.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? بوی سیب...

دست من و تو نیست اگر عاشقش شدیم

خیلی حسین زحمت ما را کشیده است...


 
۱۳٩٠/۸/٢۸ :: ۱:۳۸ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? معرفت زیارت...

تازه از کربلا آمده بود. فکر کنم اولین بارش هم بود. برای خودش و همسرش سفر با هواپیما و اقامت یک‌هفته‌ای رایگان بود. رفتیم دیدنش. پرسیدیم چه‌طور بود؟ نفس عمیقی کشید و گفت: "خوب بود. اما یک هتلی برای ما در کربلا گرفته بودند که تا حرم یک ربع، 20 دقیقه‌ای پیاده راه بود، خیلی اذیت شدیم. تازه حمامش هم، یه حوله نداشت که خودمونو خشک کنیم. آقای "ن"{ که او هم سفرش رایگان بود} اون جا سبزی فروش محله‌شون رو دیده بود که تو بهترین هتل اتاق داشت، بعد ما..."

بعدالتحریر...
بچه‌ها روی مهری که سوغات آورده بود، نماز نمی‌خواندند...


 
۱۳٩٠/۸/٢٢ :: ٤:۱٥ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()
 

 

 

 

 

    ? زمین و زمان...

سلام بابا!
می‌دانی چند روز است که دارم به جواب برای سوال‌های نکرده‌ات فکر می‌کنم؟ به این که چگونه زمین و زمان را برایت معرفی کنم؟ این که بگویم:«زمین جای خوبی است و آدم‌هایش هم خوبند» که واقعی نیست و فریبت داده‌ام.

بابایی من!
زمین اگر حرمت و آبرویی دارد برای چند نفر محدود است که ستون آن هستند و اکثرا هم گمنام. 
زمین و آدم‌هایش الان یعنی دروغ‌های بزرگ... آن‌قدر بزرگ که خودشان هم باورشان شده است.
برایت کلی مهر کنار گذاشته‌ام و چقدر به پاکی و معصومیتت نیاز دارم. زودتر بیا که دلتنگ دیدارتیم. اگر زمین و آدم‌هایش خوب نیستند، ما سعی می‌کنیم برایت خوب باشیم.

 

 این کلمه‌ها پیام حمید است در مورد این یادداشت:

یه روزی که خیلی دیر و دور نیست، دست بچه رو بگیر، برش دار و ببرش یه جایی مثل مسیر دانشگاه، همین‌جوری که قدم می‌زنین، تو سوت بزن تا اون آواز بخونه... بعد یه‌هو تو ساکت می‌شی، سرت رو می‌ندازی پایین و بعد از کمی سکوت، یه نمه اشک میاد گوشه چشمات و زیر لب براش تعریف می‌کنی که گاهی وختا تنهایی چقدر سخته و زندگی می‌تونه با آدم چه‌ها کنه... حالا می‌تونی به جای پیاده‌روهای منتهی به دانشگاه، ببری‌ش حرم... منتها توی حرم دیگه نمی‌تونی تو سوت بزنی و اون آواز بخونه، اون‌جا هر دو می‌شینید جلوی هم و فقط به هم لبخند می‌زنین، بعد یه‌هو تو ساکت می‌شی، سرت رو می‌ندازی پایین و ...
حالا هر جا که رفتی، بعدش بالاخره با هم بر می‌گردید خونه، با همون لباسای بیرون، تو دراز می‌کشی و اون می‌افته روی شکم‌ت و هم‌چین صدای قاه قاه از خونه‌تون می‌ره بیرون که هم‌سایه‌ها صداشون در می‌آد ... اون وقت بعد یه‌هو تو ساکت می‌شی، سرت رو می‌گیری بالا و با یه صدای بلندی می‌گی: با همه‌ی اینا می‌بینی که زندگی چقده خوبه... وقتی می‌گی چــقـــده، باید دستات رو هم تا این هـوااااا باز کنی؛ قد یه آغوش همیشه گرم و پر مهر پدرانه...
ذلک فضل الله یوتیه من یشاء ....


 
۱۳٩٠/۸/٤ :: ٢:٥٤ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()