.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? زاد روز ...

خانه‌مان دو اتاق داشت و زیرزمین، که آشپزخانه بود. بین اتاق‌ها دری چوبی بود که در تعمیر دوم خانه و انتقال آشپزخانه به گوشه اتاق عقبی، خانه در واقع شد یک اتاق تو در تو بی هیچ حائلی. برای کنکور درس می‌خواندم. صبح می‌رفتم کتابخانه و ساعت 12 شب که کتابخانه تعطیل می‌شد و به زور بیرونمان می‌کردند، می‌آمدم خانه. دیپلم‌م ریاضی بود و گروه ثبت نامی کنکورم، انسانی. به عشق روزنامه‌نگاری و ارتباطات. باید خودم را می‌رساندم. می‌دانستم و برایم مسجل شده بود که مهندس بشو نیستم. خانه که می‌رسیدم شام سبکی می‌خوردم و دوباره مشغول خواندن و تست زدن می‌‍‌شدم. شب‌ها آخر وقت مجموعه تست بچه‌های کتابخانه را امانت می‌گرفتم به این شرط که صبح اول وقت تحویلشان دهم. نه این که توانایی خریدشان را نداشته باشم اما سعی می‌کردم برای خانواده خرج‌تراشی نکنم. بچه‌ها دسته دسته مجموعه تست می‌خریدند بدون این که نگاهشان کنند.

همه در خانه خواب بودند. نمی‌توانستم برق روشن کنم و در اتاق بنیشینم. ابوی بیشتر از 30 سال است صبح‌ها نقش ساعت را هم برای همسایه‌ها دارد. ساعتی منظم و دقیق. به قول همسایه روبه‌رویی‌مان ما دیگر صبح‌ها ساعت نمی‌گذاریم زنگ بزند برای بیدار شدن. چون ابوی شما یک ربع به 6 کوچه را آب‌پاشی می‌کند و وقتی هم ماشین را استارت می‌زند و حرکت می‌کند یعنی سر ساعت 6 است. بدون هیچ تاخیر و تعجیلی. انصاف نبود مانع استراحت و خوابشان شوم.

خانه‌مان شمالی بود و حیاط داشتیم اندازه پارک یک پیکان و راه تنگ رد شدن یک وری یک نفر از کنارش. ورودی اتاق‌ها هم یک بالکن و کفش‌کنی یک در یک متر بود. لامپ سر در حیاط را روشن می‌کردم و چند متر آن‌طرف‌تر در بالکن می‌نشستم. زمستان بود و سرد. دو سه لباس روی هم می‌پوشیدم. کلاه پشمی‌ روی سرم می‌کشیدم. ساق پا و پهلوهایم را با شال می‌بستم. یک تکه موکت می انداختم و می‌‌نشستم به تست زدن. باز هم حریف سرما نمی‌شدم، پتو هم می‌پیجیدم دور خودم. خیلی وقت‌ها در همان جای تنگ که فقط می‌توانستم بنشینم خوابم می‌برد و با صدای اذان صبح بیدار می‌شدم. با بدنی مچاله و خشک شده. بعد از کنکور سردرد گرفتم، دکتر گفت از چشمهایت در نور کم، زیادی کار کشیدی، از آن تاریخ عینک شد جز لاینفک صورتم. گاهی که یادم می‌رود شیشه‌هایش را تمیز کنم همه چیزها را با زیرنویس می‌بینم. گاهی دلم می‌خواهد شیشه‌هایش آن قدر کثیف باشد که بعضی چهره‌ها و چیزها را نبینم. چشم‌ها را باید بست.

امروز زادروزم است. ورود به سال دوم از دهه چهارم زندگی. شتابان. با کلی آرزوهای کودکی که دیگر همان آرزوی کودکی می‌ماند و محقق نمی‌شود. تا قبل فکر می‌کردم زمان دارم برای رسیدن به آرزوهای کودکی. ولی حالا حسابی برایم بی‌رنگ شده‌اند. محو. مثلا داشتن ساز دهنی وعده‌ای که تحقق‌ش به خاطر بدقولی من، در بیست و پنج شش سال قبل  انجام نشد. فکر می‌کردم وقتی بچه‌دار شدم حتما برایش سازدهنی می‌خرم. اما حالا بیشتر به این معطوفم که ستاره خودش می‌خواهد سازدهنی داشته باشد یا نه، اگر خواست و علاقه داشت برایش می‌گیرم. به همین سادگی.

بی‌رودربایستی و به دور از هر نک و نال از نفس در این شهر و جماعت ملولم. حکم بر ناشکری نباشد و صرف دیدن نیمه خالی. اما وقت‎هایی دلم می‌خواهد عینکم کثیف باشد و متوجه شفافیت بیش از حد مسایل و علت آن‌ها که آدم‌ها باشند، نشوم.

یقین دارم به خالی نبودن زمین خدا از حجت‌ش. یقین دارم به رعیتی ارباب طوس که معین الضعفا بودنش روشن‌تر از خورشید است. یقین دارم آنچه باقی می‌ماند نام نیک است اما به حافظه این جماعت عجیب مشکوکم که نام نیک ماندگاری‌اش برای‌شان سخت است.

خدا روشنایی و نور هر روز را، صبح همان روز می‎بخشد.

 

 

 

 

 

 

 


 
۱۳٩٢/۱/۱٥ :: ٦:٢۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()