باز شدن راه نفس...

معلم است. مدرسه درس می‌دهد. از آن‌هایی که فقط ساعت موظفی‌اش را پر می‌کند. تنها فکر و ذهنش این بود که چه طوری یک قران امسالش را بکند دو تومان سال آینده. دنبال تمام راه‌ها هم می‌رفت. یک شب خوابیدن جلوی بانک و صبحش خریدن پنج سکه تمام بهار و سریع فروختن در صرافی بغل بانک، بلیط سفر خارجی گرفتن و بعد از گرفتن ارز مسافرتی، بلیط را باطل کردن و فروختن ارز در بازار آزاد، اوراق مشارکت خریدن با سود روزشمار 17 درصد، وام گرفتن و سرمایه گذاری کردن، سفر چین و تایلند رفتن و وسایل ارزان آوردن و گران فروختن، پیش فروش آپارتمان ثبت نام کردن و فروختن آن با سود خیلی خوب، مشارکت در افتتاح مغازه، دلالی ماشین و خانه و ... هرجا صحبت سود و مشارکت و امثالهم بود نامش و حضورش برق می‌زد. حتی زن و بچه را به سختی می‌انداخت که بیشتر جمع کند. این شده بود روال زندگی‌اش.
به او خبر دادند که برادرش فوت کرده. برادری که آرام بود و سرش به زندگی خود. مناسبتی، مهمانی‌ای. همدیگر را می‌دیدند و پی‌جوی حال هم بودند. البته مثل خیلی از برادرهای دیگر هم گاهی به داد هم می‌رسیدند و گره از کار هم باز می‌کردند. اما از روزی که برادرش رفت، حال او هم تغیر کرد. تازه فهمید برادر آرام و سر به‌زیرش که بوده و چه می‌کرده. هر روز پنجره دیگری به رویش باز می‌شد. هر روز آدم تازه‌ای پیدا می‌شد و از سخاوت و دستگیری و جوانمردی برادر از دست رفته می‌گفت و آتش به جانش می‌زد و می‌رفت. دختری یتیم و دانشجو می‌آمد و می‌گفت: خرج تحصیلم را می‌داد. مادری نیازمند می‌آمد و می‌گفت: جهیزیه‌ی دخترم را جور کرد. یک سری هم می‌آمدند و نمی‌گفتند برایشان چه کرده فقط پشت سر هم تکرار می‌کردند که خدا بیامرز مرد بود. خیلی مرد بود.
رفتن برادرش شد نقطه عطف زندگی‌اش. تکانش داد.  رها کرد عطش و طمع را. خودش را نزدیک کرد به رفتارهای گمنام برادرش. حالا او شده است جانشین تمام جوانمردی‌های برادر رفته. الان زندگی را خوب می‌فهمد. آخرین باری که دیدمش می‌گفت: «احساس سبکی خیلی خوبی روی سینه‌ام دارم. انگار راه نفسم باز شده است.»

/ 2 نظر / 18 بازدید
عبورساده

یه دونه ای داداش جون داداش[لبخند]