.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? دل‌واپسم. . .

بنا به ضرورتی مجبور بودم چند روزی به بیمارستان کودکان مراجعه کنم. کودکان پاک و معصوم و رنجور. تخت‌هایی کوچک که دلیلی می‌شد بر اضافه بودن بیش از حد آن‌ها در اتاق‌های بیمارستان. همراهانی که بیشتر آن‌ها در هول و ولای تشخیص مرض بودند و... . خدا پای کسی را به بیمارستان باز نکند. 

دلواپسم برای آن دختر هفت‌هشت ساله‌ی مریضی که از زاهدان آمده بودند و پدر در حیاط بیمارستان می‌چرخید و مادر پروانه شده بود دور دختر. جیب‌شان آن قدر خالی بود که مادر، غذایی که بیمارستان به همراه می‌داد را می‌برد در حیاط برای پدر... 
*
دلواپسم برای خانواده‌ام. برای بیرون آمدنشان از خانه. دلواپسم از معتادان و مواد فروشان همیشه حاضر در پارک سر کوچه. از سرنگی‌شان گرفته تا گردی‌هاشان که بی‌هیچ قبحی زل می‌زنند در چشم‌هایت و همان‌جا سرکوچه، لبه‌ی نیمکت‎های پارک، جلو چشم دیگران، در محل عبور زن و بچه ساکنان محل، شروع می‌کنند به نشئه کردن خودشان. خدا می‎داند چندین بار تماس گرفتم با 110 و وعده دادند که پیگیری می‌کنند. از فکرم می‌گذرد وقتی پول نداشته باشند و خماری امان‌شان را ببرد. چه کارهایی که نمی‌کنند تا به پول مواد برسند. هزار فکر بد از ذهنم می‌گذرد... پناه می‌برم به خدا. زیر لب آیت الکرسی می‌خوانم و فوت می‌کنم به ساختمان‌ها و کوچه‌های محل. دلواپسم ... 
*
دلواپسم برای راست نگفتن. آمار ثبت‌نام‌های حقوق‎های زیر 600هزارتومانی دریافت یارانه با صف‌های پمپ بنزین برای بنزین 1000تومانی با هم نمی‌خواند. 
*
دلواپسم برای صفحه‌های حوادث روزنامه‌ها که روز به روز متنوع‌تر می‌شود گزارش‌هایش. برای دختربچه‎هایی که از سادگی به فردی که خودش را راننده سرویس جدیدشان معرفی می‌کند،‌اعتماد می‌کنند و ... الله اکبر از ادامه زندگی با ترس و لرز این دختربچه‌ها. دلواپسم برای آن پستچی‌نمایی که روزها پایش را لای در خانه‌هایی که زنان  در آن تنها بودند می‌گذاشت و ...
*
دلواپسم از آن که توصیه‎ها به افزایش فرزندآوری است و هزینه‌های زندگی و فرزند آوری کفاف تک‌بچه بودن را هم نمی‌دهد. دلواپسم از آن که روز به روز وصله‌ها زیاد می‌شود و هیچ نرخ و قیمتی برای یک روز هم ثابت نمی‌ماند. کفش‌های پدران هر روز فرسوده‎تر می‌شود تا کفش‌های بچه‌ها  قابل استفاده باشد.  
*
دلواپسی‌هایم احتیاج به همایش و گرفتن سالن و گزارش‌های تصویری ندارد. چاپ بنر نمی‌خواهد برای آن که نگاه نگرانم را به همراه هم‌فکرانم  به تصویر بکشد و بقیه بیاید روی موکت کف سالن بنشینند. 

دلواپسم. به جواب سوال‎های هنوز نپرسیده‌ی فرزندم فکر می‌کنم . . .


 
۱۳٩۳/٢/٢٢ :: ۸:٢۱ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()