متن بدون نقطه...

نشسته‌ای به پای هزار سفره افتاده که سر و تهش معلومت نمی‌کند که کجاست و کیست و چرا این چنین می‌تازد هم‌چو موج وحشی بی‌سر و تهی که خنده‌ات را می‌خشکاند و سیب گلویت را آبلمبو می‌کند به خیالت رسیده هوای بالاسر را داری و نمی‌دانی چه کرده‌ای که این چنین لنگ‌هایت را هوا کردند دعا کنی بلکم چشم‌هایت را باز بگذاری که تجسم نکنی این‌جا کجاست و چه به روزت آمده نمی‌خواهد از اول بخوانی که خوانده‌هاش یا برگشته‌اند سرخط یا لالمونی گرفته‌اند و شده‌اند به مثابه تکه گوشتی کنارخانه این کلمه‌ها مثل طناب محرک ازت بالا می‌آید و دور گردنت را می‌گیرد حالا صد سال خودت را بگذار جای او که فقط صدا شنید و دلش غنج می‌زد رنگ چشمهایش را ببیند تو که دست به فحش دادنت ملس است پس بنواز خنیاگر! که کسی از این دور و بر نمی‌گذرد بگذرد هم خیالی نیست کسی را چه به جماعت دیوانه زیپت را بکش بالا و آجرها را بگذار روی دیوار تا سیمانش کنند به تو چه که نما را چه می‌خواهند بکنند؟  سروقت کتاب‌هایت را خوانده‌ای؟ شب و ظهر و صبح هر وعده هشت ساعت کنار پنچره هر وقت هم که خوابت گرفت خودت که اوستایی در کپه گذاشتن عرض خیابان را گذشتی تازه می‌رسی به طولش عقب را نگاه کنی باختی بد باختی منتظری به کجا برسد ته فیلم باز است مثل ته خیار فکر می‌کنی که فهمیدی؟ بلند شو برو ته صف

/ 2 نظر / 21 بازدید
ستاره

وبلاگ خوبی داری، قشنگ می نویسی به من هم سر بزن!

شازده کوچولو

حالا صد سال خودت را بگذار جای او که فقط صدا شنید و دلش غنج می‌زد رنگ چشمهایش را ببیند ... انقدر خودم را جای این و آن گذاشته ام که از یاد خودم رفته ام کیستی ام چیستی ام همه اش زیر یک سوال بزرگ اشت قد بزرگی گشادی یه کلاهی که بودن سرم گذاشته ... تو که دهن به فحش دادنت ملس است پس بسُرا گور بابای این زندگی که سر و ته و میانش مثل ته خیار تلخ است ....