ورود به دهه چهارم زندگی...

نیم نگاهی به ساعت می‌کنم. هنوز وقت دارم. یه‌ور می‌شوم و روانداز ستاره را تا زیر گردنش بالا می‌کشم لبه‌اش را هم تا می‌زنم. نگاهش می‌کنم. حرکات ریزی در خواب برای خودش دارد. کتاب‌ها و مجله‌هایی که آخر شب روی کلماتشان به خواب رفتم را به همراه بطری آب جمع می‌کنم. آماده می‌شوم. صدقه می‌اندازم و به ماه و ستاره‌ی خانه‌ام نگاه می‌کنم. از خانه می‌زنم بیرون و خودم را می‌اندازم در دل اجتماع. اجتماعی که از امروز شاهد ورود رسمی من{بنده} به دهه چهارم زندگی است. زمان زیادی از سی سالگی تا سی و یک سالگی گذشت.

دو اتفاق مهم داشتم که اولین و مهمترین‌ش آمدن و چراغان شدن دلم با حضور ستاره بود و دومین‌ش هجرتی خودخواسته از جایی و کاری که چهار سال تمام برای به ثمر نشستن و ادامه‌اش رنج بردم. دیگر طاقتم تمام شد. از حساب و کتاب خدا ترسیدم و هجرت کردم. ثمره‌ تحملم سفیدی محاسنم بود و دیدن بی‌کفایتی افرادی که ادعایشان سجاده را می‌سوزاند.
بزرگترین حسرت شخصی‌ام (سوای خانواده‌ام و تلاش برای معاش بهترشان) کلمه‌هایی هستند که نخواندمشان و حسرت بیشترم کلمه‌هایی که ننوشتمشان.
کلمه و حرف‌ها و فهمیدن‌ها جان آدم را را ‌می‌سوزاند. صداقت و حقیقت در جایی که باید سیاستمدار دروغ‌گو و مدعی پوشالی باشی یعنی از بین رفتن تدریجی نفس . با افتخار و تمام توانم فریاد می‌زنم که به این ریاکاری‌ها، رابطه‌بازی‌ها و دروغ‌گویی‌ها مومن نیستم. از خدا و حق او و حق الناس هم که به گردنم باشد می‌ترسم. امام حسین را دوست دارم اما نه فقط در محرم و مشکی پوشیدن‌های اداره‌جاتی. امام رضا را دوست دارم که حس می‌کنم پشت و پناهی محکم است. با اصول و عقایدی که برای به دست آوردنشان جان کندم، صفا می‌کنم. زندگی می‌کنم. تلاشم برای بهتر شدن است.
زندگی را با تمام الزاماتش باید قبول کرد. چاره‌ای نیست... خدایا! الحمدالله...
 

عکس: محمدرضا اکبری آرمند

یادداشت سال قبل

یادداشت دوسال قبل

/ 13 نظر / 31 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی

امیر خان من جنس حرفهایت را خوب میفهمم. هر روز بوی تعفن این آشغال ها زیادتر میشود . از خدا می خوام قبل رفتنم , مرگ کثیف این حرومزاده ها را نشانم دهد.

یک دوست

با آرزوی بهترین ها برای شما

نجمه

تولدت مبارک امیر عزیزم... خدا رو صد هزار بار شکر که من و ستاره تو رو داریم... راستی این دوست خرسمون چه توپه پری داره... بنده خدا به همه جاش فشار اومده!

سیدمحمد

امیر عزیز سلام تولدت مبارک. هر سال متولد بشی و هر سال پوس بندازی از این گرگ های خرس نام انسان نما

حامد.ش

شنيدم روايت داريم که اهل بهشت به چهره و هيبت سي سالگي شان وارد جنات عدن ميشن. اگر به دعا و شفاعت تو و امثال تو، من هم اهل بهشت شدم با همين مرد خوش تيپي که الآن دوستش دارم، همسفر و همسفره خواهم بود ان شاءالله! برادرت: حامد

محسن

خرس جان.... خبیث خودتی و امثال خودت که....... 2.تو اگه ریگی به کفشت نبود اینطوری نمیسوختی.. 3.به احترامه برادرمه که نمی تونم اونطوری که لیاقتش رو داری باهات حرف بزنم.. 4. یه کم مرد باش..

سعید کیائی

گاهی وقتی گرفت و کاری پیش می آید، به دلیل چشم هایش نذری می کنم و ستونی می نویسم... حتی اگر جایی نباشد برای چاپ کردنش زیر آن تابلوی آبی خوب... شب ابری نداشته باشی رفیق، ستاره و ماه ت پر نور ... آسمانی باید باشد که ستاره و ماه یی باشند؛ آسمانشان باش... خیمه های عشایر سه پایه دارند، گرگ هم که حمله کند نهایتا یکی را بیاندازند، شما سه پایه ی زندگی را خدا برای هم حفظ کند... تولدت مبارک.

انفرادی

دیگر طاقتم تمام شد. از حساب و کتاب خدا ترسیدم و هجرت کردم. ثمره‌ تحملم سفیدی محاسنم بود و دیدن بی‌کفایتی افرادی که ادعایشان سجاده را می‌سوزاند... پوست من هم یک همچین جایی کنده شد و زدم بیرون. جایی که به اسم اسلام و تبلیغ دین و با پول دولت سفر خارجه ها رفتند و سر از روسپی خانه های کشورها در اوردند و انقدر شورش را در اوردند که حتی سفارتشان برایمان نامه هم زد اما هیچ اتفاقی نیفتاد........

جستار

سلام بر مردان بزرگ ! سال نو با تاخير مبارك[گل]

شازده کوچولو

سلام گاهی قصد می کنی که در همه ی دنیا به یک نفر اعتماد کنی و اینگونه می شود که اعتماد می کنی و دیگر به هیچ نمی اندیشی!...