.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? شمس‌الدین سادات آل‌احمد...

 درس می‌خواندیم‌ برای کنکور در کتابخانه. کتابخانه رازی وسط پارک رازی، بالاتر از میدان مرکزی شهرری. ده نفری می‌شدیم که سالن قرائت‌خانه کتابخانه را قرق کرده بودیم و می‌خواندیم. یکی از بعدظهرهایی که هوا سخت و صاف آفتابی بود و حس همه کاری بود غیر از درس خواندن، با بچه‎ها رفتیم مسجد فیروزآبادی. گفتیم فاتحه‌ای بخوانیم برای جلال. همان‌جا جرقه‌ای در ذهنم زده شد. مراسم بزرگداشتی برای سیدجلال‎الدین سادات آل احمد که به غیر از دو یا سه کتاب هیچ ازش نمی‌دانستم. و این بهانه‌ای بورد برای بیشتر خواندن. آن سال‌ها نشریه‌ای تجربه‌ای در‌می‌آوردیم به نام آویژه. کنکور که تمام شد تقریبا همه‌مان در دانشگاه قبول شده بودیم.
افتادیم به جلال خواندن. بیش از نوشته‌هایش، جذب زندگی‌اش شدم. افتادم به جلال شناسی. شماره‌ای دادند از برادرش، شمس. تماس گرفتم. همسرش گوشی را برداشت. خودم را معرفی کردم و گفتم افتاده‌ایم در جاده جلال شناسی. برایمان از جلال می گویید؟
سه‌شنبه روزی ساعت 4 قرار گذاشتیم منزلش. با سه نفر دیگه از دوستان که همه امروز به نوعی جزو حرفه‌ای های عالم مطبوعات شده‌اند، رفتیم. آمد. موهای بلند سفید، سبیل پرپشت، قد بلند و نوشتن و کتابخانه، نگاه اولم بود از شمس آل احمد. تنها بازمانده خاندان آل احمدها. بی‌دریغ از جلال می‌گفت. برای کتاب "از چشم برادرش"ش رفتم قم و از انباری کتاب انتشاراتی یک نسخه‌اش را بیرون کشیدم. رفت و آمدها ادامه داشت. پدر یکی از بچه‌ها پیکان داشت. امانت می‌گرفت می‌رفتیم شمس را می‌آوردیم شابدولزیم. می‌رفت سر قبر اموات که خوب در حافظه‌اش مانده بود که کجاها هستند و بعد زیارت و بعد هم کباب و ریحان.
مراسم بزرگداشت جلال را 17 شهریور 1380 مصادف با شب سالگرد جلال برگزار کردیم. یادش به خیر مراسم سر مزار جلال که تمام شد ماشین گرفتیم شمس را برسانیم خانه اش. شش نفر از بچه ها هم همراهش رفتند که همراهیش کنند، آن قدر مهربان و خوب بود.
صحبت کردیم یکی از خانه‌های فرهنگ -که آن زمان مد بود افتتاحش- را به نام جلال زدند. شمس چه قدر خوشحال بود. با این که چیز تازه‌ای نبود نام‌گذاری به نام جلال.
یک بار در ماشین خلاصه‌برداری‌هایی که از کتاب "سیروسلوک"ش کرده بودم را برایش خواندم. اشک از گوشه چشمانش راه افتاد.
سید شمس‌الدین سادات آل احمد حق بزرگی و استادی به گردن ما دارد. قدرش و نثرش ناشناخته ماند و این اصلا چیز بعید و غریبی نیست. خدایش بیامرزاد.

داستان "آنچه در باران گذشت" روایت مرگ جلال است از زبان شمس که در کتاب "گاهواره" چاپ شده است. سکانس پایانی و جمله آخر داستان مانند شلاق به روحم ضربه می زند.

