.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? چند برش از زندگی...

 

هرچه منتظر شدم نیامدی. دلتنگت بودم. سر آسمان داد کشیدم که مگر نمی‌بینی یک نفر این پایین منتظر است؟ چرا محلش نمی‌دهی؟ مگر نمی‌بینی که دلش گرفته؟ آسمان به حرف هایم گوش کرد. برف آمد. اما تو نیامدی!

راهنمای آن منطقه هم با صدای بلند تاکید کرد: از قفس خارج نشوید. برایم لذت بخش بود. که یک بار هم شده ما در قفس باشیم و ظاهرا حیوانات آزاد.

صدا می‌زد: «اصغر مواظب باش میت ما با میت مردم قاطی نشه» شاید منظورش این بود که میت شان با بقیه متوفی‌ها جابه جا نشود. از همان روبه روی غسال خانه هم با رستوران هماهنگ می کرد که 250 تا کوبیده آماده باشد که وقتی مردم از سر خاک برگشتند و خسته و گرسنه بودند، معطل نشوند.

۷برش از زندگی نام ستون جديدی است که در ۷سنگ راه‌اندازی کرده‌ايم. متن کامل را می‌توانيد اينجا ببينيد...


 
۱۳۸٦/۳/٢٩ :: ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? اصول و فروع باهم...

 

مرنج و مرنجان ...


 
۱۳۸٦/۳/٢٢ :: ٧:٥۸ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? قفل...

از صبح تمام كلمه‌ها قفل شده‌اند. چيزهايي آمد. خواستم بنويسم، ديدم سوء تفاهم درست می‌شود.ننوشتم. داستاني كه ماه‌ها در ذهنم بود را دی‌شب نوشتم. اما امروز دست به هر كاري زدم نيمه‌تمام ماند. ترانه هم افاقه نكرد. پنجره را باز كردم. نشد. اهل خانه هم امروز بی‌حوصله‌اند. شايد ويروسي باشد. نمی‌دانم. يكي بيايد برويم امام‌زاده شمع روشن كنيم. بلكم افاقه كند و حالمان خوش شود.اين شب‌ها را دوست ندارم. زايشي در آن‌ها نيست. ركود است و نفس‌تنگي. همسايه‌ي روبه‌رويي دارد ديوارهاي خانه‌اش را آب می‌گيرد تا خنك شود. كاش آب را به طرف پنجره‌ي ما هم می‌گرفت تا من هم خيس شوم. بعد هم سرما بخورم و تب كنم. بعد بنشينم و هذيان بنويسم. هذيان كه قاعده ندارد.

آهاي! تو كه نزديك خونتون يه رودخونه و چندتا درخت و يه دشت پر از گل هست... دلم برات تنگ شده!


 
۱۳۸٦/۳/۱٧ :: ٦:٢٩ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? چه کارش کنم...؟

چه كارش می‌شود كرد؟ شما خودتان مگر لنگه‌اش را نداريد. نگوييد كه خوب می‌دانيد چه كارش كنيد، كه خودتان هم باور نمی‌كنيد!
بارها محدودش كرده‌ام. حتي تهديدش كرده‌ام كه به چوب می‌بندمش. اما مگر می‌هراسد؟بارها به صحبت نشسته‌ام كه معقول‌باش!
نمی‌دانيد چه‌قدر مناظره كرده‌ايم.به استدلال، به منطق، به عقل. در تمام آنها مغلوب شده است.اما در لحظات خاص و تنهايي دوباره نيرو می‌گيرد. سربلند می‌كند. حتي عصيان می‌كند و تمام براهين و استدلال‌ها را به خنده می‌گيرد. نظر همه را جلب مي كند. دوستي می‌گفت:«دارد بو می‌گيرد، نمكش بزن نگنده!»‌

كار خودش را می‌كند. می‌خواهم راه را جدا كنم. نمی‌شود. آدم كه تكه‌اي از خودش را دور نمی‌اندازد. می‌خواهم پروبالش دهم اما در آزموني، سخت بيراهه رفت. پيرم كرد تا دوباره تلنگري بهش زدم و از مسير خطايش منحرفش كزدم. هنوز هم استعداد بيراهه رفتن دارد! حواسم نباشد می‌بينم، نيست! البته بي خبر نمی‌رود. هميشه قبل از رفتن زمزمه می‌كند. چوبش می‌زنم. صباحي آرام است ولي دوباره جزم و عزم را با هم می‌آويزد.می‌روم برگردانمش.می‌آيد. مقاومت نمی‌كند.اصلا تعامد دارد كه مرا دنبال خودش بكشاند. كه نشانم دهد و فكرم را مشغول كند. آتش را كه برپا كرد، می‌كشد كنار. لب می‌گزم و از خجالت سرخ می‌شوم. ولي خجالت سرش نمی‌شود. اصلا خجالت نكشيدن حكم كار مستحب را برايش دارد. سرش را گرم می‌كنم. با هم رمان می‌خوانيم.به آدم بده‌ي قصه فحش می‌دهيم و هم‌رزم آدم خوبه می‌شويم.پياده‌روي می‌كنيم. مردم را می‌بينيم. به حرف‌هاي ديگران گوش می‌دهيم. حالش را داشته باشد پايه‌ي خوبي هم براي هيئت است. مياندار خوبی است. مخصوصا وقتي گرفته باشد. با هم می‌نويسيم. اعتراف می‌كنم كه هميشه به نوشتن ترغيبم كرده. خيلي وقت‌ها هم فقط براي خودش نوشتم. جز خودش هيچ‌كسي هم نخوانده است.
چه كارش كنم كه معقول شود؟چه كارش مي شود كرد! دل است ديگر...!
 

    


 
۱۳۸٦/۳/۸ :: ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? بهار...

 

وقتی می‌خندی انگاری بهار می‌شه....

حواست هست چند وقته نخنديدی...؟


 
۱۳۸٦/۳/٢ :: ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()