.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? روز ارتباطات...

سال سوم دبیرستان تصمیمم را – که دست‎کمی از تصمیم کبرا نداشت- گرفتم. با احتساب سه سال تحصیل دوره‌ی راهنمایی، سرجمع شش سال در یکی از بهترین مدارس شهرری- مدرسه نمونه دولتی امام باقرالعلوم(ع)- درس خوانده باشی که هرسال کلی خانواده نذر و نیاز می‌کنند تا گل‌پسرشان در آزمون ورودی این مدرسه قبول شود و خیال خانواده را از مهندس شدنش جمع کند؛ آن وقت یک‌هو طغیان کنی و به رشته ریاضی که تنها رشته تدریس شده در مدرسه هست، پشت پا بزنی و داد این برآوری که می‌خواهم در کنکور انسانی شرکت کنم و عالم پیچ و مهره و مهندس شدن را ببوسی و برای همیشه بگذاری کنار. طبیعی است دو جبهه می‌شدیم؛ یکی من، یکی هم تمام آدم‌های هم‌زندگی با من؛ از خانواده گرفته به سرپرستی دایی بزرگ که آن زمان در دبیرستان معلمم هم بود تا مدرسه و کادرش که:«ای آقا ما شش سال روی این دانش‌آموز سرمایه گذاری کرده‌ایم حالا به همین راحتی بگذاریم برود... نمی‌‌شود که!»
اما از آن‌جایی که مرغ روی یک پا می‌ایستد و هیچ ربطی هم به من ندارد. روز‌به‌روز محکم‌تر می‌شدم به انجام آن‌چه می‌خواستم. جبهه‌ام قوی‌تر شده بود. دو پشتیبان پیدا کرده بودم که تا آخر عمر و حتی زندگی آن دنیا را مدیونشان هستم. یکی امیر هوشنگ عزیزی معلم هنرمان که خدا رحمتش کند. از آن آدم‌های انحصاری بود. محکم ،با‌جذبه و قوی. از آن‎ها که وقتی در کنکور اول شد رفته بود سنجش و اعتراض کرده بود که حق من اولی نیست وحتما اشتباه کرده‌اید. خیلی خاص بود و صمیمی. چه روزهایی و چه شب‌هایی تا نیمه شب مقابل منزلش به صحبت می‌ایستادیم و سفارشمان می‌کرد که چگونه زندگی کنیم. مریضی امانش نداد که فارغ‌التحصیلیم را شادمانه بهش خبر دهم و سال 83 رفت.
دیگری، دکتر محمدعلی شامانی که سهمی که در زندگی‌ام دارد کتابی 300 صفحه‌ای را می‌طلبد برای نوشتنش. آن زمان سردبیر مجله آینده‌سازان بود- که چهارسال بعد دبیرتحریریه‌اش شدم-  این استاد چشمم را از همان جلسه‌ی اول که مشاوره تحصیلی را تدریس می‌کرد، گرفت. دیدم چه‌قدر خوب صحبت می‎کند، می‌داند چه می‌گوید و چه آرامش خوبی دارد. شیفته‌ی آرامشش شدم و ایمانش. حمایتم کرد و راهیم که بسم‎الله...
تمام کندنم از ریاضی و پناهنده شدن به انسانی، به عشق نوشتن بود و عالم روزنامه‌نگاری که تجلی پیدا کرده بود در رشته علوم ارتباطات.
خواندم . کنکور دادم. نتیجه‌اش اعلام شد و مجال انتخاب رشته آمد. تردید کردم که سنت‌‌شکنی نکنم و بیایم مثل اکثر انسانی‌ها عرف انتخاب رشته را رعایت کنم... ابتدا حقوق و بعد مدیریت‌ها و حسابداری و الخ. بدرسمی نکردم به قاعده و سنت. ارتباطات شد انتخاب شانزدهمم. بعد از 15 انتخاب دیگر. اما خدا خوب هوای این بنده‌اش را دارد. سوزن تعیین رشته سنجش روی رشته‌ی زیبای علوم ارتباطات دانشگاه تهران گیر کرد و شدم ورودی 79 ارتباطات. این یعنی زندگی...
اساتیدی داشتم و دارم که دست‌بوس همه‌شان هستم. اما سهم زیادی از چشیدن طعم شیرین این رشته را وام‌دار دو نازنین استاد! هستم که افتخار می‌کنم به شاگردیشان. دکتر مهدی منتظرقائم و استاد علی‌اکبر قاضی‌زاده. که رسم زندگی و خواندن و نوشتن و دیدن را به‌ من آموختند.
چه شادم که از راهی و رشته‌‍‌‌‌ای امرار معاش می‌کنم که عاشقانه دوستش دارم و در رشته‌ای درس خواندم که زیباترین رشته‌ی عالم است و به قول آن مساله‌ی کلیشه‌ای که اگر باز به اول زندگی برگردم هم هم‌چنان همین راه را می‌روم. مخصوصا حالا که ستاره هم هم‌راه و هم‌مسیرم است در خواندن و دانشجویی رشته‌ی ارتباطات.
شادباش می‌گویم این روز را به همه اساتیدم. بزرگوارانی که جان جانند و به همه دوستان این‌کاره‌ام که عاشقند و سرشار از طراوت و ایده و پویایی... 


