
اول میخواستند تاکسی سوارشوند. نمیدانم کدامشان پیشنهاد پیادهروی در برف را داد. آرامش خیلی خوبی داشتند. به تناوب لیز میخوردند اما هوای همدیگر را داشتند که آن یکی زمین نخورد. پناه خوبی برای هم بودند. آرامششان پایدار!

دلم میخواست برای این عکس بنویسم: "بدون شرح". اما حرفها راه گلویم را بست. شاید اینجا یک تکه از بهشت باشد. بهشتی که همه با یک نام؛ نام گمنامی شناخته میشوند. مادری را میشناختم که هر بعدظهر پنجشنبه میآمد و اینجا مینشست و تمام وقایع هفته را برای بچههایش، بچههای گمنامش تعریف میکرد. اشک میریخت و آخرهم برای پرندهها روی سنگ قبرها دانه میپاشید و میرفت.

با چه شور و شوقی نوشته است. اما 2 تای او با 2 تایی که برای ما یک و دو است خیلی فرق دارد. 2 تایی که روی این دیوار نوشته شده است یعنی یک دنیا. یعنی همه چیز. یعنی خودش و او. 2 تا دوست دارم.
۷برش از زندگی در ۷سنگ که معرف حضورتان است. متن کامل عکس و شرحها را اينجا ببينيد. |