.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? عجب...!

عجب بالا و پایین داره دنیا...!

 


 
۱۳۸٧/٦/٢۸ :: ٢:٥٩ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? من که می‌دانم...

با چه اطمینانی هم رفته‌ای دنبال گواهی عدم سوءسابقه‌ات...

من که می‌دانم لااقل یک فقره دل‌ربائی داشته‌ای...


 
۱۳۸٧/٦/۱٤ :: ۳:٥۸ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? موسی مسیح

موسی مسیح

شب‌های قدر بیشتر از همیشه برای آزادی‌ات از چنگال جهالت نامردی و نامردمانی دعا خواهم کرد.

نامه‌ی رباب صدر برای امام موسی

سرور من ای امام موسی صدر؛
تنها این نامه بود که سنگفرش راه را نقش زد، مقصودش رسیدن به تو بود... و زمزمه زخم‌های ما را با خود داشت... و در پی گرمایی بود که از چین و لای عبای تو می‌تراوید.
بر روی پاکت نامه خیل انبوه چشمانمان بود... و چون دستان تو آن را لمس کرد، از بیم از دست رفتن، آن دستان رؤیاها و مژگان ما را در خود گرفت.
سرور من... نامه ما را باز کن و بخوان... هنوز حروف الفبا در ساحل صور پژواک گام‌های تو را جمع می‌کند... تا مگر گنجایش انبوه اشتیاق در پس سالیان سال را پیدا کند. و تو بر آه تب زخم ما گل سرخ و خنکا بیفشان.
ای همه روزهای رنج گواه باشید... که ما بر پشت توسن جراحتی نشستیم که آنان گمان می‌کردند که ما را از پای درخواهد آورد... و ما همچنان در بیابان‌های این هستی می‌گردیم، و تو را می‌جوییم ای سرور من... و سواران از اسب پیاده نخواهند شد مگر آنکه تو بازگردی و پراکندگان را جمع کنی، و در احساس خفتگان شیرینی شب‌زنده‌داری را بیدار کنی، در شب‌نشینیی که جز با طلوع صبح و بازگشت هیاهوی میدان پایان نمی‌پذیرد.
ای سرور من... وقتی که با هدف اصلاح گام در راه نهادی، میراث‌دار جدّ خویش بودی... و ما همچنان از عهده نیک‌ خواندن کتاب‌هایی بر می‌آییم که جانیان بر وسعت کربلا طعمه آتش ساختند.
ای سرور من... کشت از آن توست، و بار و بر رسیده و خوشگوار است.
ما ساربانان قافله‌ای هستیم که سخت ره می‌سپارد، هدفش رسیدن به کرانه‌های یتیمی است، پاروهای رهایی در دست دارد و درد قایق‌ها راهبر اوست....
و تفنگ؛ وقتی که آن را زینت مردان خواندی، خرده حاسدان بر تو گرفتند... و رؤیاهای ملّت ما به حقیقت پیوست... و همّت و عزم قهرمانان، فرزندان مدرسه‌ای که تو راهش را نشان دادی، قلعه خیبر را دیگر بار در هم کوبید... و دوران هزیمت تا ابد رخت بر بست.
ای سرور من... هر که گمان می‌کند که ما ممکن است فراموش کنیم، به قدر دهر و دورانی به گذشته بازگردد و از خیمه‌های سرزمین طفّ (کربلا) باز پرسد، از آنها درباره جان‌هایی بپرسد که ابا دارند از آنها رخت ببندند... و درباره رودی که نه بر وفق مراد و کام طفل شیرخوار جاری شد... و ما آن رود را در جنوب جاری کردیم... ما از این پس درد تشنگی نخواهیم داشت.
و چون همّت و عزم در ما نشاندی، غل و زنجیر را مقهور خواهیم کرد... و تب داغ شوق آزادیخواهی خود را بر او جاری خواهیم ساخت... و سودای زنجیر را آب خواهیم کرد...
آیا رواست که چنان که خواسته‌اند زنجیر بر دستان تو باقی بماند؟!
ای همه شیفتگان هوای آزاد، مگذارید که شیهه اسبان از سُم و سُنبک آنها دریوزگی کند، زین اسبان را فریاد آزادمردان قرار دهید که وحشت در دل فرمان‌گذار زندانبان می‌اندازد، تا مگر وجدان غافلان از خواب غفلت برجهد و سپیده موعود ما از روزن غبار به در آید.
ای سرور من... غیبت به درازا کشید... ما تو را از یاد نخواهیم برد... و دو برادر و و یار تو (جناب شیخ محمد یعقوب و عباس بدرالدین) را از یاد نخواهیم برد. و همچنان به سوی شما راه خواهیم سپرد، تا آنگاه که به دیدار یکدیگر نائل گردیم.
چه مایه کوچکند آنان وقتی که گمان می‌کنند که ممکن است ما سازش کنیم.

 
۱۳۸٧/٦/۱٢ :: ٥:۱٩ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? ؟

دلم می‌خواست یه عالمه حرف بدهم با خودت ببری اونجای خوبی که داری می‌ری، از قول من همه‌اش رو فریاد بزنی... اما چه فایده؟ نه خودت رو می‌بینم و نه صدام در می‌آد...! تمامش رو می‌گذارم برای شب بیست و سوم... چقدر مانده است؟


 
۱۳۸٧/٦/۱٠ :: ۱:٢٩ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? نذر چشمهای نازنینت...

آقاجان! کجا رو دارم برم؟ هرچقدر با خودم لجبازی کنم.... باز هم بنده‌ی این درگاهم. حالا هی خودم رو دور کنم. آقاجان! دلمون رو دادیم به شما... شما که پس نمی‌دید. گریه‌هام و تموم جوونیم به فدای مردی و مردونگیت آقا... چشم‌های شما... دل ما ... آقاجان!  یا باب‌الحوائج عباس... نذر چشمای تو...


 
۱۳۸٧/٦/٧ :: ٤:٤۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()