.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? خيابان...

مي‌چينم كنار همديگر. يك راه اين است.... يك راه هم اين.... يك نفر با چشمهايش آن بالا ايستاده است و مرا نگاه مي‌كند. چيزي نمي‌گويد و همين نگفتنش داغونم مي‌كند ... نگاهش مي‌كنم و سرم را پايين مي‌اندازم. چشم‌هايم تار مي‌شود. سرم درد مي‌گيرد. از آن دردهاي حلقه‌اي.... ولي يك حس اعتمادي مي‌رود به داخل جلدم كه يكي هست كه دارد مرا نگاه مي‌كند. ديروز نصفه شب همين طوري بدون اين كه احساس گناه داشته باشم از تمام بدي‌هايم(خواسته يا ناخواسته) عذرخواهي كردم و شروع كردم به شهادتين گفتن. وقتي رسيدم كنار خيابان جرات نمي‌كردم از خيابون رد بشم. آدم هم اين قدر جان‌عزيز!
 خنده‌ام مي‌گيرد. لحظه‌ي قبض روح مي‌خواهم چه كنم؟ خانم گل تماس مي‌گيرد و ازم مي‌خواهد اعلام موقعيت كنم. ظاهرا سفره‌ي شام پهن است و حضورم كم. مي‌گويم كنار خيابانم. اما نمي‌گويم كه مي‌ترسم از آن رد شوم. گريه‌ام می‌گیرد. همان‌جا كنارخيابان. تنم يخ كرد. هيچ آدمي هم پياده رد نمي‌شود كه اگر نقش زمين شدم به دادم برسد. همه پشت فرمان ماشين‌هايشان از خيابان مي‌گذرند. گاهي شك مي‌كنم كه خيلي‌هاشان جن هستند در لباس آدم. كي مي‌تواند تشخيص دهد؟ اما چشم‌هايشان معلوم است. در چشمشان عمقي نيست. حس هم نيست. جن ها گريه مي‌كنند؟
به آدم‌هايي فكر مي‌كنم كه اين روزها با خودشان درگيرند و .... بعد خودم را نهيب مي‌زنم كه به تو چه! اگر نگه داري مواظب چيز خودت باش! هنوز كنار خيابانم و قدري آرام‌تر. سايه‌اي از پشت سر نزديك مي‌شود.
- آقا! سه راه .... كجاست؟
- سه راهه چي....؟
- سه راه ...؟
پايين خيابان را نشانش مي‌دهم. مي رود.
 دنبالش مي‌دوم. مي‌مانم كه چه صدايش كنم. چيزي به ذهنم نمی‌رسد. مي‌دوم. دورش مي‌زنم و روبه‌رويش مي‌ايستم. جا مي‌خورد. مي‌ترسد.
- ببخشيد! اشتباه كردم.
- اشتباه؟
- سه راه ... اين طرف نيست. بايد بريد اون طرف خيابون. سه راه ... اون طرف است.
راه افتادم. حس كردم او هم مسيرش را عوض كرد. دنبالم راه افتاد. كنار خيابان ايستادم. رد شد. من هم رد شدم. احساس بدي پيدا كردم. شايد تا صبح هم اگر مي‌ايستادم نمي توانستنم رد شوم. خدا رو شکر که اشتباه آدرس ندادم که اذیت شود.
خسته رسيدم خانه... تا رسيدن به خانه به اين فكر مي‌كردم كه تا آخر عمر بايد از چند خيابان ديگر پياده بگذرم.


 
۱۳۸٦/٥/۱٧ :: ۳:٠٢ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()