.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? آقاجان...

- آقا جان! سلام. حال شما خوب است. اوضاع و احوالتان چطوراست؟ خوب خدا را شكر...
- الحمدالله، بچه‌ها هم خوبند، هي می‌گذرد، همه سلامتند، كار و بار هم خوب است...
مبهوت نگاهش می‌كردم و به حرف‌هايش گوش می‌دادم. بعد از سلام و احوالپرسي پايش را به طرف ضريح كشيد و گفت:«آقا! ببين پاهايم زخم شده، می‌شه دستي بر آنها بكشيد.»
راست می‌گفت. پايش بر اثر خارهاي بيابان زخم برداشته بود.
- آقا! ممنون. اين يكي هم، آهان خوب است. يك دست هم به اين بكشيد، ممنونم...
زخم‌ها يكي يكي به هم می‌آمد و التيام می‌يافت. از جا بلند شد. كمي عقب رفت.
- نه آقا! بايد بروم. بچه‌هايم تنهايند. گوسفندها را هم در صحرا تنها گذاشته‌ام. باز هم خواهم آمد. ممنون آقا!
وارد حياط شد. دنبالش رقتم . سلام كردم و گفتم با كه بودي؟
- عليكم السلام. با آقايم ابالفضل.
- مگر ايشان را مي بيني؟
جوابش آتشم زد و آبم كرد.
- مگر تو كوري. ارباب با اين عظمت در آنجا نشسته است. او را نمي بيني!؟


نقل از حاج عباس كيشواني، خادم حرم حضرت ابالفضل(ع)


 
۱۳۸٦/٤/٢۳ :: ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()