.واحد عمومی

آقا

هفت‌سنگ

دکتر دل

مشرق

یاران جوان آقاموسی

استاد فرشچيان

شانا

اقتصاد پنهان

آوینی

کادر

مهر

خبرآنلاین

مدیانیوز

پارسینه

نت برگ

شرق

نامه

شعبانعلی

تخفیفان

دوربین.نت

 

.....................●●...

 واحد تخصصی

شیرینی خانگی ستاره

دیجی‌کالا

ارانیکو

یک پزشک

کافه کتاب

فرهنگ و ارتباطات

نمایندگی مجاز

فوتبال

کتاب‌خانه شیعه

امروز چی می‌خونه؟

داستان

.....................●●...

 واحد برادران

سیاه مشق

... و غیره

صندلی دو نفره

گوریل فهیم

بابای باران و تابان

اکبر

کلاش دیجیتالی

نگاه مشرقی

سپیدار

سعید با خودش

مهدی طناز

جستار

از هیچ کجا

گرگ بیابان

ع‌ش‌ق

کرگدن

گاوخونی

تخته سیاه

ناسور

به این ترتیب

شمرشناسی

پلخمون

یادداشت های شبانه

نشانی

ساده دل

حاج خلیل

عبید شاکی

شگفت بچه

صعب روزي

مداد سیاه

سبد

blueland

سيم آخر

اتاق 203

روح تکانی

چشم‌هايش

سیاوشون

آرمین

پسرک

خلوت انس

واران

تبعیدی خودخواسته

اون و خودش

روستای فطرت‌آباد

تاکسی‌نوشت

بی‌سایه‌بان

ژانرشناسی

 

.....................●●...

 واحد خواهران

ماه عاشق

قمار عشق

ليلي

اتوپيا

دخترم ستاره

هوای خنک استغنا

پاگرد

سوگلی

سازدهنی

صدای بال پروانه

سارایی عمو

خاتون

شکر و طوطیان هند

هديل

دل نوشته‌ها

حرمت چشمان

گلاره و نارنج طلا

تسنیم

ورود ممنوع

بام راحل

لیلای لیلی

قاریناز

مکث

قدغن

مسطتاب زندگی

.....................●●...

پرشین بلاگ

...........................

 

 

    ? پناه...

گفتم می‌روم در خیابان راه می‌روم. بعد هم به‌ مناسبت نزول اجلال به این دنیای خاکی؛ خودم را می‌برم سینما. سال گذشته در همین روز این کلمه‌ها را نوشتم. حالا حس می‌کنم نسبت به سال گذشته بیشتر از یک سال بزرگ شده‌ام ... و به این رسیده‌ام که از هیچ کس توقعی ندارم. 
خستگی سال پیش هنوز هم ادامه دارد. فکر نمی‌کنم رها شود. سال خوبی را با کلمه‌ها گذراندم. از خیلی از آ‌ن‌ها راضیم. حتی آن‌هایی که نپخته هستند و خام، و در عین جوانی نکردن، خوب آمده‌اند و سرجایشان نشسته‌اند...
می‌روم در خیابان. راه می‌روم. سعی می‌کنم فکر کنم. نمی‌شود. یعنی تا وقتی نرفته‌ام فکر می‌کنم که می‌روم فکر می‌کنم. اما وقتی می‌روم، نمی‌شود. فقط راه می‌روم.
کلمه‌های مسعود شصت چی(مهران مدیری) به هنگام دفاع آخرش در مجموعه مرد هزارچهره خلاصه این کلماتی هستند که من چند ساعت است که می‌خواهم به ضرب و زور بنویسم. آن جایی که نفسی عمیق می‌کشید و می‌گفت: خدایا تو شاهدی که من ... و بعد چشمان حلقه بسته‌ای و اشکی...
همه‌ی ما آدم‌های بی‌دفاعی هستیم. لااقل در خلوت. چه‌روزها بوده که در لیست کارهای روزانه‌ام نوشته‌ام که یادم باشد گریه کنم و آخر شب می‌دیدم که همه‌ی کارها را انجام داده‌ام جز گریه! آخر شب هم از خستگی زود خوابم می‌برد. اما یادم نمی‌رفت گریه کنم.
همچنان هم تمام عمر رفته را خلاصه می‌کنم به این چند کلمه که «پناه برده‌ام به چشمهایش». و از این کلمه‌ها در دلم شعفی به وجود می‌آید که وصف ناشدنی است.
خدا آخر و عاقبت همه‌ی ما را ختم به خیر نماید.


 
۱۳۸٧/۱/۱٥ :: ٥:٥٤ ‎ب.ظ بوقت چشم‌هایش...

شاخه گل ()