آنچه در باران گذشت
دوازده شب از مهمانی به خانه برگشتم. ننه نامه‌ای داد دست فرشته، عیالم. تا دندان‌هایم را بشویم، او نامه را خوانده بود و مانع شد که کفش‌هایم را درآورم. پرسید:

ـ شمس این خط کیه؟

و نامه را داد دستم. خط تیمسار بود. اطلاع می داد که: دوبار آمدم نبودید. باید دکتر شیخ را خبر کرد. من منزل منتظرتان هستم. برای جلال حادثه ای پیش آمده است.

تیمسار و دخترش با هم زندگی می‌کردند. تا آن وقت منزلشان نرفته بودم. آدرس و نقشة منزل پشت نامه و سرراست بود. زنگ که زدیم، دخترش در را باز کرد. عیالم پرسید:

ـ هنوز نخوابیدین؟

ـ فردا امتحان داریم فرشته خانم.

من می‌خواستم بپرسم تیمسار خواب است یا بیدار، که صدایش از داخل منزل بلند شد:

ـ بفرمایین تو.

تیمسار، لباس پوشیده و آماده، توی سالن بود. انگار اداره‌اش دیر شده باشد. از یادداشتی که منزل ما گذاشته بود، جویا شدم. بیشتر از آن‌چه نوشته بود، خبری نداد. گفت:

ـ الان بریم، بهتره تا صبح. به منزل شیخ و میرزا هم تلفن زدم. نبودن. سپردم تا آمدن با من تماس بگیرن. حالا منتظر هستم یکی‌شان تلفن کنه.

فکر کردم: یعنی چی شده؟ سین جیم کردن‌ها [منظور،ساواک است]که دیگر دکتر شیخ و میرزا را لازم نداره. داشته غرق می‌شده؟ تصادف کرده؟ کتک کاری‌اش شده؟

می‌خواستم حدس‌هایم را یک به یک ارزیابی کنم و درصد امکان وقوعشان را دریابم. یعنی چه شده؟

تیمسار نمی خواست توی خودم بمانم و ساکت باشم. گفت:

ـ جلال به گردن من حق دارد.

و دخترش را فرستاد دنبال فرمانی بیرون از اتاق. در غیاب دخترش افزود:

ـ در حادثة مرگ زنم، که زندگی‌ام به باد رفت، جلال اولین کسی بود که خودش را رساند. به گردن من حق دارد.

یادم افتاد در مصیبت فوت زن تیمسار، جلال یک روزه هجده ساعت رانده بود. یک بند. می‌خواسته است سیمین را برساند به بالین خواهرش. کرمانشاه. آن جا که می‌رسند، جسد خواهر را به تهران حرکت داده بودند. و جلال ناچار بدون توقف، بازمی‌گردد به تهران.

تیمسار داشت همین حادثه را شرح می‌داد. تیمسار لحن قدرشناسانه‌ای نسبت به جلال داشت. از حق شناسی‌اش خوشم آمده بود. به خصوص وقتی که گفت:

ـ جلال متعلق به ما تنها نبود. از افتخارات کشور بود.

از دهانش در رفته بود، ولی منِ الاغ پنداشته بودم که تیمسار گفته است:

ـ جلال متعلق به ما تنها نیس. از افتخارات کشوره.

عاقبت شیخ و میرزا تلفن زدند. خبر دادند که تا نیم ساعت بعد می‌رسند.

جلال سه ماه پیش رفته بود اسالم. بین راه آستارا و پهلوی[بندرانزلی]. سه سال پیش، میرزا یک قواره جنگل ساحلی خریده بود و تقسیم کرده بود بین دوستانش. و یک قطعه هم رسیده بود به جلال. میرزا وجلال با هم شروع کرده بودند به ساختمان. و سه ماه پیش، هر دو ساختمان تمام شده بود. فرشته و بچه‌های من هم یک هفته‌ای رفته بودند. خودم گرفتار کار تصحیح طوطی‌نامه بودم. خیال داشتم سر جلال که از مهمانداری خلوت شد، یک هفته‌ای تنها بروم سراغش.

