.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? يا امام رضا...

شب حرم صفايي ديگر دارد... وارد می‌شوي ... بزرگ است خيلي بزرگ ... گنبد طلايي نگاه را جذب می‌كند... يك دفعه احساس می‌كنم كه دوست دارم دورش بچرخم. طواف يك دوره را شروع می‌كنم... صحن به صحن ...نما به نما...با هر ورود و خروجي، سلام...
صحن گوهرشاد و كفشداري يازده...ورودي منتهي به ضريح سمت چپ است... پنچ قدم ...بايد بپيچم ... آقايم رضا متتظر است. چشمهايم را می‌بندم... دست راست را روي سينه ، روي قلب... در همان حال ... السلام عليك يا علي بن موسي الرضا...السلام عليك يا ضامن آهو...چشمهايم را باز می‌كنم "...آقا قربونت برم...آقا فدات شم...آقا جونم" در حرم رضا كسي جلوي اشك ريختن را نمي گيرد، زياد نمی‌توانم بمانم... می‌آيم در صحن گوهرشاد؛ روبه‌روي مسجد. نگاهي به آن منبر بزرگ چوبي می‌كنم... بر می‌گردم به سمت گنبد طلايي... يقه هاي پالتو را بالا می‌دهم...دستهايم را در جيبش پنهان می‌كنم... به ديوار مسجد تكيه می‌زنم....
در حرم آقايم رضا به دنبال آن حس ناب و دوست داشتني هميشگي می‌گردم، «سهم من هزار واژه عاشقي است.»
نمی‌دانم چرا در طواف دور حرم دايم دلم پر مي كشيد به چرخيدن و هروله كردن ميان صفا و مروه ، آن هم با ذكرهاي عاشورا ...
اين دلها ديگر دلي نيست براي حساب و كتاب زندگي...

شبيه اين حس را در گود زورخانه سراغ دارم؛ درويش به ضرب مي زد و از علي می‌خواند . دست هايم را موازي زمين باز می‌كردم و می‌چرخيدم به دور خودم . با هر دور كف پايم به زمين می‌خورد و آقابزرگ می‌گفت ماشاالله پسر!

به دعوت آمدم به نوشتن وادامه دادن مسير به سمت گنبد طلايی . هرکه دلش برای حرم آقايم امام رضا تنگ است‌؛ بنويسد و پيامی گذارد تا نام برم وسلسله قطع نگردد.


 
۱۳۸٦/٩/۳ :: ۸:٢٦ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()