.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? تیتر نمی‌خواهد...

سلام دنیا...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

*هنوز هم خط‌های خالی را می خوانی...؟


 
۱۳۸۸/٧/٢۱ :: ٤:٢٥ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? سان شاین، جنس چینی اوریجینال و دیگر هیچ...!

دختربچه‌ی دبستانی صندوق‌دار تازه از مدرسه برگشته و آمده بود پیش مادرش(شاید هم خاله‌اش) پشت صندوق. مقنعه‌ی صورتی‌اش را برداشته بود و موهای مشکی‌اش را از پشت با کش بسته بود.

به ستاره گفتم چی می‌خوری؟ شانه‌ای بالا انداخت و گفت: «فرقی نداره... هرچی گرفتی». سرستون منوی روی دیوار سان شاین بود. دو هزار تومان. اشاره کردم. سرش را به چپ تکانم داد یعنی خوبه.( یا به زبان خودمان هوبه). به صندوق‌دار که مشغول پرسیدن ماوقع شیطونی‌های امروز دخترش شاید هم دخترخواهرش در مدرسه بود گفتم:«لطفا دوتا ساین شاین». گفت:«بفرمایید تو سالن می‌یان سفارشتونو می‌گیرن». سالن را با پارتیشن از محوطه جلویی مغازه جدا کرده بودند. هفت هشت میز اکثرا دو نفره در محوطه جلویی بود و دوبرابرش در محیط پشتی پارتیشن. یکی از میزهای دونفره‌اش را که پشتی هم نداشت و باید به دیوار تکیه می دادی، انتخاب کردیم و نشستیم. بعد از چهار پنج دقیقه یکی آمد با ظاهری شبیه سربازها و منو را گذاشت جلوی رویمان. سان شاین 3500 بود. ستاره گفت: «رو دیوار که دو هزارتومن زدید!» طرف با تغیر گفت:« آخه این قسمت کافی شافه! گرون تر از بیرونه...» گفتم:« بیرون یعنی خیابون یا اون جلو...» گفت:«اون جلو». ستاره نگاه کرد. من هم نگاه کردم. آمدیم قسمت جلویی و به میمنت و مبارکی دو لیوان سان شاین خوردیم.
نتیجه گیری: ما از این تجربه نتیجه می‌گیریم که مغازه‌دارها هرکاری دلشان بخواهند می‌کنند. فقط کافی است تصمیم بگیرند. هزاران بهانه و توجیه است. از محیط کافی شاف!  گرفته تا بیان این که دیروز در جمهوری طرف قسم می خورد این جنس چینی اوریجیناله نه جنس چینی تقلبی.

 

عکس: اینترنت

 


 
۱۳۸۸/٧/۱٢ :: ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? سلام دریا...

*بازانتشار(به مناسبت هماهنگی کامل با این ایامم و چشم‌هایت...)

خستگی‌ها را جمع کرده و با خودم برده بودم ساحل. کنار دریا. آتش کوچکی روشن و کنارش نشسته بودیم. تنها صدای موج می‌آمد و سوختن هیزم‌های کوچک که بعضی‌هاشان تر بودند. فارغ بودم از خیلی از چالش‌ها و کم و زیاد بودن‌ها....
شکرگذار سلامتی و نظاره‌گر بزرگی و آرامش دریا. سکوت....
آرام بودی و محو تماشا. نسیمی آمد. ایستادی. رو به سمت خراسان کردی. دست راستت را روی سینه‌ات گذاشتی و با لحنی دوست‌داشتنی و محجوب  گفتی:«السلام علیک یا امام‌ الرئوف». حظ کردم که چگونه عظمت اقیانوس را به رخ دریا کشیدی. ایستادم. دست راستم را روی سینه‌ام گذاشتم. سلام دادم. دریا هم همنوا شد.دریا هم سلام داد.


 
۱۳۸۸/٧/٥ :: ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()