ساعت چهار صبح با دو ماشین راه افتادیم. خبره [علی اصغر خبره زاده، مترجم] در ماشین شیخ نشست. من و تیمسار هم در ماشین میرزا.

در راه، میرزا از جنگل برایمان گفت و از کارخانة چوب و از جاده و... من فکر کردم کاشکی فرشته عقل می کرد و به اداره خبر می داد و بهانه‌ای می‌تراشید. در آن صورت می‌توانستم دو سه روزی با خیال راحت پیش جلال بمانم و با او برگردم.

جلال چند روز پیش به مادرمان تلفنی خبر داده بود که جمعة آینده، یعنی دو روز دیگر، تهران خواهد بود.

پیچ اول که تمام شد، سایة عمارت را دیدم. سرم را به کنجکاوی، زودتر از پیچ دوم ماشین، گرداندم. جمع بسیاری زن و مرد محلی، در پناه انبوه شاخ و برگ درختان و یا در پناه قرنیز بلند خانة میرزا از باران امان گرفته بودند. دیگر حدس زدن لازم نبود. الان می‌رسیدیم و قضیه روشن می‌شد. با وجود این فکر کردم: پس حالش خیلی بده، تیمسار حق داشت. که خبره را از داخل ماشین خودمان، دیدم. زودتر از ما رسیده و پیاده شد. می‌دوید به طرف اتاقک. و سر راه به مردی رسید از اهالی. مثل دو تا مورچة آشنا مکثی کردند و سرشان را به هم مالیدند. صورت خبره ـ که پشتش به من بود ـ دیده نمی‌شد. اما چهرة مرد، چون کرم شب تابی که ملایم نور بپراکند، اندوه و تسلیم می‌افشاند. دیگر دلم فرو ریخت. خواستم فکر کنم: نکند... نتوانستم. میرزا رسیده بود و نگه داشت. آن قدر به سرعت بیرون پرید که سوئیچ را هم نبست می‌دوید. و تیمسار قدم‌های بلندش را نظامیانه تند کرد. و هر دو داخل اتاق شدند. من راحت پیاده نشدم. سرد بود. سرما هوشیارم کرد. به طرف اتاق رفتم. اتاقک از کف زمین چند پله می‌رفت بالا. فکر کردم: لابد کف را تخته کردن. رطوبت این جاها معرکه می‌کنه. قاب توری اتاق را کشیدم و در بستة اتاق را هل دادم. که ناگهان صدای شیون میرزا چون دودی حبس مانده ـ زد توی صورتم. یک باره گیر پاهایم تمام شد. کنار در، داخل اتاقک، نیمکتی بود. روی آن وارفتم. آن سر نیمکت، پلکان چوبی نرده داری به بالا دعوتم کرد. با تکیه به نرده رفتم بالا. شیون میرزا هر لحظه بیشتر شکل می گرفت:

ـ آخ... جلال جون!

و من در ذهن، صدای غمبار روضه خوان هفتگی‌مان را شنیدم که وقتی در شرح وقایع کربلا می‌گفت: برادر، دیگر کمرم شکست! جماعت اهل روضه چه زاری می‌زد.

به اتاق زیر شیروانی رسیدم. انبوه جماعت را شکافتم. مقاوتی نکردند. رفتم جلو. تخت وسط اتاق بود. لابد رو به قبله. و کسی روی آن و زیر شمد، دراز. فقط پاهای لختش از زیر شمد بیرون بود. با انگشتانی بسته. و میرزا چون آواری روی شمد فرو ریخته. از پایین پا، تخت را دور زدم. رفتم بالای سر. خم شدم و شمد را از روی صورتش کنار زدم. جلال بود. و من جلال را با چشم‌های سقاخانه‌ای ندیده بودم. چانه‌اش را که ریشی سفید و چند ماهه داشت، بسته بودند. و روی چشم ها دو سکه گذاشته. این رسم را می‌شناختم. فکر کردم: لابد پلک ها باز مانده که از ثقل سکه ها کمک گرفتن. دستم را گذاشتم روی پیشانی اش که شیارهای آن پاک شده بود. سردی مرگ را احساس نکردم. موهای تقریبا یک دست سفید سرش، همان طور زبر و خشن و زنده بود. یادم افتاد به این اعتقاد که: مو و ناخن آدم تا24 ساعت پس از مرگ رشد می‌کنه.

