.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? سرکج «کاف»...

چندصباحی‌ست مفتخریم به معلّمی سرخانه. صبیّه‌ی ابوالقاسم‌خانِ مفتاح از فرنگ آمده، آقا فرموده‌اند در معیّتِ اهل‌وتبارشان کتابتِ فارسی به دخترک بیاموزیم.
حفظه‌للـه تعالی... انگار دانه‌‌دانه‌ی اندام‌ را از مرمر تراشیده‌اند، وصله زده‌اند به طاقه‌ی ابریشم. سن‌وسال‌شان حوالی همشیره‌ی شماست. در بلادِ خارجه هم گویا حجاب به اختیار است و نقض آبرو نیست. عادت‌شان شده، پیش ما قیدی ندارند. البت آقا می‌فرمایند این فراغت به اعتنایِ چشم‌پاکی ماست. هرچه هست... آن کمندِ گیسو که بهانه‌ی شیدایی‌ شاعر بود، ما به عین دیده‌ایم در خانه‌ی ابوالقاسم‌خان.
عجالتاً مکتب هفته‌ای سه‌وعده است. چوب و ترکه‌ی انار و فلک و مراتبِ معمول هم نداریم. آسان گرفته‌ایم شاگردیِ ما خوش‌شان باشد. هنوز یک‌ماه نشده، بلاگرفته چنان تابی به سرکج «کاف» می‌دهد، باور بفرمایید خودِ «دهخدا» علیه‌الرحمه هم عاجز بوده از این طنّازیِ مشق. منتها مِن‌بعد مبحثِ املایِ گردالی «لام» است و «قاف» و «نون». نظارتِ مستمر می‌طلبد و شفّقتِ استادی. یحتمل لازم شود خودمان مدد بدهیم به کار کتابت!
نوشته‌ی بالا از این وبلاگ است.


 
۱۳۸٧/۱/٢٤ :: ٢:۱۳ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? پناه...

گفتم می‌روم در خیابان راه می‌روم. بعد هم به‌ مناسبت نزول اجلال به این دنیای خاکی؛ خودم را می‌برم سینما. سال گذشته در همین روز این کلمه‌ها را نوشتم. حالا حس می‌کنم نسبت به سال گذشته بیشتر از یک سال بزرگ شده‌ام ... و به این رسیده‌ام که از هیچ کس توقعی ندارم. 
خستگی سال پیش هنوز هم ادامه دارد. فکر نمی‌کنم رها شود. سال خوبی را با کلمه‌ها گذراندم. از خیلی از آ‌ن‌ها راضیم. حتی آن‌هایی که نپخته هستند و خام، و در عین جوانی نکردن، خوب آمده‌اند و سرجایشان نشسته‌اند...
می‌روم در خیابان. راه می‌روم. سعی می‌کنم فکر کنم. نمی‌شود. یعنی تا وقتی نرفته‌ام فکر می‌کنم که می‌روم فکر می‌کنم. اما وقتی می‌روم، نمی‌شود. فقط راه می‌روم.
کلمه‌های مسعود شصت چی(مهران مدیری) به هنگام دفاع آخرش در مجموعه مرد هزارچهره خلاصه این کلماتی هستند که من چند ساعت است که می‌خواهم به ضرب و زور بنویسم. آن جایی که نفسی عمیق می‌کشید و می‌گفت: خدایا تو شاهدی که من ... و بعد چشمان حلقه بسته‌ای و اشکی...
همه‌ی ما آدم‌های بی‌دفاعی هستیم. لااقل در خلوت. چه‌روزها بوده که در لیست کارهای روزانه‌ام نوشته‌ام که یادم باشد گریه کنم و آخر شب می‌دیدم که همه‌ی کارها را انجام داده‌ام جز گریه! آخر شب هم از خستگی زود خوابم می‌برد. اما یادم نمی‌رفت گریه کنم.
همچنان هم تمام عمر رفته را خلاصه می‌کنم به این چند کلمه که «پناه برده‌ام به چشمهایش». و از این کلمه‌ها در دلم شعفی به وجود می‌آید که وصف ناشدنی است.
خدا آخر و عاقبت همه‌ی ما را ختم به خیر نماید.


 
۱۳۸٧/۱/۱٥ :: ٥:٥٤ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? ما ولی بر سر آنیم که مردیم بیا...


ما هنوز آتش این منزل سردیم بیا
ترک این گوشه ویرانه نکردیم بیا

گرچه رفتند سواران و فروخفت غبار
تا که دوریم دو در این عرصه بگردیم بیا

تا مبادا شود از جوش جنون صحرا خشک
ما همان خیره سر بادیه گردیم بیا

می‌نمایند که شب ایمن و رام است رمه
لیک ما شیروشان روزنوردیم بیا

کهنه شد قصه نامردی و مردی، گویند؟
ما ولی بر سر آنیم که مردیم بیا

همت آن است که از پا نفتد سرو سرود
شکوه بگذار کز این باغ چه خوردیم، بیا

دلت ار ساغر و پیمانه بی‌دردان زد
ما که همکاسه و همکوزه دردیم، بیا

برگ سبز غزل و خون دلی هست هنوز
گرچه با موی سپید و رخ زردیم بیا

گو چو سیل از سر سرنا مرو ای سایه عمر
که به دنباله دامان تو گردیم بیا

 

منوچهر آتشی

 


 
۱۳۸٧/۱/٥ :: ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()