.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? منتظر است...

آنجا بودم. نمی‌دانم از آن بالا چه دید که این‌گونه سرخ شد. حیا کرد. سریع ابرها را کشید جلوی صورتش تا نبیند که این پایین چه می‌کنیم... اما با بزرگواری نور را دریغ نمی‌کند. خسته است؛ به روی خودش نمی‌آورد. هر روز مثل روز قبل است. 

 منتظر است. منتظر یک روز که درست و حسابی عاشقی کند. منتظر یک روز که نوایی آتش زند به عالم. آن بالا همه چیز را دیده... چه شاهدی بهتر از او؟ لحظه شماری می‌کند برای انتقام گرفتن از ظالم... پایش بیفتد به اشاره‌ای دونیم می‌شود... سالهاست که غروب‌ها قرمز می‌شود از خجالت ظهر روز دهم...

 


 
۱۳۸٧/۸/۳٠ :: ٦:٤٥ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? مظلومیت قرآن...

دومین همایش فرصت‌های سرمایه‌گذاری در صنعت گردشگری ایران در سالن همایش‌های برج میلاد برگزار شد. مثل تمام همایش‌های ریز و درشتی که هر چند ساعت یک بار در کشور ما برگزار می‌شود و الحمدالله همه‌ی آنها معطوف به نتیجه است. راجع به همایش و... این چند روز زیاد نوشته‌اند و اگر ندیدید فیلمش اینجا هست.
اما روی سخن نه با رئیس سازمان میراث فرهنگی- که دیگر عادت کرده‌ایم به خارق‌العاده بودن این موجود دوست‌داشتنی و محبوب و فامیل رئیس جمهوری- که با قاری بین‌المللی و مشهور قرآن کریم، آقای کریم منصوری است. ایشان علی رغم نامه سوزناکی که منتشر کردند و در آن بیان داشتند: «معمولاً اینجانب در تمام مراسم قرآن مجید را از حفظ تلاوت می کنم و در کنفرانس اخیر گردشگری هم بنده قبل از شروع مراسم تأکید کردم برای اطمینان از آیات مد نظر قرآن بیاورید تا آیات مورد نظر را مرور کنم اما برگزارکنندگان مراسم پاسخ دادند که قرآن را در صحن می آوریم ولی طرز آوردن آنرا برای اینجانب شرح ندادند من هم فکر کردم که مطابق معمول در مراسم گذشته یک فرد آبرومند نظیر پدر شهید، فرزند شهید و... این کار را خواهد کرد. آقای رشیدی مجری تلویزیون هم شاهد هستند ولی وقتی دیدم این اقدام به طرز بی شرمانه ای انجام شد تمام بدنم می لرزید و بیاد مظلومیت قرآن افتادم. از طرفی مجبور بودم برای حفظ عزت وصولت نظام جمهوری اسلامی این کنفرانس بهم نخورد و از سوئی دیگر خود را در قبال حقی که قرآن مجید بر گردن من دارد مستأصل می دیدم. لذا قرائت خود را خلاصه کرده و با شرمندگی از محضر خداوند کریم، رهبر معظم انقلاب، علمای اسلام و مردم خداجوی، شکایت خود را در روز قیامت به پیامبر اکرم(ص) و قرآن کریم مطرح خواهم کرد و از همه علمای بزرگ اسلام و مردم قرآن دوست پوزش می طلبم». سعی در سلب مسوولیت کردند.


 آقای قاری محترم؛
ای کاش قید یک سکه بهار آزادی را می‌زدید و  آنچه که به زعم خود «حفظ عزت وصولت نظام جمهوری اسلامی» است را تفسیر به رای نمی‌نمودید. مگر شک دارید که عزت و صولت نظام جمهوری اسلامی از برکت، نورانیت و عزت قرآن کریم است. اگر شما امتناع می‌کردید از قرائت قرآن و به نشانه اعتراض مجلس را ترک می‌کردید احترام به شان و منزلت قرآن می‌گذاشتید. مراسم به هم‌می خورد! چه اشکالی داشت؟ شان قرآن بالاتر بود یا این همایش که معلوم نیست چه نتیجه‌ای دارد؟ این چه وضعی است که شما که باید بیش از همه عامل به قرآن باشید در این جریان همراه می‌شوید و قرآن آسمانی را از جماعت دف زن تحویل می‌گیرید و بعد از قرائت آن با تمام لرزیدن بدنتان! تا لبه سن می‌آیید و قرآن را تحویل همان گروه می‌دهید تا با زدن دف آن را از مجلس خارج کنند.
شما که سابقه‌تان درخشان است. چرا ایستادید و با اذن و آگاهی به مظلومیت قرآن‌ به خاطر مصلحت‌سنجی سطحی همراه برگزارکنندگان مراسم شدید؟ چگونه می‌خواهید روز قیامت به پیامبر اکرم(ص) و قرآن کریم شکایت کنید؟ شما خودتان هم در این ماجرا دخیل بودید.
ای کاش به خاطر حفظ شان قرآن کریم وبه نشانه اعتراض آن مجلس را ترک می کردید. شما در مقابل قرآن مسوولید نه مصلحت مراسم و آبروی نداشته‌ی برگزارکنندگان.

