.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? چه هادی شدم من ...

حس می‌کنم توجهی شده و برانگیخته شدم. صبح که زدم بیرون و کنار خیابان منتظر ماشین ایستادم یک دفعه پنچ دستگاه خودرو ردیف به  خطی ممتد ایستادند و تازه دوتایشان هم شیشه دودی بودند. گفتم خیلی تمیز رباییده! شدم و خدا کند فقط به خفت‌گیری قناعت شود. دانه دانه شیشه‌ها را دادند پایین و با یک ببخشید آقا! آدرس پرسیدند. هرکدام هم یک طرف می‌رفتند که هیچ هم‌مسیری و شباهتی به هم نداشتند. با اعتماد به نفس بالایی در شهرشناسی به کوتاه‌ترین و کمترین مسیر راهنمایی‌شان کردم. در واگن مترو هم دو آدرس دیگر را راهنما شدم.

از مترو که پیاده شدم. تا ایستگاه اتوبوس حداقل چهارنفر دیگر آمدند، آدرس پرسیدند و رفتند. دنبال آیینه می گشتم ببینم چه خبره؟  خبری نبود. مثل هر روز بودم.

آخرینش و متفاوت‌ترینش پیرزن 60، 65 ساله‌ای بود که آمد و با تردید پرسید: خیابان ویلا کجاس؟ می خوام برم خونه‌ی آقای داوودی.

گفتم: دوره‌اش گذشته که می‌پرسیدی خونه‌ی فلانی کجاست؟ سر تا ته ویلا کلی خونه هس با سیصد چهارصدتا آقای داوودی.

گفت: آخه زنش، ملیحه خانم، دخترخالمه. . .

گفتم: آدرس دقیق‎تر نداری؟

گفت: نه. گفتن خیابون ویلا، خونه‌ی آقای داوودی.

اتوبوس آمد و من در آیینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی بالای سر راننده‌ دنبال علامتی خاص می‌گشتم.


 
۱۳٩٢/٧/۱٧ :: ٥:٢٠ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()