زاد روز ...

خانه‌مان دو اتاق داشت و زیرزمین، که آشپزخانه بود. بین اتاق‌ها دری چوبی بود که در تعمیر دوم خانه و انتقال آشپزخانه به گوشه اتاق عقبی، خانه در واقع شد یک اتاق تو در تو بی هیچ حائلی. برای کنکور درس می‌خواندم. صبح می‌رفتم کتابخانه و ساعت 12 شب که کتابخانه تعطیل می‌شد و به زور بیرونمان می‌کردند، می‌آمدم خانه. دیپلم‌م ریاضی بود و گروه ثبت نامی کنکورم، انسانی. به عشق روزنامه‌نگاری و ارتباطات. باید خودم را می‌رساندم. می‌دانستم و برایم مسجل شده بود که مهندس بشو نیستم. خانه که می‌رسیدم شام سبکی می‌خوردم و دوباره مشغول خواندن و تست زدن می‌‍‌شدم. شب‌ها آخر وقت مجموعه تست بچه‌های کتابخانه را امانت می‌گرفتم به این شرط که صبح اول وقت تحویلشان دهم. نه این که توانایی خریدشان را نداشته باشم اما سعی می‌کردم برای خانواده خرج‌تراشی نکنم. بچه‌ها دسته دسته مجموعه تست می‌خریدند بدون این که نگاهشان کنند.

همه در خانه خواب بودند. نمی‌توانستم برق روشن کنم و در اتاق بنیشینم. ابوی بیشتر از 30 سال است صبح‌ها نقش ساعت را هم برای همسایه‌ها دارد. ساعتی منظم و دقیق. به قول همسایه روبه‌رویی‌مان ما دیگر صبح‌ها ساعت نمی‌گذاریم زنگ بزند برای بیدار شدن. چون ابوی شما یک ربع به 6 کوچه را آب‌پاشی می‌کند و وقتی هم ماشین را استارت می‌زند و حرکت می‌کند یعنی سر ساعت 6 است. بدون هیچ تاخیر و تعجیلی. انصاف نبود مانع استراحت و خوابشان شوم.

خانه‌مان شمالی بود و حیاط داشتیم اندازه پارک یک پیکان و راه تنگ رد شدن یک وری یک نفر از کنارش. ورودی اتاق‌ها هم یک بالکن و کفش‌کنی یک در یک متر بود. لامپ سر در حیاط را روشن می‌کردم و چند متر آن‌طرف‌تر در بالکن می‌نشستم. زمستان بود و سرد. دو سه لباس روی هم می‌پوشیدم. کلاه پشمی‌ روی سرم می‌کشیدم. ساق پا و پهلوهایم را با شال می‌بستم. یک تکه موکت می انداختم و می‌‌نشستم به تست زدن. باز هم حریف سرما نمی‌شدم، پتو هم می‌پیجیدم دور خودم. خیلی وقت‌ها در همان جای تنگ که فقط می‌توانستم بنشینم خوابم می‌برد و با صدای اذان صبح بیدار می‌شدم. با بدنی مچاله و خشک شده. بعد از کنکور سردرد گرفتم، دکتر گفت از چشمهایت در نور کم، زیادی کار کشیدی، از آن تاریخ عینک شد جز لاینفک صورتم. گاهی که یادم می‌رود شیشه‌هایش را تمیز کنم همه چیزها را با زیرنویس می‌بینم. گاهی دلم می‌خواهد شیشه‌هایش آن قدر کثیف باشد که بعضی چهره‌ها و چیزها را نبینم. چشم‌ها را باید بست.

امروز زادروزم است. ورود به سال دوم از دهه چهارم زندگی. شتابان. با کلی آرزوهای کودکی که دیگر همان آرزوی کودکی می‌ماند و محقق نمی‌شود. تا قبل فکر می‌کردم زمان دارم برای رسیدن به آرزوهای کودکی. ولی حالا حسابی برایم بی‌رنگ شده‌اند. محو. مثلا داشتن ساز دهنی وعده‌ای که تحقق‌ش به خاطر بدقولی من، در بیست و پنج شش سال قبل  انجام نشد. فکر می‌کردم وقتی بچه‌دار شدم حتما برایش سازدهنی می‌خرم. اما حالا بیشتر به این معطوفم که ستاره خودش می‌خواهد سازدهنی داشته باشد یا نه، اگر خواست و علاقه داشت برایش می‌گیرم. به همین سادگی.

