.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? انبوهی انسان...

خرید امسالم از نمایشگاه کمتر از سال‌های گذشته بود. شاید به اين خاطر ‌که ذهنم درگیر رمانی جدید بود که نویسنده‌اش جسارت‌های فراوانی به خرج داده بود. رمانی که یکی از نویسنده‌های ایرانی مقیم خارج نوشته است. راجع به آن خواهم نوشت.
اما کتاب"باران خلاف نیست"از کوروش علیانی، که ادای دینی است به حضور در جلسه‌های حاج اسماعیل دولابی(ره). دیشب یک صفحه‌اش را خواندم. آن قدر لذت بردم که وقتی برای خانم‌گل هم خواندم چند دقیقه‌ای راجع به کنایه‌اش صحبت کردیم. وقت کردید٬ نگاهی بیندازید.
 بار اول که رفتم نمایشگاه دائم حس می‌کردم که کسی صدایم می‌زند، دنبال صدا که می‌رفتم٬ انبوهی انسان می‌دیدم که سابقه‌ی آشنایی‌مان به هنگام تصدیق امر الهی برمی‌گشت. اگر حواسم نبود، تنه می‌خوردم. که بارها خوردم. نمایشگاه بین واژه‌ها و انسان‌ها می چرخید و هرکسی خاطره‌ای را جستجو می‌کرد. شاید علت شلوغی هرساله همین باشد ما که نمی‌دانیم. بدانیم هم فرق نمی کند. به قول شاعر: بگذریم! دلت چطوره؟  


 
۱۳۸٦/٢/٢٢ :: ۳:٥٦ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()