 
۱۳۸۸/٢/٢٧ :: ٩:٢۳ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? اردی‌بهشت...

هوای اردی‌بهشت جان می‌دهد برای عاشقی از نوع شدید! این که حواست باشه که مگه چقدر از سال هوا این طوری نازت می‌کنه؟  نه دلتنگ آفتاب نگهت می‌داره و نه منتظر بارون. همه چی به غایت خوب و به جا... تازه هرچی هم این هوا این طوری باشه هرم گرمای تابستون دیرتر می رسه  و به تبعش عرق ریزون هم دیرتر شروع...
تصورش که محال نیست.  وسط یه باغچه ای که توش پر گلای رنگی اردی‌بهشتیه روی یه صندلی راحت تقریبا دراز کشیده باشی و کنارت هم یه لیوان بزرگ چایی تازه دم یا یه قهوه ترک تلخ باشه و کتابی رو بهت حس آفرینش کلمه می‌ده رو بخونی... نفس عمیق بکشی و خدا رو شکر کنی به زبون خودت و همون جوری با خدات صفا می کنی نگاه کنی به تجلی های او روی زمین ... دوست داشته باشی و دوست داشته بشی ... عاشق باشی و وفادار و مهربون... یعنی اون طوری که باری روی دوشت نباشه و احساس غبن نکنی... بعدشم بخندی به تمام اونایی که همچین بازی رو جدی گرفتن که نگو و نپرس... انگاری از فردا خبر دارن که این طوری برای پول و قدرتش نقشه می کشن...
به قول یه بزرگی؛ آدم بودن خیلی کار آدم رو ساده می کنه...آدم باشیم!
ستاره! پایه‌ی قدم زدن تو هوای اردی‌بهشتی و خوردن بستنی قیفی هستی؟


 
۱۳۸۸/٢/٢۱ :: ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? تو به میخونه نرو عزیز من ...

تو به میخونه نرو عزیز من، من تو دستای تو پیمونه می‌شم

با همه مستی و آشفتگیم، من برای تو یه میخونه می‌شم

تو به میخونه نرو عزیز من، من برات غصه‌ی مستا رو می‌گم

مثل رقاصه‌ی معبدا می‌شم، سر عشق بت پرستا رو می‌گم

من همون شاخه نباتم به خدا، توی چشمام منه طنازو ببین

تو سکوتم که به عرفان می‌رسه، غرل خواجه‌ی شیرازو ببین

تو به میخونه نرو عزیز من، من برات باده می‌شم، جام می‌شم

لعبت بهشتی رباعیات،ساقه‌ی بزم‌های خیام می‌شم


 
۱۳۸۸/٢/۱٦ :: ٥:۳۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()