.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? ترانه ای با نام کوچکت...

یک، دو، سومین بار که زنگ می‌خورد منتظر زنگ چهارم تلفن نمی‌مانم. دل به دریا می‌زنم و می‌گویم: «سلام جونم!» سکوت فضا را پر می‌کند. صبر می‌کنم. دلم روشن می‌شود وقتی می‌گویی: «جونم سلام!» انگاری همه حرف‌ها زده و شنیده شده باشد.
می‌گویم:«به نگاهتان احتیاج دارم.» شیطنت می‌کنی و می‌گویی:«به نگاه یا به چشم‌ها؟» چیزی نمی‌گویم. با طمانینه و آرام می‌گویی:«ببخشید!»
می‌گویم: «دی‌شب ترانه‌ای ساخته‌ام. می‌خواهم بیایید و سهم‌تان را بگیرید. قبل از همه.» دلبری می‌کنی و می‌گویی: «من سهمم را گرفته‌ام. قبل از همه!» تا می‌آیم بپرسم که کی؟ می‌گویی: «من در خود ترانه نشسته‌ام و خط اولش را می‌خوانی.» حظ می‌کنم. یاد تمام خوبی‌ها و زیبایی‌هایی می‌افتم که سرچشمه‌ی همه‌ی  آن‌ها خداست. ترانه را به نام خودت صدا می‌کنم. به نام کوچکت...!


 
۱۳۸٦/٢/٢٧ :: ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? انبوهی انسان...

خرید امسالم از نمایشگاه کمتر از سال‌های گذشته بود. شاید به اين خاطر ‌که ذهنم درگیر رمانی جدید بود که نویسنده‌اش جسارت‌های فراوانی به خرج داده بود. رمانی که یکی از نویسنده‌های ایرانی مقیم خارج نوشته است. راجع به آن خواهم نوشت.
اما کتاب"باران خلاف نیست"از کوروش علیانی، که ادای دینی است به حضور در جلسه‌های حاج اسماعیل دولابی(ره). دیشب یک صفحه‌اش را خواندم. آن قدر لذت بردم که وقتی برای خانم‌گل هم خواندم چند دقیقه‌ای راجع به کنایه‌اش صحبت کردیم. وقت کردید٬ نگاهی بیندازید.
 بار اول که رفتم نمایشگاه دائم حس می‌کردم که کسی صدایم می‌زند، دنبال صدا که می‌رفتم٬ انبوهی انسان می‌دیدم که سابقه‌ی آشنایی‌مان به هنگام تصدیق امر الهی برمی‌گشت. اگر حواسم نبود، تنه می‌خوردم. که بارها خوردم. نمایشگاه بین واژه‌ها و انسان‌ها می چرخید و هرکسی خاطره‌ای را جستجو می‌کرد. شاید علت شلوغی هرساله همین باشد ما که نمی‌دانیم. بدانیم هم فرق نمی کند. به قول شاعر: بگذریم! دلت چطوره؟  


 
۱۳۸٦/٢/٢٢ :: ۳:٥٦ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ?  

 

 

 

 

 

 

 

 

به احترام شما٬ سکوت می‌کنم.


 
۱۳۸٦/٢/۱٥ :: ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? امروز هم آنسان...

آرام و باحوصله سرت را جلو بیاور. می‌خواهم رازی را برایت فاش کنم. این حرف‌ها، حرف‌های درگوشی است. کسی نفهمد! می‌دانی که ... بین خودمان بماند.

دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست
در من طلوع آبی آن چشم روشن
یادآور صبح خیال انگیز دریاست
گل کرد، باغی از ستاره در نگاهت
آنک چراغانی که در چشم تو برپاست
بیهوده می کوشی که راز عاشقی را
از من بپوشانی که در چشم تو پیداست
ما هردومان خاموش خاموشیم ، اما
چشمان ما در خموشی گفت و گوهاست
دیروزمان را با غروری پوچ کشتیم
امروز هم آنسان، ولی آینده ماراست
دور از نوازش های دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستت راز دستم را بداند
بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

حالا چه بخواهی و نخواهی، امانتدار راز نهفته‌ای ... به امانتداری‌ات شک ندارم.

عکس: افسانه پلویی   شعر: حسین منزوی


 
۱۳۸٦/٢/۱۱ :: ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? گل...

می‌روی و کنار گل‌ها می‌نشینی. شیطنت می‌کنم و می‌گویم: «لااقل یک جای دیگر می‌نشستید که شما را اشتباه نگیرم.» دلبری می‌کنی و جواب می‌دهی : «باغبان گل خودش را پیدا می‌کند، حتی اگر میان گلستان باشد.» گفتم:«پس باید بترسم از باغبان‌نماها، که خدای ناکرده حسد نبرند به ...» چیزی نمی‌گویی.
اجازه می‌خواهی برای زلف بر باد سپردن. می‌دانم بر سر دلم چه می‌آید، ولی می‌گویم باشد. موهای تو و باد، سمفونی را آغاز می‌کنند. چشم‌هایم را می‌بندم. دست‌هایم را باز می‌کنم. الحمدالله رب العالمین. و خدا را بین خودم و خودت حس می‌کنم. کلمه‌ها را به یاری می‌گیرم و حرفی عاشقانه می‌زنم. نمی‌دانم چرا دوست دارم تمام این حرف‌ها را همین‌طور که چشم‌هایم بسته است بگویم. اما طاقت نمی‌آورم.
چشم در برابر چشم. و لمس دست‌ها که اتصال می‌دهد ریشه‌ی ما را در خاک، پیش مادرمان، زمین!
رب اشرح لی صدری. ویسرلی امری.
 
 

عکس:سعید عباسی


 
۱۳۸٦/٢/۳ :: ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()