.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? سبحان الله...

زنگ می‌زنم. منتظر می‌مانم. ستاره می‌آید و در را باز می‌کند. لبخند می‌زنیم، هردومان.
- سلام جونم!
- جونم سلام!
خستگی‌های روز، می‌روند جایی دور و صبح دوباره برمی‌گردند و با من همراه می‌شوند.
صبح‌ها خداحافظی می‌کنم. دوپاگرد را که پایین می‌آیم می‌رسم به صندوق صدقات آبی خانه که لبه پنجره راه‌پله گذاشته‌ایم. پولی می‌اندازم و زیر لب زمزمه می‌کنم: بسم الله الرحمان الرحیم/ قل اعوذ برب الناس ...
الله اکبر! دستهایم را که تا کنار گوش‌هایم بالا برده بودم، پایین آوردم. ساکت ایستادم. دلم می‌خواست سرم را بچرخانم و گنبدش را ببینم. هوا تازه تاریک شده بود و چراغ‌های گنبدش تازه روشن. خوشگل شده بود. سلام را که دادیم. مسقیم خیره شدم. نسیمی دور حرمش چرخید و آمد روی صورتم نشست. آرامشی دلم را گرفت.
امروز متولد شدم. چندسال پیش. از بهشت بیرونم کردند. آمدم زمین. سالی دیگر هم رفت و خاطره‌اش را حالا قاب گرفته‌ام و به دیوار کوبیده‌ام. متفاوت‌ترین سالی که گذرانده‌ام تا به حال. نقش‌های متفاوتی داشتم و دارم از نقش اول تا سیاه لشکری محض و گاهی هم تماشاچی در طرفی که اصلا در زاویه دید دوربین نیست. سبحان الله.
حکایت سال‌های قبل را خلاصه کرده‌ام در پناه بردن به چشم‌هایش که برقرار است و پایدار و مدام. دیروز یکی نوشته بود اگر بخواهم خلاصه کنم عمر طی شده را این است: اون که پشت دوربینه منم!



 
۱۳۸٩/۱/۱٥ :: ٩:٠۱ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()