.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? یکی از بنده‎های خوب خدا...

قاسم مهدیه همکار پدرم بود. پدر سخت‌گیر من. اما زمانی که حرف حاج مهدیه به میان می‌آید می‌شود موم. کافی‎است بگویی حاج مهدیه تا بنشیند و برایت از او تعریف کند.

 
هفده سالم بود که حاج مهدیه فوت کرد. سوم دی‌ماه  1377. در 47 سالگی. بیماری قلبی‌اش دوماه بیشتر طول نکشید. راجع به او یک آرزو به دلم ماند، این که برای یک‌بار هم شده من زودتر از او، سلام کنم. هیچ وقت این مجال را به من نمی‌داد. همیشه پیشگام بود در برخورد با همه او بود که زودتر سلام می‌کرد.

مسوول سلف سرویس دانشگاه امیرکبیر بود. بارها شنیدم که به کارگرهای سلف می‌گفت:«اگه دیدید یه دانشجو اومد و فیش نداشت، بهش غذا بدید شاید پول تو جیبش نباشه... ازش فیش نگیرید. مخصوصا اگه شهرستانی باشه و تو تهران غریب.»

همکارها بین خودشان صندوق راه انداخته بودند. سهم حاجی از همه بیشتر بود. تا می‌دید کسی نیازمند و دست و بالش تنگ است سریع معرفی‌اش می‌کرد و از سهم خودش پولی دستی می‌داد تا کارش راه بیفتند. قرض‌هایی که خیلی از آن‎ها برنگشتند هنوز.

اتوبان کودک، شهربازی‌ای بود در خیابان ولی‌عصر. بالاتر از مهدیه تهران که الان وسایلش را برده‌اند و شده است یک زمین متروکه. اتوبان کودک متعلق به برادرزن حاج مهدیه بود و مدیریتش با حاجی. اتوبان کودک از بعدظهرها راه می‌افتاد. حاجی خودش پای دستگاه بستنی قیفی می‌ایستاد. کافی بود بچه‌ای چند ثانیه بیشتر به دستگاه بستنی و بستنی دست بچه‌ها نگاه کند، بدون پرداخت پول، مشغول لیسیدن بستنی می‌شد. حاجی مهدیه نمی‌گذاشت هیچ بچه‌ای آب دهانش را با حسرت قورت دهد.

 
برای درست کردن بستنی سهمیه‌ی شیر داشت. اما همه‌اش را داخل دستگاه نمی‌ریخت. می‌گفت: «چندتا پیرزن این نزدیکی‌ها زندگی می‌کنند. می‌آن می‌برن.» پیرزن‌ها می‌اومدند ظرف شیر را می‌بردند و دایم زیر لب دعا می‌کردند.

 
برای ما که آشنا بودیم و پسر همکار، برای لوازم بازی کارت می‌داد.  کارت استفاده رایگان از لوازم بازی. یک بار هم خودمان را نشان ندادیم که باعث زحمت نشویم اما بالای چرخ و فلک دیدمان و با یک کارت امضا شده، آمد ایستاد پایین چرخ و فلک تا پیاده شویم. یک روز کارت‌ها تمام شده بود. کف دستم آن امضای تو در تو زیبایش را زد. چه کیفی می‌کردم برای سوار شدن به ماشین و قطار بازی، کف دستم را به مامور تحویل بلیط نشان می‌دادم و چه تحویلی هم گرفته می‌شدم. آبرو و امضا حاجی معتبر بود. خیلی معتبر.

 
سرآشپز سلف سرویس دانشگاه، سراوندی نامی بود که تهمت دروغ دزدی زد به حاجی. آن‎قدر در گوش مدیران بدگویی کرد که زیرآب حاجی را زد.  حاجی دلش شکست و رفت امورخوابگاه‌ها. سراوندی از آن روز دیگر عزت و اعتباری در دانشگاه نداشت. سلام جوابش - را هم کسانی که حاجی می‌شناختند- به زور می‌داند. زودتر از حاجی مرد. الان هم کسی یادی از او نمی‌کند. اصلا انگار نبوده است. اما اسم حاجی مهدیه و خاطراتش هنوز نقل همکارهایش است.

 
همیشه با وضو بود. ذکر زیر لبش هم زیارت عاشورا. می‌شد که در یک روز چندین بار زیارت عاشورا را زیر لب زمزمه می‌کرد. الله اکبر اذان  را که می‌گفتند جانمازش پهن بود. تمام نمازهایش اول وقت بود. همیشه می‌گفت: «خدایا موقعی منو ببر که حتما نمازم را خوانده باشم.» همین هم شد. اذان صبح را که گفتند از تخت بیمارستان بلند شد. نماز صبح را خواند. از پرستار یک لیوان آب خواست. دراز کشید. اشهدش را گفت. به امام حسین سلام داد و چشمهایش را بست.

 
تشییع پیکرش در صحن حضرت عبدالعظیم خیلی شلوغ بود. تقریبا صحن اصلی و باغچه طوطی پر از آدم بود. آدم‌هایی که هرکدام قسمتی از خاطره و کارهای حاج قاسم مهدیه را در خاطر داشتند.

 
وقتی آمدند تا کمدش را در اداره خالی کنند پر از ته چک‌هایی بود که حاجی برای ضمانت داده بود. ضمانت‌های وام و ...

 
چه روزهایی که وقتی از صحن باغچه طوطی می‌گذرم، می‌بینم نشسته‎اند سر مزارش و زیارت عاشورا می‌خوانند.

 
آدم‌های خوب مگر چگونه باید باشند؟ شهادت می‌دهم حاج قاسم مهدیه ازآن آدم‌های خوب خدا بود.

 


 
۱۳٩٠/٥/۳٠ :: ٢:٥۳ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()