.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? آدما رو...!

كنار خيابون وايساده بود. يه خورده پايين‌تر از چارراه. ظاهرش ژوليده بود. لباساش كهنه. اما قيافش مث بقيه هم‌شكلاش سيا و گمره بسته نبود.
هركي از جلوش رد می‌شد، بدون اين كه جلو بياد و حركتي بكنه، انگشت سبابه‌ي  دست راستش رو جلوي سينه‌ش می‌گرفت و بهش اشاره می‌كرد. ريز می‌خنديد و زير لب می‌گفت: «آدما رو...!آدما رو...!» زن‌ها و دخترا كه رد مي شدن سرش رو مينداخت پايين. هيچي نمی‌گفت. اما اين حركت رو براي همه‌ي مردا تكرار می‌كرد.
از روبه‌روش رد شدم. تا نگام كرد انگشت اشارشو پايين انداخت و خنده‌ش پريد. يه خورده نيگا كرد و گفت:«تو كه از خودموني! چرا رفتي قاطي آدما؟» از حرفش حظ كردم. همچين دلم يه‌دفه خنك شد. اگه  بقيه آدما نبودن شايد همون‌جا ماچش می‌كردم.
***
توی بقيه راه، دلم می‌خواست به آدمايي كه از كنارم و روبه‌روم مي گذشتن بگم:«آدما رو...! آدما رو...!»


 
۱۳۸٦/٩/٧ :: ٦:۱۱ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()