.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? موز در آسایگاه پنگوئن...

چهارشنبه بعدظهر بود. ورد زبون پنگوئن‎ها فقط یه جمله: "فردا رو مرخصی می‎دن؟" جالب بود هیچ کس نمی‎دونست اما همه از همیدیگه می‌پرسیدیم. به محسن گفتم : "گرد و غبار سربازی نشسته رو بدنمون ." حموم هم خلوت بود، آبش هم استثنائا گرم. گفت منم می‌یام.بعد از استحمام، لبه‌های حوله و لنگ رو بالا زدیم و بدون اینکه کسی بهمون بگه افتادیم به بیگاری حمام. تمومش رو سابیدیم و آب کشی کردیم. بماند که بلافاصله بعد تز بیرون اومدن ما بچه های بیگاری آشپزخانه تشریف بردند داخل و حکایت روز از نو ... شروع شد.
تو آسایشگاه پنگوئن کاشف، ارشد آسایشگاه، مشغول مطالعه بود. محسن رفت طرفش . یک دفعه صداش دراومد که : موز! ظاهرا بچه ها خورده بودن و سهم ما هم محفوظ مانده بود. خوردیم.
فردا صبح ساعت یک ربع به پنچ کوبیدن به در که یعنی برپا... محسن بیدار شده بود اما دیرتر از بقیه بلند شد و بلافاصله رفت بیرون. چند دقیقه بعد که برگشت با صدای بلند که کمی هم حزن و عصبیت توش داشت، داد زد: "من بدونم این موز دیروز، پیشنهاد کی بود؟"

****

خاطرات و احوالجویی‌های دوران آموزشی سربازی ما را که معروف به آسایشگاه پنگوئن دوره ۴١٧ بود، را اینجا می‌توانید مشاهده کنید.


 
۱۳۸۸/۳/۱۳ :: ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()