.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? گل ریزون...

 

شما شروع می‌کنید یا من. پس برید کنار. کرم مرتضی علی. می‌خوایم گل‌ریزون کنیم. بریم و بزنیم و غم رو از دل چندنفر بکنیم و بندازیم دور. اما مگه می‌شه... خودمون هم می‌دونیم که غم و دوری، از اول خلقت چسبیده به دل آدم و ازش جدا نمی‌شه... اما می‌تونیم فریبش بدیم که .... مگه مادرا همین چند ساله پیش که شوهراشون می‌رفتن و چندتا تیکه از بدنشون برمی‌گشت، بچه‌هاشون رو دلداری نمی‌دادن که باباتون رفته سفر... و یه روز صبح برمی گرده... بچه می‌شد پشت پنجره نشین و مادر صاحب اشک و درد دل با عکس روی دیواره مردش... بچه هنوز منتظره....هممون منتظریم. منتظر یه گشایش. منتظر یه اومدن. منتظر یکی که بیاد دستمون بگیره ... بشه پشتمون و مشتمون... که آخ! صفا کنیم که زورمون می‌رسه و یکی اومده که همه جوره هوامونو داره . اون وقت کرم آقا، دلمون شاد می‌شه و غممون کم. حالا یه جوونمرد بیاد و چراغ اول رو روشن کنه... که اگه خدا بخواد چلچراغ راه بندازیم که به خواست حق، همین چراغ تو قبرمون روشن می‌شه. بسم الله .... یه یاعلی می‌خواد که زنده بمونه آئین تمام آدم‌های نیک و جوونمرد روزگار ...الهی کمر هیچ‌کسی خم نشه زیربار زندگی و هیچ بنده‌ای به ناامیدی نرسه. که ناامیدی ازخدا، بد دل آدمو سیاه می‌کنه .... علی علی یا علی!

  
 
۱۳۸٦/۱۱/٢٩ :: ٢:۳٤ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? می‌دونستی...؟

وقتی می‌خندی؛ یک‌هو! بهار می‌شه...


 
۱۳۸٦/۱۱/٢٥ :: ٦:٢٢ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

   

 

 

    ? يک روايت ساده ...

نزديك نيمه‌شب. آن‌قدر خسته نبودم كه بخواهم بنويسم تن خسته را می‌كشيدم سمت خانه. خانم‌گل زنگ زد. اعلام موقعيت كردم. از مسير پارك رفتم. چراغ‌هاي زرد پارك و صندلی‌هاي خالي. خالي از دوگانه‌هاي هميشگي كه اينجا برايشان حكم خلوت دنجي را دارد كه بياميزند كلمه‌ها را در هم و ببافند كلاف خام و رشته اي را. دروغ و راستش با خودشان. با هرقدم فكري جديد هم می‌آيد كه چه كنم و چه نكنم. مثل همه‌ي وقت‌ها كه می‌آيد و می‌رود. نهيب زدم به پارك كه چرا اين قدر خالي! ديدم ساعت دير است و سرما خوب جا خوش كرده است. دلم مي خواهد بنشينم روي صندلي پارك و يادداشتي و شايد هم همين يادداشت را بنويسم. حس هم‌آميزي با صندلي سرد را ندارم. رها می‌كنم. سعي می‌كنم به هيچ چيزي فكر نكنم. دنيا را دور بزنم. حواسم را پرت كنم. نمی‌شود. در دلم می‌روم. مهري عميق درونش جا گرفته است. مهري كه دستم را می‌گيرد موقع حساب و كتاب و وقت پرسش. فقط به همان مهر فكر می‌كنم. دنيا كوچك تر از آن است كه مرا در بر‌بگيرد. دنيا خيلي كوچك و تنگ است.


 
۱۳۸٦/۱۱/۱٦ :: ٢:٠٤ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? دست ما...

 

دست ما كوتاه و خرما بر نخيل

اي كه دستت می‌رسد كاري بكن...

 


 
۱۳۸٦/۱۱/۱٥ :: ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? سلام دريا...

خستگی‌ها را جمع كرده و با خودم برده بودم ساحل. كنار دريا. آتش كوچكي روشن و كنارش نشسته بوديم. تنها صداي موج می‌آمد و سوختن هيزم‌هاي كوچك كه بعضی‌هاشان تر بودند. فارغ بودم از خيلي از چالش‌ها و كم و زياد بودن‌ها....
شكرگذار سلامتي و نظاره‌گر بزرگي و آرامش دريا. سكوت....
آرام بودي و محو تماشا. نسيمي آمد. ايستادي. رو به سمت خراسان كردي. دست راستت را روي سينه‌ات گذاشتي و با لحني دوست‌داشتني گفتي:«السلام عليك يا امام‌ الرئوف». حظ كردم كه چگونه عظمت اقيانوس را به رخ دريا كشيدي. ايستادم. دست راستم را روي سينه‌ام گذاشتم. سلام دادم. دريا هم همنوا شد.دريا هم سلام داد.


 
۱۳۸٦/۱۱/۱٠ :: ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? کلمه‌ها...

براي هر عمل، عكس‌العملي وجود دارد. وبراي هركلمه‌اي تاواني...! روزهاست كه دارم به‌تاوان كلمه‌ها می‌انديشم...چيزهايي به ذهنم می‌آيد كه نمی‌توان نوشت. به خاطر همان تاوانشان....
خوش به سعادت آن‌هايي كه بی‌محابا عاشقند و بی‌بهانه و بی‌دليل ديگران را دوست دارند و به همين خاطر دوست داشته می‌شوند.
خوش به سعادت تو كه اين‌قدر خوبي ... از اين جا تا آسمان. تا آن ستاره...


 
۱۳۸٦/۱۱/٦ :: ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? خسته است...

 

کسی خسته‌ است
بار ِ غم یک کاروان را
به دوش می ‌کشد!

از او ...


 
۱۳۸٦/۱۱/۱ :: ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()