خدا دلهای ما را به نور قرآن روشن کند و خطاهای خواسته و ناخواسته‌ی ما را ببخشاید.


 
۱۳۸٧/۸/٢٦ :: ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? نازنین امام...

چادر سفید به سر کرده و رویت را آن‌طور که دوست دارم گرفته بودی. باد می‌آمد. اما با مهارت چادر را جمع و جور می‌کردی. آرام گفتم:«چه دنیایی دارید شما حرفه‌ای‌های چادری!» چشمهایت را گرد کردی و به گونه‌ای خاص و منحصر به خودت نگاه کردی و تا آمدی چیزی بگویی، پیش‌دستی کردم و گفتم:«این عالیه...!» خندیدی. حظ کردم. با لحن خاص گفتی: «ای کاش الان حرم امام‌رضا بودیم...»

در یک لحظه هردومان چشم‌هایمان را بستیم. اول خیابان تهران... فلکه‌ی آب... دلت... دلم... حرمش...گنبدطلاش...  لحظه‌ای دیگر، شبستان مسجد گوهرشاد...صحن مسجد گوهرشاد... ضریح آقا... زائرهای زیارت‌نامه به دست... ضریح آقا... آقاجان... نازنین امام... یا امام رضا... یا امام رضا...


 
۱۳۸٧/۸/۱٩ :: ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? کمیته‌ی تخصصی مشاغل...

زنگ زدند که حتما راس ساعت دو آنجا باشید. . پایان‌نامه‌تان را هم همراه داشته باشید. وقتی می‌خواستند به من کد مشاغل بدهند، از داخل کیسه عنوان پژوهشگری آمد بیرون. بعد از معاینات پزشکی و مراحل گزینشی و هزار دست‌انداز دیگر. نوبت به بررسی صلاحیت علمی و پژوهشی رسید.
ساعت دو آنجا بودم. دو و بیست و پنج دقیقه صدایم کردند که بروم داخل جلسه. در سالن انتظار، خانمی از اردبیل آمده بود و چقدرهم تاکید داشت که بگوید با هواپیما آمده و تازه از فرودگاه رسیده است که برسد به جلسه و به پرسش‌های تخصصی با دلشوره جواب دهد. دائم می‌پرسید شما از همکاران سازمانید؟ آماده هستید؟ حوصله جواب دادن نداشتم. دلشوره هم نداشتم.
رفتم داخل جلسه. هشت نه نفری نشسته بودند که غیر از یک نفرشان بقیه را نمی‌شناختم. آن یکی را هم هنوز دو به شک هستم که می‌شناختم یا نه. شروع کردند که خودتان را معرفی کنید. کردم.
- خب تا به حال چه کردید؟
مختصر توضیح دادم.
- پایان‌نامه همراهتان هست؟
- بله
پایان‌نامه را دادم. چقدر سعی می‌کردند که خود را عمقی و با علم نشان دهند. نمی‌دانم استاد بودند یا کارشناس. هرکدامشان شروع کردند به سوال‌هایی که داد می‌زد می‌خواهند بگویند این کار ایراد دارد و ما در یک نگاه متوجه آن شدیم.
عنوان پایان‌نامه‌ام این است: "بررسی نظام تولید برنامه‌های طنز درتلویزیون با تاکید بر طنزهای شبانه". یکی‌شان که سن و سالی ازش گذشته بود و عینک ته استکانی به چشم داشت – از جلو هم بند آویزان کرده بود که نمی‌دانم چه استفاده‌ای ازآن می‌کرد- گفت: خب بررسی نظام تولید چه ربطی دارد؟ اصلا نظام را تعریف کنید؟
 بیست ماه روی این پایان‌نامه کار کرده بودم و نزدیک دو ساعت دفاع. حالا باید می‌آمدم و توضیح می‌دادم چرا این کار را کردم. یکی‌شان که گفت: این موضوع اشکال دارد چون شما خارج سازمان هستید و نظام تولید یک مساله کاملا درون سازمانی. چرا این تحقیق را انجام دادید؟
گفتم اگر فرد دیگری  انجام داده بود من انجام نمی‌دادم. گفتند در همین جا کلی تحقیق راجع به این مساله وجود دارد. گفتم: چندین بار تمام تحقیق‌هایتان را زیر و رو کرده‌ام . همه‌اش یا کپی است یا ناقص. هیچ کدامش هم راجع به این موضوع نیست.
گفتند: روشت چه بوده؟ توضیح دادم. طوری نگاه می‌کردند که انگاری اصلا تا به حال به گوششان نخورده بود.
حالم بد شده بود. آخر جلسه دیگر مثل خودشان حرف می‌زدم و دلم می‌خواست سریع بیایم بیرون. اسمشان را نمی‌دانم اما از سوالهایشان و توضیحاتی که برای سوالهایشان می‌دادند بی‌سوادی‌شان جیغ می‌زد. چه اعتماد به نفسی هم داشتند.
آمدم بیرون. خانم تازه از فرودگاه آمده که استرس بیچاره‌اش کرده بود پرسید: شیرید یاروباه؟
گفتم: هیچ کدوم. خودمم.

