.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? برای بابای پارسا...

حمید از دوستان و همکاران تازه یافته و دیرآشنای من است.
"پارسا"یش امروز وارد 114 روزگی‌اش می‌شود.
می‌خواستم حرف‌هایی را به او بگویم. این‌جا می‌نویسم برای باباها و پارساها....

گفتی که هرشب برایش کتاب می‌خوانی. گوش می‌کند و حتی موقعی که قطع می‌کنی ناراحت می‌شود. خیلی خوب است. کتاب خوب است. هرچند در این سال‌ها نام کتاب برایم عجین شده با اتاق تاریک و نمور پیرمردی است یزدی، که عمرش را وقف کتاب کرد. در تنگ‌دستی کامل مرد در حالی که بسیار دارا و دانا بود. بگذریم پیشنهادش را که داده‌ام و تو عملی کرده‌ای آن را. برای پارسا "قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب" بخوان. بگذار بداند.
هرچند دانستن آدم را زود بزرگ می‌کند و پرده‌ها را پایین می‌اندازد و تاوان سختی می‌گیرد از آدمی . اما چه باک! پدران ما هم این راه را رفته‌اند. تاوانش را هم داده‌اند. بازی به نوبت است.
گفته‌ام بارها،  نمی‌شود دیگر برای بچه‌ها از شفافیت سهراب خواند و خیال نازک نیما. سوال برایشان می‌شود و دل نمی‌دهند به تناقض. که بیرون رنگ، رنگ دورویی و نفاق است و در کتاب اشاره به دانه‌های دل مانند دانه‌های انار. اما برایش بخوانید که بداند کلمه‌ها از خدا آمده‌اند تا ما آرام بگیریم.
برای پارسا حتما شبها لالایی بخوانید. یک سبک. یک آهنگ. یک شعر. یک شعری که هرشب تکرار شود. بگذارید در گوشش بپیچد و در آن جایی از ذهن که همه چیز برای مدت طولانی باقی می‌ماند، محفوظ شود. بگذارید این لالایی فرداروزی به دادش برسد و بشود ملجا و پناه خستگی‌هایش. آن موقع مردی شده است کامل و جاافتاده. بگذارید آن وقت که مرد است و دلش سخت گرفته، از همان گوشه‌ی ذهنش، لالایی به خاطرش بیاید و گوشه چشمی تر کند و بارش سبک شود و شانه‌هایش استوار.
آخر لالایی برایش بخوانید قصه تنهایی مردی تنها را که باآبرو است نزد خدا و ستون زمین. آن وقت خودش یاد می‌گیرد خدا را به چه کسانی قسم دهد و می‌فهمد طعم توسل شیرین است.

 یادش دهید بی‌محابا عاشق شود
عمرش دراز باد و تنش سلامت. سایه‌ات بر سرش مستدام....

پارسا

پ.ن:

عکس ارسالی از طرف پارسا


 
۱۳۸٩/٢/٢۸ :: ٩:٢٥ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? هل نده...!

اول پای راستش را گذاشت داخل. جا برای پای چپش نبود. کف دستهاش رو روبه روی صورتش گرفت و از داخل به در واگن مترو قفل کرد. تمام زورش را انداخت وسط بدنش. درست روی شکم و ... کشید تو.  یکی داد زد:
- آی یارو!
دور و بر را نگاه کرد و سریع با لحن تبرئه‌آمیزی گفت:
- خب هل می‌ده! جا نیست نیا تو!
اصلا عین خیالش نبود. آمده بود تو. در بوق زد و از دو طرف بسته شد. رویش را به طرف کسی که داد زده بود کرد و گفت:
- اذیت شدی؟
طرف توقع سوال نداشت. گفت:
- شما راحت باش.
- من راحتم. می‌خواستم شوما ناراحت نباشی.
- نه نیستم. ما خیلی وقته عادت کردیم که هرکی می‌یاد تو پامونو لگد کنه.
- مگه چند وقته دارن لگدت می‌کنن؟
یکی از ته واگن داد زد:
- آقا صلوات بفرستین. خونواده اینجا وایساده.
نگاه کرد به ته واگن و گفت:
- خونواده خواهر ماست. ولی بایس می‌رفت واگن خانوما.
شوهر خونواده پرید وسط و گفت:
- داداش جای تو رو تنگ کرده؟
- دروغ چرا؟ آره آقا تنگ کرده.
- پس ایستگاه بعدی پیاده شو جات وا شه.
- من جامو وا می کنم. اما جای تو رو هم .... مسخره‌ی آویزونه نمکدون!
یکی از ته واگن داد زد:
- آقا صلوات بفرستین. زشته آقا با خونواده‌س.
- خودش شروع می‌کنه. آدم اگه با خونواده باشه که نباید دنبال شر بگرده. کسی کاریش نداشت. من فقط گفتم خانوم باید بره تو واگن خودش که ما هم این طوری تو هم مچاله نشیم. نمی‌شه که.
کسی که اعلام صلوات می‌کرد گفت:
- زشته. مرد رو که جلوی خونوادش ضایع نمی‌کنن. یه غلطی کرده. نباید فشارش داد که. باید خودش بفهمه. که نفهمیده.
پسره که تو سرچ بلوتوث موبایلش دنبال یه اسم خاص و باحال می‌گشت، گفت:
- دوری سخته. حتی اگه واگن آخر باشه.
شوهر خانواده داد زد:
- می‌بندین دهنتونو یا ببندمشون.
پسره گفت:
- بذار اونایی که بستی وا بشن، بعد.
یه نفر داد زد:
- آقا هل نده. دهنتم بگیر اونور. مگه مجبوری شب یه من سیر بخوری. صبح بیای بوی گندش رو بدی تو صورت ما. بگیرش اونور. نفسم بند اومد.
- خوب کردم که خوردم. مگه مترو ماله باباته. ناراحتی با تاکسی برو.
از ته واگن صدا رسید:
- زشته بابا! صلوات بفرستین. خونواده وایساده.
- مسافرین گرامی. ایستگاه آخر است. لطفا بعد از ایستادن کامل قطار. آن را ترک کنید.
همه پیاده شدند. در واگن مترو بوی تند سیر پیچیده بود.


 
۱۳۸٩/٢/۱٥ :: ۱:٢٧ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? انار...

من اناری را، می‌کنم دانه، به دل می‌گویم:

خوب بود این مردم، دانه‌های دل‌شان پیدا بود.

 شعر: سهراب


 
۱۳۸٩/٢/۱۱ :: ۱:٢۸ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? آقاجانم...!

شوق ایستادن در صحن گوهرشاد دارم. نماز مغرب و تاریک روشنی آسمان. پیچ بعد از کفشداری یازده که مستقیم ضریح به رخت کشیده می‌شود و ذکرهای خوب. 

دو رکعت نماز می‌خوانم به نیت تمام دلهایی که در حرمت است، امام رضا! الله اکبر...


 
۱۳۸٩/٢/۱ :: ٦:۱٧ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()