.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? مثل ماه شدی...!

 

 نشسته است آن بالا. دلربایی می‌کند. اصلا شده است ملاک زیبایی زمینی‌ها...مثل ماه شدی...! می‌دانی چند نفر وقتی دلشان برای هم تنگ می‌شود به او نگاه می‌کنند... اصلا می‌دانی چند مسافر و یارهای مانده‌شان قرار می‌گذارند سر یک ساعت مشخص هر دو به ماه نگاه کنند...می‌دانی که سینه بلورین این ماه؛ محرم چه رازهای نگفته‌ای است... ای ماه تو شاهدی که دلم تنگ است برایش....

« و خدا گفت به دنیایتان می‌آورم تا عاشق شوید. آزمونتان تنها همین است. عشق! به هرکه عاشق‌تر آمد نزدیک‌تر است.» دبیر دبیرستان بود. هنر درس می‌داد. جدی و مصمم. همراه بود و عاشق. آخرین بار که دیدمش هنوز اثرات درمان به چهره‌اش نرسیده بود. با همان حالت جدی می‌گفت: «چه می‌کنی؟ حواست باشه ها! وقت رو از دست ندی...» و یکی از روزهای خدا که گمانم سه شنبه بود حلقه شاگردانش بودند که زیر تابوتش اشک می‌ریختند... یادش گرامی.

خواب نبود. خسته هم نبود. فکر می‌کرد. نمی‌دانم به چه. اما حسابی ذهنش را مشغول کرده بود. هر از چند گاهی هم سرش را بالا می‌آورد و آهی می‌کشید... خدا بزرگتر است. الهی و ربی من لی غیرک...

شاید از این کوچه می‌گذرد. شاید حجب و حیا مانع از گفتن مستقیمش شده... اصلا شاید یک خاطره بوده است...

 

برای دیدن و خواندن کامل این ستون روی ٧برش از زندگی در نشریه معظم ٧سنگ تقه فرمایید.


 
۱۳۸٧/٤/٩ :: ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()