.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? پهن و جمع ...

حسرت می‌خورم برای چند شبی که می‌توانستم مسیر مترو تا خانه را پیاده گز کنم و یا حتی این مسیر یک ایستگاهی اتوبوس را با بلیطی 20 تومانی در اتوبوس‌هایی که همه نوع بویی در آن شامه‌ات را می‌نوازد، طی کنم، اما گفته‌ام برسم به این سریال مفخم و ارزشی دلنوازان و پشت بندش هم شاهد قر و قمیش‌های بازیگران درجه یک تلویزیون در سریال شمس العماره باشم، سوار تاکسی شدم و 200 تومان کرایه دادم.
صراحتا اعلام می‌‌کنم که پشیمانم از عمر طی شده که به تماشای سریال‌های نامبرده گذاشتم و همه‌گونه اعتراض و مشغول الذمه‌ای بیت المال را نثار سازندگان و سیاستگذاران رسانه‌ای تلویزیون می‌نمایم.
در فضایی که (به لحاظ قانونی) هیچ چاره‌ای به جز فضای انحصاری صدا و سیما در رسانه رادیو و تلویزیون وجود ندارد. شاهد سردرگمی مسوولین و هنرمندانی هستیم که نمی‌دانند چه می‌کنند و یا حتی چه می‌خواهند.
واقعا سیاستگزاران و دست اندرکاران صدا و علی الخصوص سیما شعور مخاطب میلیونی را به چه گرفته اند؟ بحث، بحث فرم محتوایی سریال‌ها و مجموعه‌ها نیست بلکه بحث سرکار گذاشتن مخاطب و توهین مستقیم به اوست. در سریال معظم شمس‌العماره شاهد یک پری دریایی هستیم که از در و دیوار خواستگار برای او به زمین می‌ریزد. یکی هم از دیگری بهتر. با هم در باغ عمارت قدم می‌زنند و دیالوگ رویایی «من این طوری دوست دارم. شما چطور؟» را به کار می‌برند. آن‌وقت آقا و شاید هم خانم تلویزیون می‌آید از چند هفته قبل مسابقه پیامکی می‌گذارد که حدس بزنید این پری دریایی چه کسی را با خودش به عمق اقیانوس خواهد برد؟
ملاک‌های تاکید شده هم یکی از یکی بهتر و ارزشمندتر... اما در 10 دقیقه‌ی پایانی سریال که دیگر تقریبا همه همدیگر را گرفته بودند و آدم مجردی نمانده پری دریایی به این نتیجه می‌رسد که هنوز دلش جایی گیر نکرده و وقت شیرجه مشترک قوسی‌اش به عمق اقیانوس نرسیده است. ساده‌اش می شود این‌که رسما سرکاریم. بماند که چند نفر از مخاطب میلیونی علاقه‌مند پیامک فرستاند و نهنگ حدسی خودشان را تعین کردند. در می‌زنند. آقای سوپراستار پشت در است. پری دریایی در را باز می‌کند و در کسری از ثانیه عروسی می‌شود.  آقا ماشاءالله به این نبوغ و هنرمندی... چند شب ما نشستیم پای این سریال؟


دلنوازان هم که شاهکاری بود. سایت‌ها نوشتند بازیگری که نقش وکیل داشت گفته نقشم کمرنگ است و قهر کرد و رفت. در 10 دقیقه آخر همه همدیگر را بخشیدند و مهتاب از طریق الهام ستایشی،  بله را به دکتر زند که بیشتر به جوانک‌های بوتیک دار چهارراه استامبول می‌خورد تا متخصص جراح قلب، می‌گوید. رامین و روشنک هم به هم قول می‌دهند که دیگر همدیگر را نیشگون نگیرند و الحمدالله همه آخر و عاقبت به خیر شدند. به قول ظریفی ما خوب بلدیم پهنش کنیم اما نمی‌دونیم چه جوری جمعش کنیم. 


سهم ما هم سردرد و سرگیجه از پارازیت‌های ارسالی برای ماهواره‌ی نداشته است که هیچ کسی مسولیتش را برعهده نمی‌گیرد.


 
۱۳۸۸/۸/٢٧ :: ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? دست‌هایم بوی دست‌هایت را گرفته...

ایستاده‌ای. در آسمان به دنبال ماه می‌گردی. پیدایش که می‎کنی انگار رفیق کهنه‌ی تازه یافته‌ای را می‌بینی و با چشمهایت به من اشاره می‌کنی که دیدیش؟ نگاه می‌کنم و سرم را دو بار به سمت پایین تکان می‌دهم. از تو فاصله می‌گیرم و می‌روم پشت پنچره طبقه سوم ساختمان روبه‌رویی. از پنجره که نگاهت می‌کنم دلم می‌ریزت. می‌خواهمت. یادم می‌رود که زمان، چه زمانی است. آرزویت می‌کنم. بی‌زمان و بی‌مکان. در لحظه. با انگشت به خدا نشانت می‌دهم و می‌گویم:«همین!». نگاهت از ماه به سمت من می‌آید. خجالت می‌کشم از نگاه پشت پنجره‌ایم. سرم را پایین می‌اندازم. دوباره نگاهت می‌کنم. رودررو. پشت پنجره را رها می‌کنم و می‌آیم نزدیکت می‌شوم. دستهایت را می‌گیرم. با هم راه می‌رویم. خدا برایمان فرش پهن می‌کند از برگ درختهای پاییز که حظ می‌کنیم از راه رفتن روی آنها. دست‌هایم بوی دست‌هایت را گرفته...


 
۱۳۸۸/۸/٢٠ :: ۸:٥٤ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? آدم و امیر...

حداقل تا به حال بیشتر از صد مرتبه جلوی آئینه ایستاده‌ام و بلند بلند با خودم فریاد کشیدم: آدم! آدم! بعدش هم تو چشم‌های خودم تو آئینه خیره شدم و پشت سر هم گفتم امیر! امیر! آن قدر که حروف نامم ترکیب‌شان را در ذهنم از دست می‌دادند و تبدیل می‌شدند به حروف مجزای ا.م.ی.ر...
تجربه‌ام زیادتر شده چون سنم بالاتر رفته و روابط اجتماعی‌ام گسترده‌تر. اتفاقی که با گذشت زمان برای همه اتفاق می‌افتد. حالا دیگر یاد گرفته‌ام جاهایی فقط بخندم. بعضی جاها بی‌تفاوت باشم. مواقعی هم بر خلاف نظرم عکس العملی نشان بدهم که مقطعی است و گذرا. 

پ.ن: 
همراهی با همراه و نازنین یاری را به جشن نشسته‌ام. خدا خیرش دهد که پایه است برای دیوانه‌بازی‌های جنس ما. اگر این روزمره‌گی‌های زندگی بگذارد. دعایمان کنید.
نایب الزیاره‌ایم. دلمان را فرستاده‌ایم کنار ضریح. کنار گنبد. گوشه دارالزهد. کنار مزار پاک آقای مجتهدی. می‌روم گزارش کار بدم. می‌روم تشکر کنم و پابوسی.
دلتان را بدهید ببریم. بذاریم آن‌جا. خودتان بروید بیاوریدش. بگذارید کمی آرام بگیرد.

 


 
۱۳۸۸/۸/۱٢ :: ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()