داستان...

روزگار فشارم می‌دهد. قدم بلند است وسط جماعت کوتاه‌ها، توی چشم می‌زنم. انگشت اشاره می‌گیرند طرفم که همین. می‌گویم: من؟! می‌گویند: ها. نمی‌پرسم چرا. چرا بپرسم؟ دست‌هایم را در جیبم قایم می‌کنم. دکمه‌های پیراهم را محکم. زیپ شلوارم را هم چک می‌کنم. می‌روم کنار دیوار می‌ایستم و به زمین نگاه می‌کنم. عرق سرد از سرم سرچشمه می‌گیرد. از ابروهایم می‌گذرد. صاف می‌رود توی چشم‌هایم. حتما باید بنویسم که چشم‌هایم می سوزد؟ حدس زدنش کار سختی نیست. چشمهایم می‌سوزد. هی می‌سوزد. آب نیست که چشم‌هایم را بشورم. چشم‌هایم می‌سوزد...

/ 8 نظر / 7 بازدید
طه

* * * * * سلام . از یاد واره ها بدم می آید . . .

ستاره

شراب تلخ می خواهم که مرد افکن بود زورش که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش...

مهدی

سلام برادر یاد ما هم بکن زندگی انشاالله بر وفق مراد است آرزوی عاقبت بخیری برای تان دارم یا علی مدد

maral

سلام داستانتون رو خوندم زیبا بود

هادی

...چشمهایم می‌سوزد.

رضا

سلام برادر. همینه که هست . خدا رو شکر کن فقط چشمات می سوزه. خدا رو شکر کن مجبور نشدی جلو این و اون خم بشی که قدت تو چشم نزنه

افخم

تا قله راهی نیست زخمی تر ازآنم که برگردم...

حمید

بيا ره توشه برداريم قدم در راه بي برگشت بگذاريم ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟‌ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