باران شدید شده بود. باید مدارک پزشکی و معاینات را تحویل مرکز بهداشت می‌دادم. وقتی رسیدم ساعت سه و ربع بود. در آن طبقه هیچ کس نبود. نظافتچی سالن آمد و کارم را پرسید. گفتم. گفت: تا ظهر بیشتر نیستن. ساعت 9 می‌یان تا ظهر. بعدش تعطیله.

آمدم بیرون. ماشین سوار نشدم. پیاده راه  افتادم. روزنامه فروشی داشت با پلاستیک روی روزنامه‌ها را می‌پوشاند که بیشتر خیس نشوند. روزنامه رویی تیترش این بود: رئیس جمهور: در جلسه استیضاح کردان شرکت نمی کنم/ ظاهرا عده‌ای می‌خواهند دولت را از اکثریت انداخته و کلیت آن را با مشکل مواجه کنند/ اگر قرار باشد عادلانه به موضوع کردان رسیدگی  کنیم باید یقه دانشگاهی را که ایشان در آن تدریس می‌کرد را بگیریم/  دولت بنا ندارد وارد این مسائل شود والا ما می‌توانیم کسانی را نام ببریم که از حقوق مدارک نامعلوم خود استفاده کرده‌اند/ به عقیده من آقای کردان مظلوم واقع شد چرا که تاکنون به کسی تا این حد توهین نشده بود 


 
۱۳۸٧/۸/۱۳ :: ۸:٠٠ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? رها کنید قطعه‌ی شهدا را...

قسمتی از کتاب «بی‌وتن» رضا امیرخانی شلاق برمی‌دارد و به تن مخاطب می‌نوازد، آنجا که دختر مهندسی از ینگه‌ی دنیا با طرحی کامل از یک موسسه مطالعات دینی می‌آید و طرح یکسان سازی قبور شهدا را در قطعه 48 بهشت‌زهرا به اجرا در‌می‌آورد. همانند همان چیزی که در آمریکا برای کهنه سربازان تلف شده در جنگ‌های تجاوزکارانه‌شان ساخته‌اند. و در میانه‌ی میدان نشانی و تمثیلی بزرگ،‌مثل اسب‌هایی که با سوارشان روی دوپا ایستاده‌اند، نصب کنند.
 لودر که می‌زنند، پیکر شهیدی را، سالم از قبر بیرون می‌آورند. دختر مهندس و مامور دولتی -که سخت بستن دکمه‌ی بالای پیراهنش اذیتش می‌کند- تعجب می‌کنند. می‌مانند چه کنند؟ از آمریکا کسب تکلیف می‌کنند، دستور ‌می‌آید که جنازه‌ی سالم مانده را در بشکهِ‌ی اسید بسوزانید تا اثری از آن نماند. این کار عملی می‌شود...

این قسمت از کتاب آزارم داد. بماند که هفته‌ی بعدش تمام قطعه‌ی 48 بهشت زهرا را قبر به قبر گشتیم تا نشانی ‌از سهراب تهران‌چی قهرمان نامرئی داستان پیدا کنیم. هرچند به آن شماره و ردیف اصلا قبری نبود....

