.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? سال‌روز ورود ...

زندگی حال است. فعل است. همینی که الان‌ هستیم. گذشته که رفته  و دور شده است و دائم دورتر می‌شود. آینده را هم در سطح چند پیش‌بینی کوتاه می‌توان داشت. حال است. همین است که الان هستیم با تمام حس‎های خوب و بدش. با تمام آدم‌های درست و درمان و قر و قراضه‌اش.

حرکت ادامه دارد. به این باور رسیدم متوسطی وجود ندارد. یا هست. یا نیست. مثلا آدمی با درآمد و زندگی متوسط وجود ندارد. یا ضعیف و فقیر است یا مرفه و پولدار. تیپ متوسط داشتن تنها اداست. یا درد دارد یا ندارد. بین هست و نیست، نیست. یا هست یا نیست. نسبی بودن بهانه است برای توجیه اعمال ممکن الخطایی و به قول ناصحیحی جایزالخطایی. خاکستری همان سفیدی است که روند سیاهی را شروع کرده است. نور باشد کم‌رنگ‌تر نشان می‌دهد و نور نباشد پررنگ‌تر.

گیر تعارفیم. آدم‎های سلیطه‌ای را می‌شناسم که با دیگران تعارفی ندارند اما با خودشان چرا. کوچک هستند می‌روند روی چهارپایه تا بزرگ شوند. بی احترام هستند اما می‌خواهند همه احترامشان کنند. مس هم نیستند که بخوابند در آب طلا. و این سال‌ها چقدر عذاب کشیده‌ام از این آدم‎های کوچک.

بگذریم. گاهی پیام را می‌رساند که می‌خواهم این‌گونه ببینمت. صفا می‌کنم از این جوری دیدنت بنده‌ی بیچاره‌ی من! ما هم که خوار و زارش هستیم.

32 رهایم کرد. هرچند سال‌هاست حس 40 را دارم. 

ستاره قد می‌کشد و می‌بالد در کنارمان. عیال زندگی و حواسش ماییم، زندگی و حواس ما هم او. دعای پدر و مادر پشتوانه راه‌مان است و دل‌گرمی هر کار و حس تازه.

امسال حواسم به حرکت‎های عرضی و عمقی بیش از حرکت‌های طولی است.

پ.ن: هنر عیال است من باب سال‌روز ورود بنده به این دنیای رنگی رنگی . . . 

 


 
۱۳٩۳/۱/۱٥ :: ٤:٤٠ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()