اتاق زیر شیروانی شلوغ بود. میرزا هنوز شیون می زد. و من گیج و مات بودم. شمد را کشیدم روی صورتش. فکر کردم: اگر در اتاق آن قدر ازدحام نبود، چشم‌های بسته‌اش را با بوسه‌ام مهر می‌کردم و دست‌های سردش را با دست و صورتم می‌فشردم. جماعت مزاحم بود. رفتم کنار پنجره. نگاهی به اتاق زیر شیروانی انداختم. چیزی نگاهم را نگرفت. از پنجرة اتاق و لابه لای درختان جنگل، دریا را دیدم. گل آلود بود و نزدیک ساحل موج داشت. دریا به جای جلال که خاموش و سرد شده بود، می خروشید.

خبره، دلدار و خونسرد آمد. بازویم را گرفت و آرام به پایین هدایتم کرد. مقاومتی نکردم. توی پله ها گفت:

ـ شمس همینه. تو اینو می فهمی.

ـ آره!

و نفهمیدم چرا جوابش را داده بودم. خواسته بودم نشان بدهم که چه چیز را می فهمم؟ لحن او که سؤالی نبود.

بیرون اتاق، سیمین زاری کنان آمد به طرفم:

ـ کجا بودی شمس؟ همه اش می‌گفت پس کو شمس؟ چرا نمی‌آد؟... آخه چرا نیامدی؟

پنجة آهنین غمی، درونم را چنگ می‌زد. سیمین را از زیر باران به جان پناهی کشاندم و گفتم:

ـ آرام باش سیمین جان! آرام باش.

می‌خواستم فکر کنم چه شد که سراغش نرفته بودم. سیمین نمی‌گذاشت. زاری کنان گزارش لحظه های آخر را می‌داد. و نوحه می‌خواند. دستم را گذاشتم روی دوشش و گفتم:

ـ سیمین جان!

و او گفت:

ـ شمس! هر کاری تونستم کردم.

داشت گریه ام می گرفت. چگونه سیمین در من مؤاخذه کننده ای را دیده بود؟ ازش دلم گرفت.

شیخ، میرزا را هم آورد پایین. من بلند شدم. کجا نشسته بودم؟ رفتم زیر باران که چقدر ملایم و نجیب بود. سردم شد. روی نیمکتی در فضای آزاد نشستم و به اتاقک جلال خیره شدم. تاکنون ندیده بودمش. برج کوتاه هشت گوشی بود تازه از زمین روییده.

خبره با کمک عده ای، صندوق چوبی بزرگی را آورد بیرون. یک استیشن آورده بودند. صندلی هایش را خواباندند و صندوق را به زحمت در آن، جا دادند. و چند نفری هم نشستند دورش. همه حاضر شده بودند. خبره آمد به کمکم. بلندم کرد که:

ـ پاشو شمس! راه می افتیم.

من همچنان ساکت بودم. نه می‌توانستم حرفی بزنم و نه می‌توانستم گریه کنم. مثل این که اسفنج باد کرده‌ای توی گلویم خشک شده بود. از شیشه جلوی ماشین جاده را نگاه می‌کردم. برف پاک کن، مرتب شیشه را می‌لیسید و جادة تار شده را شفاف می‌کرد. سیمین سعی داشت مرا به حرف بکشاند. نمی‌شد. ماتم برده بود؟ فک‌هایم باز نمی‌شد؟ فکر می کردم چه بگویم؟ ادا در می‌آوردم؟

آرزو می‌کردم کاش بتوانم بقیة عمر را خفقان بگیرم. روزة صَمت [خاموشی] بگیرم. و داشتم با این فکر نشخوار می‌کردم که متوجه شدم طرف سؤالی قرار گرفته‌ام. خبره سؤال را تکرار کرد:

ـ کجا می برین‌اش؟

هر چه می خواستم دهان باز کنم، نتوانستم. سیمین به کمک رسید.

