.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? به این‌که...

صفحه ورد را که بازمی‌کنم زمینه‌ی سفیدش می‌زند تو چشمم. لج می‌کنم و با این‌که می‌دونم بهتره زمینه را عوض کنم تا بیشتر بنویسم، این کار رو نمی‌کنم. به لجم لج می‌کنم. چندتا زمینه انتخاب می‌کنم، به دلم نمی‌شینه. زمینه‌ی قهوه ای می‌ذارم. دلم غنج می‌رود برای کاغذای کاهی‌ام. یادش به خیر. یه روز سرد تو بهمن(سالش را یادم نیست)بود. رفتم یه وانت گرفتم که از رانندش ترک بودن و جوش سرسفید درشت روی دماغش یادمه، رفتم 100 بسته کاغذ کاهی گرفتم. 50 تاش را دادم یه دبیرستان و 50 تایش را نگه داشتم. چندتایی دادم دوست و رفقا و باچند بسته‌اش هم، شماره آخر مجله آویژه رو در آوردیم ... تو جزیره می‌ذاشتمشان زیر تخت که انباری‌ای بود برای خودش. این کاغذا از همون اول رو اعصاب بابا بود. هم برای جای که می‌گرفتن و هم برای این‌که به تدریج پودر می‌شدن و می‌ریختن. حالا که فکر نمی‌کنم بیشتر از دو سه تا بسته‌اش مانده باشه.
امروز یاد دوران بی‌دغدغه کاغذ کاهی‌ها کردم. خیلیه‌ها. سال‌های اول دانشگاه از هیچ کدام از این فکر و ذکرهایی که امروز، هر روز با خودم این ور و آن ور می‌کشمشان خبری نبود. بزرگترین لذت، پرسه زدن تو کتابای دست دوم فروشی انقلاب بود و کتاب رو ارزون‌تر خریدن. بعدش هم تو دانشگاه دل می دل دادن به دل عاشقیت رفقا که الحمدالله دو روز عاشق بودند و چند روزی فارغ و دوباره از نو.
حالا باید حواسم به خیلی چیزها باشد، به حساب و کتاب، به مدیریت برخوردی و رفتاری، به چرک کف دست که برای هیچ کسی خوشبختی نمی آورد اما خیلی چیزها را وابسته به خودش می‌کند، به این که خیلی جاها باید از نظر و عقیده‌ات کوتاه بیایی با این که می‌دانی درست است، به این که سنگ زیر آسیاب باشی، به این که دیگر مثل قبل نمی‌توانی چیزهایی را زیرسیبیلی رد کنی، اما یه چیزهایی را باید زیر سبیلی رد کنی، به این‌که با تمام خستگی باید حواست باشد که حق هرچیزی سرجای خودش محفوظ است، به این که بپا و حواست باشد.


 
۱۳۸۸/۱٠/٢٢ :: ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? آسمان خجالت نکشیدی...؟

"زمانی که در بیابان‌ها ساکن بودم، هنگام توسل کلمه شریفه (یاحسین) را با انگشت روی خاک می‌نوشتم و آنقدر می‌گریستم تا این‌که کلمه یا حسین که بر روی خاک نوشته بودم تبدیل به گل می‌شد و محو می‌گشت، مجدداً آن نام مقدس را روی گلها می‌نوشتم و به حدی گریه می‌کردم که بی‌تاب گشته و از هوش می‌رفتم.
یک روز عاشورا که در بیابان بودم بسیار منقلب گشتم در این هنگام خطاب به آسمان کرده و گفتم؛
آسمان خجالت نکشیدی ناظر کشته شدن حضرت اباعبدالله (علیه‌السلام) بودی؟! سپس خطاب به زمین نموده و گفتم؛ ای زمین خجالت نکشیدی که حسین فاطمه (علیهما السلام) را بر روی تو سر بریدند؟! و متصل یک خطاب به آسمان و یک خطاب به زمین می‌کردم که ناگهان ندایی آمد. جعفر از اینجا دور شو.
وقتی از آن مکان فاصله گرفتم، آسمان درهم ریخت و صاعقه‌ای آتشبار به قطعه زمینی که به آن خطاب می‌نمودم اصابت کرد و آنجا را شکافت."

آقا شیخ جعفرمجتهدی


 
۱۳۸۸/۱٠/۱٢ :: ٥:٢۸ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? به بهانه هفتم محرم و عهدی دیرین...

سلام. به رسم معهود هر ساله و به شکرانه‌ی وقت و فرصتی که نازنین خدا بر حقیر، من باب حضور و درک نعمات اعطا نموده... با این پیغام از تمامی استادان، دوستان و سروران معظم، من باب خطاهای و اشتباهات عمدی و سهوی، پوزش می‌طلبم و تقاضای عفو و طلب حلالیت دارم. اگر دلخوری را از کرم بخشیدید که خوشا به سعادت من وگرنه امر نمایید تا حرکتی نمایم جهت تامین رضایت خاطر شما بزرگواران.

 بعون الله تعالی
حقیر، امیر


 
۱۳۸۸/۱٠/٢ :: ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()