.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? حاجی‌ها که از مکه اومدن، هیات راه می‌افته...

سرک می‌کشیدم از پنجره‌ی به قول عزیز "پنجره مهندسی" طبقه دوم خانه‌ی حاجی و ته کوچه را نگاه می‌کردم که کی سیاه می‌زنند و هیات قدیمی ته کوچه راه می‌افتد. وقتی انتظارم خیلی طول می‌کشید از عزیز می‌پرسیدم:«پس هیات کی راه می‌افته؟» عزیز نگاهی می‌کرد و می‌گفت: «چند روز بعد از این که حاجی‌ها از مکه اومدن، هیات راه می‌افته...»
هیات راه می‌افتاد و ثانیه‌شماری می‌کردیم که کی شب عاشورا می‌رسد که دسته‌ی زنجیرزنی حرکت کند سمت حرم. دو سه سالی علم میله‌ای هیات را از ظهر می‌رفتم و به نام خودم می‌زدم و شب با همین علم که رویش یا حسین و یا ابوالفضل نوشته بود، جلوی دسته حرکت می‌کردم. نمی‌گذاشتم دسته‌هایی که از کوچه فرعی‌ها می‌آمدند بپیچند جلوی دسته ما. برای این که زودتر برسیم حرم آقا سیدالکریم. دست گرفتن علم در حیاط حرم و جلوداری دسته را باید تجربه کنی تا بفهمی. فکر می‌کردم همه آدم‌هایی که در حرم ایستاده‌اند، دارند مرا نگاه می‌کنند. جرات نگاه کردن به هیچ کدامشان را نداشتم. علمدار هیات امام حسین که نباید حواسش پی نگاه مردم باشه...

آقا بدجور شده‌ایم آدم حساب و کتاب. فقط منتظریم یکی بپرسد دودوتا؟ ما هم بپریم وسط و بگوییم چهارتا! حساب بعضی چیزها جداست. چهارتا مال من و امثال منه که... وگرنه من چه می‌فهمم که حاجی (آقابزرگ) با این که می‌تواند خانه بزرگتری داشته باشد دلبسته به خانه 50 متری‌اش که 40 ساله در آن هیات امام حسین برقراره... مگر راحت است  که اسمشان در خانه ای برده شود. همین طوری که نمی‌شود.
آقاجان، کولی هیات‌هایت شده‌ام. پام‌ بند نیست دایم در یک هیات. هرکجا مهیا شود می‌روم می‌گردم دنبال خودم. دعا کنید که پیدایم کنم.

 

اول باید ملتفت بشوی...

شب اول عاشقی...

شب دوم عاشقی...

شب سوم عاشقی...

شب چهارم عاشقی...

شب پنجم عاشقی...

شب ششم عاشقی...

شب هفتم عاشقی...

شب هشتم عاشقی...

شب نهم عاشقی...

شب دهم عاشقی...


 
۱۳۸۸/٩/۳٠ :: ۸:٢٧ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()