.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? متن بدون نقطه...

نشسته‌ای به پای هزار سفره افتاده که سر و تهش معلومت نمی‌کند که کجاست و کیست و چرا این چنین می‌تازد هم‌چو موج وحشی بی‌سر و تهی که خنده‌ات را می‌خشکاند و سیب گلویت را آبلمبو می‌کند به خیالت رسیده هوای بالاسر را داری و نمی‌دانی چه کرده‌ای که این چنین لنگ‌هایت را هوا کردند دعا کنی بلکم چشم‌هایت را باز بگذاری که تجسم نکنی این‌جا کجاست و چه به روزت آمده نمی‌خواهد از اول بخوانی که خوانده‌هاش یا برگشته‌اند سرخط یا لالمونی گرفته‌اند و شده‌اند به مثابه تکه گوشتی کنارخانه این کلمه‌ها مثل طناب محرک ازت بالا می‌آید و دور گردنت را می‌گیرد حالا صد سال خودت را بگذار جای او که فقط صدا شنید و دلش غنج می‌زد رنگ چشمهایش را ببیند تو که دست به فحش دادنت ملس است پس بنواز خنیاگر! که کسی از این دور و بر نمی‌گذرد بگذرد هم خیالی نیست کسی را چه به جماعت دیوانه زیپت را بکش بالا و آجرها را بگذار روی دیوار تا سیمانش کنند به تو چه که نما را چه می‌خواهند بکنند؟  سروقت کتاب‌هایت را خوانده‌ای؟ شب و ظهر و صبح هر وعده هشت ساعت کنار پنچره هر وقت هم که خوابت گرفت خودت که اوستایی در کپه گذاشتن عرض خیابان را گذشتی تازه می‌رسی به طولش عقب را نگاه کنی باختی بد باختی منتظری به کجا برسد ته فیلم باز است مثل ته خیار فکر می‌کنی که فهمیدی؟ بلند شو برو ته صف


 
۱۳۸۸/۱۱/۱٤ :: ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()