عکس: جوادمقیمی

سال 1383 -که همه مشکلات حل شده بود- طرحی در شهرداری و شورای شهر مطرح شد که قبور شهدای بهشت‌زهرا را مانند آنچه که در مشهد و بقیه‌ی جاها انجام داده‌اند، یکسان سازی کنند. یعنی همه‌ی سنگها و تابلوها را جمع کنند و همه‌شان یک شکل و یک قیافه کنند.
سال 1387 از قطعه شهدای گمنام شروع کردند. چرا که کسی برای این بی‌ادعایان، مدعی نمی‌شود. لودر انداختند و صاف کردند به بهانه‌ی بهسازی جزیی. در برنامه ظاهرا همهِ‌ی قطعه‌های شهدا  هستند.
از استدلال نداشته‌شان چیزی نمی‌فهمم. اما گریه مادر و پدر شهید را هر هفته کنار قبر فرزندشان، خوب می‌فهمم. قبری که تنها قبر نیست. جایگاهی است برای آرام شدن. برای درددل کردن. برای گریه کردن. هر پدری و مادری و همسری و فرزندی به سلیقه خود آذین بسته است قبر شهیدش را. مادری آیینه و شمعدان گذاشته است برای تازه‌داماد شهیدش. پدری بالای قبر فرزندش درخت کاشته است که قبر پسر از تابش آفتاب شدید محفوظ بماند. همسر شهیدی در تابلو به جای یک عکس آلبوم عکس گذاشته است.

عکس: محمدآرمند
سنگ قبرها که سنگ معمولی نیستند. هرکدام عالمی دارند و نشانه‌ای... معدود هستند سنگ قبرهایی با شعرهای همیشگی....خوش آمدی به مزارم نموده‌ای شادم...
مادری که پادرد امانش را بریده پایین قبر فرزند صندلی‌ای سیمانی مهیا کرده است تا کمی بیشتر کنار قبر شهیدش بماند و دلی سبک کند...
قطعه شهدا همین جوری ساخته نشده است. پدر شهید موحد دانش می‌گفت: «من قبر علیرضا را طوری درست کرده‌ام که هروقت می‌آیم دلم آرام شود. بعد برگردم. من با این سنگ خو کرده‌ام.»
من هم به سنگ قبری در قطعه 24 عادت کرده‌ام و خو گرفته‌ام. تنها سنگ و مزاری نیست که. عمویی که 20 سالش بود و رفت. هنگام نماز شهید شد. کنار مزارش محلی شده است که هروقت کم می‌آورم و صدای گریه‌ام تحمل سکوت خانه را ندارد به آنجا پناه می‌برم. جایی که رازدار تمام رازهایم است. رازهای مگوی دوره‌ی بلوغ و نوجوانیم،‌ خواسته‌هایم،‌ عاشقیم! هرچند زمانی مادربزرگ زودتر از من می‌رسد و گریه‌ها و  دردل‌هایش مجال نزدیک شدنم را نمی‌دهد. خودم را نشان نمی‌دهم که راحت باشد. بروم معذب می‌شود.
حالا نمی دانم به خاطر چه مصلحتی و منفعت چه کسانی باید تن دهیم به یکسان سازی. چه تیغی دارد آدم پیمانکار این طرح و چه جیبی‌؛ که باید تا تهش پر شود...

اصلا مگر مشکل دیگری باقیمانده است که باید حل شود. الحمدالله که هیچ معضلی و مشکلی باقی نمانده و تنها مانده است اجرای طرح یکسان سازی قبور شهدا که هم خوشگل شود و هم قشنگ تا وقتی مهمان خارجی می‌آید، آبروریزی نشود....
رها کنید قطعه‌ی شهدا را! طرح‌هایتان را برای ما زنده‌ها بگذارید. مگر گلوی ما چه اشکالی دارد که بیشتر فشار نمی‌دهید. بگذارید این چند پدر و مادر و فزرند شاهد هم همین چند صبا با همان چیزی که خود ساخته خوش باشند.
نمی‌دانم چه کسی سود می‌برد که علی‌رغم همه‌ی اعتراض‌ها این طرح باید اجرا شود. جیب را از جای دیگر پر کنید...!
رها کنید قطعه شهدا را به حال خود...! بگذارید شهردار قطعه شهدا؛ آنهایی باشند که لااقل هفته‌ای یک‌بار به آنجا می‌روند.

عکس: جوادمقیمی


 
۱۳۸٧/۸/٥ :: ۸:٢٤ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()