چه هادی شدم من ...

حس می‌کنم توجهی شده و برانگیخته شدم. صبح که زدم بیرون و کنار خیابان منتظر ماشین ایستادم یک دفعه پنچ دستگاه خودرو ردیف به  خطی ممتد ایستادند و تازه دوتایشان هم شیشه دودی بودند. گفتم خیلی تمیز رباییده! شدم و خدا کند فقط به خفت‌گیری قناعت شود. دانه دانه شیشه‌ها را دادند پایین و با یک ببخشید آقا! آدرس پرسیدند. هرکدام هم یک طرف می‌رفتند که هیچ هم‌مسیری و شباهتی به هم نداشتند. با اعتماد به نفس بالایی در شهرشناسی به کوتاه‌ترین و کمترین مسیر راهنمایی‌شان کردم. در واگن مترو هم دو آدرس دیگر را راهنما شدم.

از مترو که پیاده شدم. تا ایستگاه اتوبوس حداقل چهارنفر دیگر آمدند، آدرس پرسیدند و رفتند. دنبال آیینه می گشتم ببینم چه خبره؟  خبری نبود. مثل هر روز بودم.

آخرینش و متفاوت‌ترینش پیرزن 60، 65 ساله‌ای بود که آمد و با تردید پرسید: خیابان ویلا کجاس؟ می خوام برم خونه‌ی آقای داوودی.

گفتم: دوره‌اش گذشته که می‌پرسیدی خونه‌ی فلانی کجاست؟ سر تا ته ویلا کلی خونه هس با سیصد چهارصدتا آقای داوودی.

گفت: آخه زنش، ملیحه خانم، دخترخالمه. . .

گفتم: آدرس دقیق‎تر نداری؟

گفت: نه. گفتن خیابون ویلا، خونه‌ی آقای داوودی.

اتوبوس آمد و من در آیینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ی بالای سر راننده‌ دنبال علامتی خاص می‌گشتم.

/ 6 نظر / 13 بازدید
سعید

با سلام وبلاگ خوبی داری بهت سر زدم به وب منم بیا و سر بزن خوش حال میشم منتظرم

عابر پیاده

احتمالآ روی پیشانی شما نوشته شده بوده که:از من بپرس[لبخند]

سمیرا

به داد دردهای شکوفه برسید http://nahavand.persianblog.ir/post/738/

علی

به اندازه یک فیلم کوتاه چسبید .

سلام کلا شما (منظورم امثال شما شیفته ها ست) با این جور کارهای روزمره که وظیفه یهر شهروند واز حقوق شهروندی است خود را به درجه هادی شدن می دانید پس به بچه های دوران جنگ که که هو ناجی وهادی وشاهد بودن چه باید بگوییم!!؟؟؟؟

کلاً همین طوری بودید وهسیتید وخواهید بود وفقط شعار را بلد هستید که"دورودبر منتقدا نمان"و.....اما چماق بر منتقدانمان