.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? ورود به دهه چهارم زندگی...

نیم نگاهی به ساعت می‌کنم. هنوز وقت دارم. یه‌ور می‌شوم و روانداز ستاره را تا زیر گردنش بالا می‌کشم لبه‌اش را هم تا می‌زنم. نگاهش می‌کنم. حرکات ریزی در خواب برای خودش دارد. کتاب‌ها و مجله‌هایی که آخر شب روی کلماتشان به خواب رفتم را به همراه بطری آب جمع می‌کنم. آماده می‌شوم. صدقه می‌اندازم و به ماه و ستاره‌ی خانه‌ام نگاه می‌کنم. از خانه می‌زنم بیرون و خودم را می‌اندازم در دل اجتماع. اجتماعی که از امروز شاهد ورود رسمی من{بنده} به دهه چهارم زندگی است. زمان زیادی از سی سالگی تا سی و یک سالگی گذشت.

دو اتفاق مهم داشتم که اولین و مهمترین‌ش آمدن و چراغان شدن دلم با حضور ستاره بود و دومین‌ش هجرتی خودخواسته از جایی و کاری که چهار سال تمام برای به ثمر نشستن و ادامه‌اش رنج بردم. دیگر طاقتم تمام شد. از حساب و کتاب خدا ترسیدم و هجرت کردم. ثمره‌ تحملم سفیدی محاسنم بود و دیدن بی‌کفایتی افرادی که ادعایشان سجاده را می‌سوزاند.
بزرگترین حسرت شخصی‌ام (سوای خانواده‌ام و تلاش برای معاش بهترشان) کلمه‌هایی هستند که نخواندمشان و حسرت بیشترم کلمه‌هایی که ننوشتمشان.
کلمه و حرف‌ها و فهمیدن‌ها جان آدم را را ‌می‌سوزاند. صداقت و حقیقت در جایی که باید سیاستمدار دروغ‌گو و مدعی پوشالی باشی یعنی از بین رفتن تدریجی نفس . با افتخار و تمام توانم فریاد می‌زنم که به این ریاکاری‌ها، رابطه‌بازی‌ها و دروغ‌گویی‌ها مومن نیستم. از خدا و حق او و حق الناس هم که به گردنم باشد می‌ترسم. امام حسین را دوست دارم اما نه فقط در محرم و مشکی پوشیدن‌های اداره‌جاتی. امام رضا را دوست دارم که حس می‌کنم پشت و پناهی محکم است. با اصول و عقایدی که برای به دست آوردنشان جان کندم، صفا می‌کنم. زندگی می‌کنم. تلاشم برای بهتر شدن است.
زندگی را با تمام الزاماتش باید قبول کرد. چاره‌ای نیست... خدایا! الحمدالله...
 

عکس: محمدرضا اکبری آرمند

یادداشت سال قبل

یادداشت دوسال قبل


 
۱۳٩۱/۱/۱٥ :: ٥:٠٦ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()