منتظر است...

آنجا بودم. نمی‌دانم از آن بالا چه دید که این‌گونه سرخ شد. حیا کرد. سریع ابرها را کشید جلوی صورتش تا نبیند که این پایین چه می‌کنیم... اما با بزرگواری نور را دریغ نمی‌کند. خسته است؛ به روی خودش نمی‌آورد. هر روز مثل روز قبل است. 

 منتظر است. منتظر یک روز که درست و حسابی عاشقی کند. منتظر یک روز که نوایی آتش زند به عالم. آن بالا همه چیز را دیده... چه شاهدی بهتر از او؟ لحظه شماری می‌کند برای انتقام گرفتن از ظالم... پایش بیفتد به اشاره‌ای دونیم می‌شود... سالهاست که غروب‌ها قرمز می‌شود از خجالت ظهر روز دهم...

 

/ 12 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن فرهمند آزاد

بسیار لذت بردم از متن و تصویر زیبایتان. یا علی مدد. مستدام باشید و به راه

روایت

عجب وبلاگ با صفایی . لینکهای تخصصی ارتباطش هم به ما چسبید.

فاطمه شعبانی

پست قبل رو تا نیمه خوندم بقیه اش تو ذهنم نرفت ما سر شهدا هیچ بلایی نمی آریم نه خونشون لگدمال میشه نه جسدشون تو اسید سوزانده می شه و نه ... اما داریم سر خودمون خیلی بلاها می آریم عکس غروبتون هم خیلی زیباست یادآور دل تنگی یکی تو وبلاگش نوشته بود: باران یعنی او بر می گردد دیشب باران آمد اما او ...

کرگدن

امیر ... واسه دل قشنگ امثال تو ام که شده ... یه روزی اونی که باید بیاد ... میاد ...

ساره

اين عكس چقدر غربت داره . . .

عباس

سوخت جانم در ارزوی این وصل محال .......خورشید سرخه از شرم مسمار و در....یاحق