.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? اگه...

 

اگه حالا هوامو نداشته باشي؛ کی می‌خوای داشته باشی؟


 
۱۳۸٦/۸/٢٧ :: ۱:٠۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? ذکر سعی...

دور پنجم سعي صفا و مروه را تازه شروع كرده بودم كه ذكر يادم رفت. ماندم چه بگويم. چشم‌هايم را بستم. توانايي گريه نكردن نداشتم. گفتم مرا كشانده‌اي اينجا كه يادم برود چه می‌خواهم بگويم؟
اصلا متوجه نبودم كه در بين چه جمعيتي هروله می‌كنم. وجه اشتراكشان مسلمان بودن و لباس ساده‌ي تنشان بود. ياد نوشته‌ي جلال افتادم كه در همين هروله می‌خواست از صف خارج شود و سر به ستون سيماني بكوبد. من هم مي خواستم. دلم از فراموشي ذكر گرفت.
ياد سقا افتادم و چشمهايش. آن لحظه كه آب را در مشت داشت. چشمهايش قرمز بود و تنش خسته. خسته از آنكه آن نامردمان چراغ را رها كرده اند و گرد زباله مي چرخيدند. لب به آب نرساند كه تشنه بودند اهل بيت. در هروله بودم. ابوفاضل ابالفضل...
ذكر به ذهنم آمد. زير لب گفتم: رقيه بنت الحسين... رقيه بنت الحسين!
 


 
۱۳۸٦/۸/٢٠ :: ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

   

 

 

    ? قيصر...

بزرگ طايفه بود و واسطه. به او می‌گفتند و او هم براي ما بازگو می‌كرد.
 
قطار مي‌رود
تو مي‌روي
تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌هاي ايستگاه رفته
تكيه داده‌ام!

سيد حسن حسيني كه پركشيد جماعت شاعر مانده بودند كه چگونه به قيصر بگويند. تهران نبود. دل به دريا زدند و گفتند. گفت: نگوييد، مي دانم.

من از عهد آدم تورا دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم

چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سروديم نم‌نم: تو را دوست دارم

نه خطي، نه خالی نه خواب و خيالي!
من اي حس مبهم تو را دوست دارم

سلامي صميمي تراز غم نديدم
به اندازه غم تو را دوست دارم

بيا تا صدا از دل سنگ خيزد
بگوييم با هم: تو را دوست دارم

جهان يك دهان شد هماواز با ما
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم

قيصر جز معدود آدم‌هايي بود كه نهادهاي فرهنگي! بی‌دغدغه و با آرامش از او تقدير می‌كردند. چون كه بزرگترين خلاف و دغدغه‌اش؛ عاشقی‌اش بود و آن چنان اين سه حرف را ادا مي كرد كه گويي هزاران سال آنها را بدهكار است.

از تمام رمز و رازهاي عشق
جز همين سه حرف
جز همين سه حرف ساده‌ي ميان تهي
چيز ديگري سرم نمی‌شود
ولي...
راستي
           دلم
                كه مي شود!


چه شبهايي كه پشت پنجره با كلمه‌هايش؛ با شعرهايش؛ كه حرف دل و آشفتگي ما بود گريه كرديم و خواهيم كرد كه اين اشك....

اي غم، تو كه هستي از كجا می‌آيي؟
هردم به هواي دل ما می‌آيي

بازآي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشك به چشمم آشنا می‌آيي!


قيصرادبيات ايران، بي محابا مهربان بود. شك ندارم كه يكي از ستون هاي اين سقف با رفتنش كم شد.

اينجا همه هر لحظه می‌پرسند:
-« حالت چطور است؟»

اما كسي يك بار
 از من نپرسيد:
- «بالت ...

 

براي استادش، دكتر شفيعي كدكني، شعري گفته بود كه با اين بند تمام مي شد:
راستي
روزهاي سه‌شنبه
پايتخت جهان بود!
و در يكي از همين سه‌شنبه كه خودش خوب می‌دانست موعد رفتن است، رفت. اسفند 79 بود كه سرود:

سه‌شنبه؛
چرا تلخ و بي حوصله؟

سه‌شنبه؛
 چرا اين همه فاصله؟


سه‌شنبه؛
چه سنگين! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!

سه‌شنبه
خدا كوه را آفريد!

قيصر نرفته است. مانده است و سهم ما را از تمام كلمه‌ها و واژه هاي عاشقانه مي دهد....


 
۱۳۸٦/۸/۸ :: ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? ...

نمی‌شود كه همين طور با كلمه‌ها جنگيد.

وقتي كه نمی‌خواهد چيزي نوشته شود؛ حتما نبايد نوشت ديگر.

لج‌بازي كه نمی‌شود كرد.

كلمه‌اي نمی‌نويسم...


 
۱۳۸٦/۸/٧ :: ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()