بی‌رودربایستی و به دور از هر نک و نال از نفس در این شهر و جماعت ملولم. حکم بر ناشکری نباشد و صرف دیدن نیمه خالی. اما وقت‎هایی دلم می‌خواهد عینکم کثیف باشد و متوجه شفافیت بیش از حد مسایل و علت آن‌ها که آدم‌ها باشند، نشوم.

یقین دارم به خالی نبودن زمین خدا از حجت‌ش. یقین دارم به رعیتی ارباب طوس که معین الضعفا بودنش روشن‌تر از خورشید است. یقین دارم آنچه باقی می‌ماند نام نیک است اما به حافظه این جماعت عجیب مشکوکم که نام نیک ماندگاری‌اش برای‌شان سخت است.

خدا روشنایی و نور هر روز را، صبح همان روز می‎بخشد.

 

 

 

 

 

 

 

/ 11 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تسنیم

سلام تولدتان مبارک جناب اسماعیلی! انشالله سالهای سال سالم و سربلند در کنار عزیزانتان زندگی کنید. و شک نکنید که "آنچه باقی می‌ماند نام نیک است" لااقل در مورد شما که برای ما اینطور بوده است. نام نیکتان در یاد است. یا حق

مجتبی

سلام امیر جان بابت تاخیر در پیام تبریک عذر خواهی میکنم .امیدوارم مستدام و پیروز باشی و سالی پر از سلامتی و خیر و برکت همراه با شادکامی برای خود و همسرت و ستاره عزیز داشته باشی .تولدت مبارک باشه مرد . [لبخند]

حمید

سلام تولدت مبارک هم به خودت تبریک میگم همه به همه اونایی که مثل من سعادت آشنایی با مردی به اسم امیر رو داشتند

ساره گودرزی

مبارک ها باشد برادر ...

ساناز

با تاخیر تولدتون مبارک همیشه در کنار نجمه عزیز و ستاره ی خوشگل سلامت و شاد باشید.

میرجعفری

سلام سال نو و همینطور تولدتون رو تبریک میگم از خوب و بد روزگار گریزی نیست ، همیشه باید سعی ما این باشد که مترصد زیبایی ها و خوبی های دنیا و روزگار باشیم. چشمهایمان گناهی ندارند حتی شیشه عینکمان ، خوب دیدن را باید بیاموزیم. نیلوفر مرداب همیشه زیباست. سبز و بهاری باشید.

مجتبی

با این توصیفات زیبات، ما رو به دهه 60 بردی... جایزه‌هایی که والدینمون برامون می‌خریدند و ما فکر می‌کردیم جایزه رو مدرسه بهمون داده برنامه عجیبه غریبه یه معمای پیچیده خط‌کش‌هایی که وقتی محکم می‌زدیم به مچ دستمون حلقه می‌شد رو مچمون و صدها یادگاری از اون دوران تولدت مبارک دهه شصتی

محمد پريدري

سلام آقا تولدتون مبارك ان شاالله صد ساله بشيد. راستي همه دوستان بدونن من برادر خانومشم... آخه كي اين دوره زمونه مياد به دامادشون تبريك بگه اما حاج امير چشو چال ماست.....

فرزام

خدا روشنایی و نور هر روز را، صبح همان روز می‎بخشد. زنده باد

سمیرا

فکر میکنم به آرزوت رسیدی حداقل این نوشته هایت آنقدر شفاف تصویر می شود که من همین الان خودم را توی آن خانه و آن بالکن و آن حیاط کوچکی که فقط یک پیکان تویش جا میشد حس کردم ...همسایه حرم ...نمیدانم فقط نسل ما آرزوهای برآورده نشده دارد یا همه اینجوری اند...هر چه هست دل همه مان گرفته است و در این دهه چهارم زندگی انگار خنده هایمان هم بغضناک است حاج امیرخان... بازخدا جای شکرش را گذاشته که بگویی خدایا همینکه هنوز چراغ نامت در دلم روشن است شکر...که خیلی ها این روزها حتی نامش را به یاد ندارند....تو خوب میدانی.... امیدوارم دهه چهارم و پنجم و مابقی راه مانده را خوب خوب زندگی کنی....پدر و همسر و فرزند و بنده خوبی باشی....التماس دعا تولدت مبارک