
من در كارخانه‌ي تو كار می‌كنم.
و در اين‌جا هيچ فرقي بين من و تو نيست:
وقتي كه من كار می‌كنم، تو خسته می‌شوي،
وقتي كه من خسته می‌شوم، تو براي استراحت به شمال می‌روي،
وقتي كه من بيمار می‌شوم، تو براي معالجه به خارج می‌روي.
من در كارخانه‌ي تو كار می‌كنم.
و در اين‌جا همه‌ي كارها به نوبت است:
يك روز من كار می‌كنم،تو كار نمی‌كني،
روز ديگر تو كار نمی‌كني، من كار می‌كنم.
من در كارخانه‌ي تو كار می‌كنم
كارخانه‌ي تو خيلي خيلي بزرگ است.
اما كارخانه‌ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از كارخانه‌ي خدا كه بزرگ‌تر نيست.
كارخانه خدا از همه‌ي كارخانه‌ها بزرگ‌تر است.
در كارخانه خدا همه‌ي كارها به‌نوبت است،
در كارخانه خدا همه چيز عادلانه تقسيم می‌شود.
در كارخانه خدا، همه كار می‌كنند.
در كارخانه خدا، حتي خدا هم كار می‌كند.

قيصر امين‌پور


 
۱۳۸٦/۱٠/٥ :: ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? *

 

دستم خاليه. اما شما که به دستهایم نگاه نمی‌کنيد...! به دلم نگاه می‌کنيد...

عكس:سعيد عباسي


 
۱۳۸٦/۱٠/۱ :: ٢:۱۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()