زمین و زمان...

سلام بابا!
می‌دانی چند روز است که دارم به جواب برای سوال‌های نکرده‌ات فکر می‌کنم؟ به این که چگونه زمین و زمان را برایت معرفی کنم؟ این که بگویم:«زمین جای خوبی است و آدم‌هایش هم خوبند» که واقعی نیست و فریبت داده‌ام.

بابایی من!
زمین اگر حرمت و آبرویی دارد برای چند نفر محدود است که ستون آن هستند و اکثرا هم گمنام. 
زمین و آدم‌هایش الان یعنی دروغ‌های بزرگ... آن‌قدر بزرگ که خودشان هم باورشان شده است.
برایت کلی مهر کنار گذاشته‌ام و چقدر به پاکی و معصومیتت نیاز دارم. زودتر بیا که دلتنگ دیدارتیم. اگر زمین و آدم‌هایش خوب نیستند، ما سعی می‌کنیم برایت خوب باشیم.

 

 این کلمه‌ها پیام حمید است در مورد این یادداشت:

یه روزی که خیلی دیر و دور نیست، دست بچه رو بگیر، برش دار و ببرش یه جایی مثل مسیر دانشگاه، همین‌جوری که قدم می‌زنین، تو سوت بزن تا اون آواز بخونه... بعد یه‌هو تو ساکت می‌شی، سرت رو می‌ندازی پایین و بعد از کمی سکوت، یه نمه اشک میاد گوشه چشمات و زیر لب براش تعریف می‌کنی که گاهی وختا تنهایی چقدر سخته و زندگی می‌تونه با آدم چه‌ها کنه... حالا می‌تونی به جای پیاده‌روهای منتهی به دانشگاه، ببری‌ش حرم... منتها توی حرم دیگه نمی‌تونی تو سوت بزنی و اون آواز بخونه، اون‌جا هر دو می‌شینید جلوی هم و فقط به هم لبخند می‌زنین، بعد یه‌هو تو ساکت می‌شی، سرت رو می‌ندازی پایین و ...
حالا هر جا که رفتی، بعدش بالاخره با هم بر می‌گردید خونه، با همون لباسای بیرون، تو دراز می‌کشی و اون می‌افته روی شکم‌ت و هم‌چین صدای قاه قاه از خونه‌تون می‌ره بیرون که هم‌سایه‌ها صداشون در می‌آد ... اون وقت بعد یه‌هو تو ساکت می‌شی، سرت رو می‌گیری بالا و با یه صدای بلندی می‌گی: با همه‌ی اینا می‌بینی که زندگی چقده خوبه... وقتی می‌گی چــقـــده، باید دستات رو هم تا این هـوااااا باز کنی؛ قد یه آغوش همیشه گرم و پر مهر پدرانه...
ذلک فضل الله یوتیه من یشاء ....

/ 14 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

یه روزی که خیلی دیر و دور نیست، دست بچه رو بگیر، برش دار و ببرش یه جایی مثل مسیر دانشگاه، همینجوری که قدم می‌زنين، تو سوت بزن تا اون آواز بخونه... بعد یه‌هو تو ساکت می‌شی، سرت رو می‌ندازی پایین و بعد از کمی سکوت، یه نمه اشک مياد گوشه چشمات و زیر لب براش تعریف می‌کنی که گاهی وختا تنهایی چقدر سخته و زندگی می‌تونه با آدم چه‌ها کنه... حالا می‌تونی به جای پیاده‌روهای منتهی به دانشگاه، ببری‌ش حرم... منتها توی حرم دیگه نمی‌تونی تو سوت بزنی و اون آواز بخونه، اون‌جا هر دو می‌شينيد جلوی هم و فقط به هم لبخند می‌زنین، بعد یه‌هو تو ساکت می‌شی، سرت رو می‌ندازی پایین و ... حالا هر جا که رفتی، بعدش بالاخره با هم بر می‌گردید خونه، با همون لباسای بیرون، تو دراز می‌کشی و اون می‌افته روی شکم‌ت و هم‌چین صدای قاه قاه از خونه‌تون می‌ره بیرون که هم‌سایه‌ها صداشون در می‌آد ... اون وقت بعد یه‌هو تو ساکت می‌شی، سرت رو می‌گیری بالا و با یه صدای بلندی می‌گی: با همه‌ی اینا می‌بینی که زندگی چقده خوبه... وقتی می‌گی چــقـــده، باید دستات رو هم تا اين هـوااااا باز کنی؛ قد يه آغوش همیشه گرم و پر مهر پدرانه... ذلک فضل الله یوتیه من یشاء ....

سمیرا

آقاي پدر بودن چقدر بهتون مياد

مجتبی

تازه شدم

ببر89

به به!...

ایلخانی

سلام عیدقربان رو خدمت تون تبریک عرض میکنم... با یه مطلب عجیب و خنده دار به روزیم..سری بهمون بزنیدو نظرتون رو در مورد و این مدل فتوا ها بدید یاعلی

حمیده

برادر چشم و چراغتون همیشه روشن، خوشحالمون کردین، تبریک تبریک!

sohrab

مهم نيست کف پات رو شسته باشي يا نه! حتي مهم نيست که کف پات نرمه يا زبر ! مهم اينه که وقتي پات رو تو زندگيه کسي ميزاري و از زندگيش عبور مي کني، وقتي که مهلتت تموم شد و فقط رد پات موند، اونقدر اون رد پا خواستني باشه که به کسي اجازه نده پاهاش رو روي رد پات بذاره سلاااااااااااام مطلب قشنگی بود[لبخند]خوشحال میشم سر بزنید و تبادل لینک داشته باشیم[گل][بدرود]

معصومه سادات

سلام آقای اسماعیلی . نمیشه مطالب وبلاگتون رو به روز کنید ؟ما دوست داریم متن های تازه وزیبای شما رو هر هفته بخونیم [عجله]

سمیرا

نيستيد آقاي پدر...سرتان گرم چيدن اطاق كاكل زري است يا پيرهن پري؟