.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? يک روايت ساده ...

نزديك نيمه‌شب. آن‌قدر خسته نبودم كه بخواهم بنويسم تن خسته را می‌كشيدم سمت خانه. خانم‌گل زنگ زد. اعلام موقعيت كردم. از مسير پارك رفتم. چراغ‌هاي زرد پارك و صندلی‌هاي خالي. خالي از دوگانه‌هاي هميشگي كه اينجا برايشان حكم خلوت دنجي را دارد كه بياميزند كلمه‌ها را در هم و ببافند كلاف خام و رشته اي را. دروغ و راستش با خودشان. با هرقدم فكري جديد هم می‌آيد كه چه كنم و چه نكنم. مثل همه‌ي وقت‌ها كه می‌آيد و می‌رود. نهيب زدم به پارك كه چرا اين قدر خالي! ديدم ساعت دير است و سرما خوب جا خوش كرده است. دلم مي خواهد بنشينم روي صندلي پارك و يادداشتي و شايد هم همين يادداشت را بنويسم. حس هم‌آميزي با صندلي سرد را ندارم. رها می‌كنم. سعي می‌كنم به هيچ چيزي فكر نكنم. دنيا را دور بزنم. حواسم را پرت كنم. نمی‌شود. در دلم می‌روم. مهري عميق درونش جا گرفته است. مهري كه دستم را می‌گيرد موقع حساب و كتاب و وقت پرسش. فقط به همان مهر فكر می‌كنم. دنيا كوچك تر از آن است كه مرا در بر‌بگيرد. دنيا خيلي كوچك و تنگ است.


 
۱۳۸٦/۱۱/۱٦ :: ٢:٠٤ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()