ـ ظهیرالدوله. می‌خوام نزدیک خودم باشه!

خبره سؤال کرد:

ـ جا دارین؟ شاید مقبرة خانوادگی داشته باشن.

از کبریتی که در دست هایم به بازی گرفته بودم، کمک گرفتم و روی آن نوشتم قم و نشان خبره دادم. سیمین شور زد:

ـ نبایس می‌گذاشتین بی خبر بره بالا. ممکنه لال بشه.

خبره با سر اشاره کرد. اشاره‌اش را تعبیر کردم:

ـ چیزی نیس. ادا در می‌آره.

مهین گفت:

ـ سیمین جان! یه خورده آرام باش. باید فکری برای ناهار کارگرا بکنیم. اینا که گناهی نکردن.

در رشت نشد نگه دارند. سه بعدازظهر بود. بیرون شهر ایستادند. هتل پامچال را ندیده بودم. همراهان که رفتند سر غذا، من و شیخ و خبره ماندیم به تلفن کردن. شمارة منزل مادر را روی کاغذی نوشتم. وحشتم گرفته بود. از چه می‌ترسیدم؟ از این که خبر را چگونه به مادرم بدهم؟ از این که نتوانم حرف بزنم؟ از این که سکوتم به همین زودی خواهد شکست؟ از این که معلوم خواهد شد ادا درآورده بودم؟

سرانجام تلفن را دادند دستم. مریم بود. خواهرزادة بیست ساله‌ام. صدایم را شناخت. دستپاچه گفت:

ـ صبر کنین آقا دایی.

و لابد دوید. بعد مادرش آمد. خواهرکم. مثل این که خبر را می‌دانست. جواد دامادمان رفته بود بیرون. تا آن وقت منتظر تلفن من بوده است. گفتم:

ـ بگو کسی رو بفرسته قم. پدرمان امشب مهمان داره.

جسد پدرمان قم بود. در یک مقبره. و طبقة رویش خالی بود.

در بازگشت از رشت به مادرم فکر می‌کردم: چطور خبر را تحمل خواهد کرد؟ به تهران که رسیدم، یک راست رفتم سراغ مادر. بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. پاهایم از توان رفته بود. دست و صورت مادرم را که بوسیدم، نزدیک بود بغضم بترکد. جلوی خودم را نگه داشتم. مادر گفت:

ـ برادرتو آوردی مادر! خسته نباشی!

و بعد چون مرغی که منقار به آب زده باشد، سرش را بالا کرد و افزود:

ـ به سومیت هم شکر!

گلویم درد گرفته بود. با انگشتان دست، سیبکم را می مالیدم. خواهران و خواهرزادگان، همه جمع بودند. هیچ کس گریه نمی‌کرد. لابد گریه‌هایشان را پنهانی از مادر کرده بودند. همه سیاه پوشیده بودند. و همه ساکت، مرا کنار مادرم می‌پاییدند. نگاهشان رنج آور بود. می‌دانستم منتظرند برایشان چیزی بگویم. ولی چه می‌گفتم؟ حرف زدن نمی‌توانستم. توی دلم به آسمان فحش می‌دادم؛ شاید هم به این جمع ساکت و آرام و خوددار و صبور. می‌دیدم آن ها و مادر به راحت‌ترین شکلی خبر را باور کرده‌اند. اما راستی غرض مادر از به سومیت هم شکر چه بود؟ فکر کردم: غرضش منم. سومین پسرش که زنده‌ام. اما نه. یادم افتاد که سال 32 خبر پسر بزرگش را از مدینه آوردند. سال 40خبر شوهرش را. و امروز سال ۴٨ خبر پسر سومش را. سه ضربه با فاصله‌های هشت سال؛ و دیدم به سومین ضربه هم شاکر است. این ایمان لعنتی بیگانه با من.

