.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? فدای همت مردی که داد آخر دست...

بزرگ است و از اهالی امروز...

 دلش دریاست و دستان سخاوت‌مندش بی‌ریا....

 اما مگر دل دریا نمی‌گیرد...؟ 

 آقا دلش گرفته و دیابت شده مجال و بهانه بیرون‌زدن دردها و درددل‌های مرد خاموش...

 عباس چه به‌جا برایش نوشته است:

 قلب ِ سفیدت را
هر روز به پرندگان تعارف می‌کنی
-
به حتا لاشخورها نیز- 

رفتی بیمارستان، زخم‌های پشتت را اول نشان بده از این همه خنجر از این همه دوست...

 

 برای شاعر این کلمه ها دعا کنید:  

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست

 بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

 قلم که عود نبود آخر این چه خاصیتی است

که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

 حدیث حسن تو را نور می برد بر دوش

شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

 چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود

و گرنه بود شما را به آب کوثر دست

 چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:

به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

 برای آن‌که بیفتد به کار یار، گره

طناب شد فلک و دشت سراسر دست

 چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست

شد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دست

 برید باد دو دستی که با امید امان

به روز واقعه بردارد از برادر دست

 فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر

چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

 صنوبری ِ تو و سروی، به دست حاجت نیست

نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

 چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد

به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

 گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک

به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

 هوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلال

اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

 مگر نیامدنِ دست از خجالت بود

که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

 به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد

شنیده بود: شود بال، روز محشر، دست

 حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت

وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

 به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول

فدای همت مردی که داد آخر دست

 در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود

که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

 به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم

جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

 نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای

نه افتخار زیارت دهد مکرر دست

 به حکم شاه دل ای خواجه، خشت جان بگذار

ز پیک یار چه سرباز می‌زنی هر دست؟

 به دوست هر چه دهد، اهل دل نگیرد باز

                           حریف عشق چنین می‌دهد به دلبر دست                       


 
۱۳۸٦/۱٢/۸ :: ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()