مسجد پدرم توی پاچنار آخرین منزلی شد که جلال شبی را در آن به صبح برد. و همان شبانه، دخالت دوستان، ما را از قم رفتن منصرف کرد. صالحی دوست جلال، قبر خودش را گذاشت در اختیار او. الان به امانت آن جاست. مسجد فیروزآبادی شهرری.

یک روز عصر رفتم سراغ سیمین. بعد از چهلم. خانه نبود. کشور دعوتم کرد بنشینم تا سیمین بیاید. رفتم توی اتاق پذیرایی. و لمیدم روی مبلی مقابل پنجرة حیاط. ظرف میوة وسط اتاق، گل‌ها، جاسیگاری‌های روی دستة هر مبل، تابلوهای نقاشی الخاص و صفرزاده و ... و خلاصه همه چیز سر جای خودش بود. از پنجرة اتاق به حیاط خیره شده بودم. چسبکِ دیواری هنوز سبزشان، چون رگی در تن تورهای سیمی جلوی پنجره دویده بود و عمق حیاط را زیادتر کرده بود. و کاج‌های آن سمت حیاط که جلال خود نهالشان را کاشته بود، بالیده و بلند شده بودند. یک باره صدای آرام پایی را شنیدم. صدای پای جلال بود که از کتابخانه درمی‌آمد. بی‌اختیار سر برگرداندم و به سمت در کتابخانه خیره شدم و انتظار داشتم که لبش به خنده گشوده شود و بگوید:

ـ چطوری اخوی؟ خیلی وقته اومدی؟

 


 
۱۳۸٩/٩/٢٧ :: ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? به بهانه هفتم محرم و عهدی دیرین...

 

سلام. به رسم معهود هر ساله و به شکرانه‌ی وقت و فرصتی که نازنین خدا بر حقیر، من باب حضور و درک نعمات اعطا نموده... با این پیغام از تمامی استادان، دوستان و سروران معظم، من باب خطاهای و اشتباهات عمدی و سهوی، پوزش می‌طلبم و تقاضای عفو و طلب حلالیت دارم. اگر دلخوری را از کرم بخشیدید که خوشا به سعادت من وگرنه امر نمایید تا حرکتی نمایم جهت تامین رضایت خاطر شما بزرگواران.

 بعون الله تعالی
حقیر، امیر


 
۱۳۸٩/٩/٢٢ :: ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? اعلامیه‌ى اعلام نیاز...

این اعلامیه و اعلام نیاز روبه‌روی در ورودی بازار میوه و تره بار نصب شده بود. رفتارها و واکنش های زیر از نسوانی که دقیقا در محدوده سنی مورد نطر حاج ابراهیم قرار داشتند، مشاهده شد.

- زنگوله پا تابوت می‌خواد.

- این مردا سیرمونی ندارن.

- اکرم! خودکارتو دربیار نمرشو بنویسم. نه! نمی‌خواد می‌زنم تو موبایلم.

- زنگ بزن ببین ماهی چند؟

- آخی! گناه داره زنش مریضه خب، سلاله سادات.

- خب یه دفعه بگو کلفت می‌خوایی.

- محبوب! بریم به مامان بگیم!

- این همونه که ساختمون سه طبقه داره؟

 

* گفتنی است شماره تماس کامل حاج ابراهیم رضایی جهت تماس نسوان ۴۵ تا ۵۵ ساله در دفتر وبلاگ موجود است.


 
۱۳۸٩/٩/۱٢ :: ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()